بخش ۴۰ - جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۴۰ - جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره
عطار نیشابوریجوابش داد شاه آفرینش
که بگشاد این زمانت عین بینش
کنون ای بایزیدا دیده بگشای
که تاواصل شوی از من در اینجای
سؤالم کردی از جان نی ز جانان
بگویم با تو اکنون راز پنهان
حقیقت جان توامروز ماییم
که بود خود در این صورت نماییم
تویی صورت منم جان تو اینجا
یقین پیدا و پنهان تو اینجا
ز پیدایی درین صورت نظر کن
ز پنهانی تو از جانت خبر کن
خبر کن جان و بنگر در درونت
همی گویم که هستم رهنمونت
قل الروحست امر من نهانی
در آتاسرم اینجاباز دانی
قل الروحست جان نقشی ندارد
ابا ما اندر اینجا پای دارد
قل الروحست جان با تو سخنگوی
ز بهر دیدما در جست و در جوی
قل الروحست جان با تن حقیقت
چنین باشد که اینجا دید دیدت
قل الروحست چون آگاه ماهست
فتاده با تو اندر راه ما هست
قل الروحست از ما از عیانت
مر او را دادهام عین عیانت
قل الروحست از ما بینشانست
قل الروح است از ما بردر تو
قل الروح است از رازم خبردار
تو ازمایی به جز ما خود چه چیز است
در اینجا دید غیری یک پشیز است
ز من گر بشنود شرح و بیانی
دلت چون خانه راز است ما را
دو چشم جان تو باز است ما را
چنان ای بایزید اینجا گرفتار
نماندستی تو اندر پنج و در چار
تو صورت داری و گویی که معنی
همی بینی تو در پندار دعوی
مبین اینجا چنین ما را حقیقت
بجز من هیچ منگر در درون را
که باشم من ترا مر رهنمون را
تو ای نادیده از من هیچ اسرار
وگرنه همچو من بودی خبردار
تو ای از من ندیده هیچ بویی
عجایب کردی اینجاگفت و گویی
ز دریا گرخبر داری در اینجا
وجودت قطره اندر بحر بوده است
درو پیدا عجب دری نموده است
خبردار از عیان بحر و جواهر
که جانت جوهر است او را تو بنگر
که اینجا قدر این قطره بدانی
همیشه قطره استسقاست او را
که بود او هم از دریاست او را
که این دریا بود دایم رفیقت
تو اول آنچه گفتی با من اینجا
ز بحرش قطره شد روشن اینجا
مرا تو باز دانستی که چونست
در این آتش که سودای جهانست
یکی لمعه درینجا گه عیان است
منم تو تو منی ای شبلی پاک
اگر بیرون شوی از آب و از خاک
مرا تو باز دانستی که چون است
نمود من ترا این رهنمون است
تو اول آنچه گفتی با من اینجا
ز بحرش قطره شد روشن اینجا
که تا بیرون شوی با این چه کارت
ازین صورت اگر فانی شوی باز
بیابی در درون ذاتم عیان باز
تو کام خود زجان اینجا نیابی
یقین میدان که جان پیدا نیابی
نیابی جان تو پیدا سوی صورت
که صورت دارد اینجا گه کدورت
نیابی جان تو با صورت در اینجا
همی بشنو زمنصورت در این جا
یقین خود را در این صورت ندان است
چو جان تو از این صورت جدایست
که در ذات حقیقت جان خدایست
کنون ای بایزید ارازدان تو
ز من این نکته دیگر بازدان تو
که او در دل بود پیوسته پیدا
ز دل بنگر سوی جانان در اینجا
که دل از جان بود پیوسته قایم
چو دل با تو شود هر دو یکی باز
یکی باشد ز ذاتم بیشکی باز
کنم بیوسته بی نام و نشانت
چوجان اینجا است از دیدار ما گم
تو تا با جان بوی ما را نیابی
تو جان با ما چه گویی تا چه جویی
چو نطق ماست اکنون تو چه گویی
بما پیداست عرش و فرش اینجا
که تا پیدا کنم سر دو عالم
بما پیداست آنجا آنچه بینند
کسانی کاندرین عین الیقیناند
مرادانند جان اینجا برد راه
حقیقت صورتت از جانست با قدر
مثال بدر آمد جان درین راه
چو جان را بنگری اینش مثال است
که بعد پانزده او را زوالست
چو جان باشد حقیقت بدراین راه
ز بعد آن گذر آرد به اسرار
شود یک جزء از وی ناپدیدار
چو یک جزء از جمالش محو گردد
به هر روزی که آید گم شود باز
شود نزدیک شاه ار می بدانی
چو مه در جرم گردد ناپدیدار
که تواندر خود نظر میکن پدیدار
نماند نور حقیقت گردد آگاه
چو جان اینجاست ماه رویم اینجا
دو روزی رخ نموده سویم اینجا
نمودی روی با من در صور باز
نخواهد ماند در این رهگذر باز
دگر خورشید گردد بیچه و چون
چو من خورشید جمله عاشقانم
گهی پیداست جان گاهی نهانم
که پیدا دیدم و گفتم اناالحق
از اول ماه بودم اندرین راه
