شمارهٔ ۸۲
عطار نیشابوریچون چهره خورشید وشش روشن تافت
آن تاب به جان رسید و پس بر تن تافت
گفتند ترا چه بود دانی که چه بود
چون نیست شدم هستی او بر من تافت
چون چهره خورشید وشش روشن تافت
آن تاب به جان رسید و پس بر تن تافت
گفتند ترا چه بود دانی که چه بود
چون نیست شدم هستی او بر من تافت