بخش ۷۱ - در خاتمت کتاب گوید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۷۱ - در خاتمت کتاب گوید
عطار نیشابوریالا ای شاهباز ساعد شاه
کلاهت چیست از ماهیست تا ماه
تو بازی و کلاه تو چنانست
که ترکش نیم ترک آسمانست
اگر از سر براندازی کلاهت
نیاید هیچ چیزی بند راهت
کنون از هرچه می دانی برون آی
چو با هیچ آمدی آنگه درون آی
اگر با هیچ آیی ای همه چیز
تو باشی همچو من هیچ و همه نیز
زهی عطار کز مشک معانی
اگر صد نافه بگشایی توانی
زبان در فشان تو مریزاد
بجز در از زبان تو مریزاد
سخن را سایه بر عرش مجیدست
که چون خورشید روشن آفریدست
سخن بالای این امکان ندارد
کسی منکر شود کو جان ندارد
سخن گویان سخن بسیار گفتند
جهان چون من سخن گویی ندیدست
ازان در شعر من اسرار یابند
که بوی از کلبه عطار یابند
ز شعر تر نمد زین خشک کردم
بمعنی شعر من شعری و ماهست
برون گیر از سخن راز کهن را
زبور پارسی خوان این سخن را
بجان هر بیت را تحسین کنی تو
ببین تا ساحری به زین توان کرد
بانصافی مرا تحسین توان کرد
کسی کو چون منی را عیب جویست
همین گوید که او بسیار گویست
برو برخوان و چون خواندی دعا کن
زمانی عیب این مسکین رها کن
جهان پر عیب و خلقی عیب جویست
که بی عیبی خدای غیب گویست
چو من گفتم تو برخوانش تمامت
مراست این یادگاری تا قیامت
فسانه گرچه رازی معتبر بود
ولی مقصود من چیزی دگر بود
تو ای دل چند گویی چند جوشی
جفاهایی که دیدی از فلک تو
بیک ره جمع گردان یک بیک تو
وزان پس کاغذت در آب انداز
که میباید که جاویدان بمانی
تو چون هرگز نبودی بعد ازین هم
اگر هرگز نباشی نیست زین غم
برون از حد درین وادی پرچاه
فرو رفتند و کس برنامد از راه
رهی دورست و منزل ناپدیدار
خرد گم کرده ره دل ناپدیدار
مرا باری دل از هیبت دو نیمست
که میدانم که این کاری عظیمست
مرا نگشاد حیرت این گره باز
ندیدم شه ره و ماندم زره باز
کنون چون من نه دل دیدم نه دلدار
درین عالم که روی آوردهام من
دو عالم بادوموی آوردهام من
چو گردد روز مرگم دم گسسته
شود آن هر دو موی از هم گسسته
من آن خواهم ز عشق بی نشانی
اگر نام من از دیوان بر آید
کجا تن در دهم گر جان برآید
تنم گم گشت چون جان بود غالب
شدم مغلوب چون آن بود غالب
ازین ویرانه بیرون میروم من
نمیدانم که تا چون میروم من
چومردن بود این زادن چرا بود
چو رفتن بود استادن چرا بود
چو بر حسرت بآنجا باز میگشت
کسی کو مرغ دام آب و گل شد
بران کس سرنگونساری سجل شد
جهانی خلق بین ناشاد مانده
همه از خویش در فریاد مانده
دلا چندین مدم چون کار افتاد
که همچون سر ترا بسیار افتاد
برو کنجی گزین و ره بدر بر
کسی دارد بعالم کار و باری
که در عالم ندارد هیچ کاری
فراغت جوی تا باشی دمی خوش
که تا آسان گذاری عالمی خوش
چو ضد در ضد ببینی تو در آغاز
ز عالم گر کسی فارغ بود نیک
ازو مشغول تر باشد بحق لیک
کسی داند درین ره قدر دیده
چو میبینی کزین طاس نگونسار
بلا میبارد از صد گونه هموار
اگر در عافیت ای مور در طاس
فراوان بوده و نابوده گفتم
ولی یک ذره فضلت بیش از آنست
چو مار ا نیست جز تقصیر طاعت
چه وزن آریم مشتی کم بضاعت
چو از ما اوفتاد این کار ما را
گرانباریم ما را رایگان بخش
اگر ما را بخواهی کرد نومید
کرم پس با که خواهی کرد جاوید
نه ایم آگاه مشتی اعجمی ایم
چو ما هستیم مشتی نو مسلمان
منه انگشت بر دیگر که خامست
کسی کو غایب از تو یکزمانست
در آن دم کافرست اما نهانست
اگر خود غایبی پیوسته باشد
که من غایب شدن طاقت ندارم
چو کارم با تو افتد آن تو دانی
اگر طفلم مرا این بس بلاغت
که دادیم از همه عالم فراغت
بمادر بود و او رفت از میانه
ولیک او ثانی آن شیر زن بود
چنان پشتی قوی بود آن ضعیفه
ولکین بر سر من پیلبان بود
که بتوان کرد هرگز ماتم او
بیا تا آه ازین غم برنیارم
چو محرم نیست این غم با که گویم
مرا او بود محرم با که گویم
گر او را ندهد اینجا آمدن دست
مرا عمری نماند آنجا شدن هست
اگر با او رسم با او بگویم
نبود او زن که مرد معنوی بود
چو سالی بیست هست اکنون زیادت
که نه چادر نه موزه بود عادت
بسی زد حلقه بر در درگشایش
تو میدانی که در درد تو چون بود
که رویش هر سحرپر اشک خون بود
شبانروزی ترا خوانده بزاری
تو بودی از دو عالم ناگزیرش
تنش را خواب خوش ده در سلامت
که نه در شب فرو میرد نه در روز
ندایی بشنوانش از خود بزودی
کفن در بر حریر خلد گردانش
لحد کن مرغزاری بر تن و جانش
بصدق دل چو بسیارت وفاداشت
امید او روا کن کو ترا داشت
کسی کو در دعا آرد مرا یاد