شدم خورشید اندر هفت خرگاه
نمودم جرم خود در هفت اختر
چو با خورشید عزت کل رسیدم
چنان خورشید اینجا آشکار است
که در آتش بنور اندر نظاره است
ز خورشید این تمامت شور و غوغاست
یقین ای بایزید این را بدان باز
که میگویم ز سر جان جان باز
یقین خورشید منصور است و ذاتست
ترا امروز در عین صفات است
که چون ماهی شدی و خودپرستی
چنانت رخ نمودستم درین راز
منم خورشید و تو ماهی درین راه
ترا محو آورم آخر در این راه
که خورشیدم به بینی جان بظاهر
در این پیدا بیابی سر جانت
که پیداست اینجابی صور جان
حقیقت جان چو محو این جهان شد
نمانده جان بکلی جان جان شد
منست او و منم ای شیخ جانم
در او گم گشت جان او شد جهانم
چو او در ذاتم اینجا زد اناالحق
نباشد جز که او پیوسته مطلق
مرا معبود اینجا آشکار است
حقیقت در دل و جانم نظاره است
چو من جزوم در اینجا جمله جزوند
چو من جانم در اینجاجمله عضوند
چو من دیدار بنمایم در اینجا
نظر کردم همه من بودم اینجا
چو دیدار من اینجا باز دیدم
جلالم در تو پیدا شد نه بینی
یقین پیش آر و بگذر از گمان تو
مرا بین در درون جان جان تو
عیان اینست کاکنون گردی آگاه
بمعنی و بصورت خود تویی شاه
تو شاهی بایزید از قرب اعلی
مرا بین در درون و وصل بنگر
تو شاهی بایزید اینجا حقیقت
تو شاهی بایزید از سر ما باز
نظر کن این زمان انجام و آغاز
چنان دان بایزید اینجا حقیقت
چنین دان بایزید اینجا به تحقیق
که بخشیدم ترا اسرار توفیق
که من جان توام اینجا یقین دان
چو جانت در درونت بیش بین دان
ترا بخشیدهام جان و جهان من
ترا جانم در این جان و تن و دل
ز جان اینجا نظر کن در دل خود
بجان بنگر که من خورشید هستم
نباشد جز رخ من هیچ خورشید
که خواهد بود اینجاگاه جاوید
منم راه و منم رهبر در اینجا
حقیقت او دمی رهبر در اینجا
چو ره بردی کنون در جسم و جانت
منم در عشق کل صبر و سکونت
از آن در راه ما معذورت افتاد
ترا اکنون بهت شد عید سال است
چو سال آمد مبارک دان تو نوروز
که دیدستی حقیقت عید نوروز
گلت بشکفت و نرگس بار آورد
وصالت در درون این بار آورد
یقین جانان منم امروز پیدا
به بخت و طالع اینجایی هویدا
ز خورشیدت رخم تابنده گردان
نگه کن ز آنکه هستی ذات عالم
تو ذرات عالمی اینجای بشناس
تویی پنهان شده پیدا و بشناس
چو پنهان یافتی پیدا بدانی
دمی بخشیدمت از خود بیکبار
که تا اینجا شدی از ما پدیدار
ز ذات خویشتن اندر جهان من
ترا این دم که داری آن زمان دان
هر آن چیزی که میخواهی بمادان
نفخت فیه من روحست ز اسرار
تو کلی ذات مایی دم نگهدار
ز ذات مایکی لمعه رسیده است
ترا یک سلسله از آن رسیده است
از آن یک لمعه در جمله جهان بین
از آن صد شور وآشوب و فغان بین
منم هر کسوتی را من خبردار
نمودارم کنون بنگر بر این دار
همه ماییم چه دارو چه زنجیر
که بنماییم اینجا راز بیچون
بگویم آنچه هستم بیچه و چون
بگویم آنچه ما را آشکاره است
صفات ما بما اکنون نظاره است
وصال ما کسی یابد که جان دید
مرا اندر عیان جا و جهان دید
وصال او یافت از ما کو فنا شد
وصال او یافت از ما در یقین باز
که ما را دید و از ما شد سرافراز
وصال او یافت از ما در دل ریش
که ما را دید اینجا حاصل خویش
وصالم هر که یابد جان فشاند
کنون ای بایزید ار عاشقی تو
اگر از عاشقانی جان برافشان
تو جان جان طلب می بگذر از آن
وصال اینجاست میبینم دو روزی
ترا امروز از او عین عیان است
چو بردارم حقیقت پرده یکبار
چو بردارم ز رخ پرده حقیقت
چو این پرده حقیقت بردرانم
بدانی این زمان از بی نشانم
در آن ساعت نشانی بی نشانی
همه جا جان را پاینده باشد
کسی داند که از جان زنده باشد
ز حال این حقیقت نیست آگاه
کسی تا همچون ما گردد یقین شاه
من از اول حقیقت بنده بودم
تو میدانی حقیقت ز آنکه آنم
چو من آنم کنون در وصف ذاتم
ز وصف ذات خود هم خویش دانم
منم کون و مکان ار باز بینی
ز من اینجا حقیقت راز بینی
فکنده عکس خود بر جمله ذرات
بما آدم در اینجا گشت پیدا
تو اویی باز بین او را هویدا
تو و او هر دو نور ذات مایید
حقیقت دان مرا امروز اینجا
ز بود تو خبر دارم تو بنگر
منم بردار اینجا بر تو بردار