بخش ۵۲ - سؤال کردن شیخ جنید از منصور در حقیقت شرع
عطار نیشابوریبدو آنگه جنید پاک دین گفت
که ای ذات تو با عین الیقین جفت
دمی بگذار تا با هم بگوییم
دوای درد خود از تو بجوییم
دمی بگذار مستی ز آنکه دلدار
تو میدانیم از این معنی خبردار
دمی هم گوش ما هاسوی ما کن
پس آنگه هرچه خواهی پیشوا کن
تو امروزی حقیقت رخ نموده
ابا دمبدم پاسخ نموده
گمان برداشتی عین الیقینی
میان جملگی تو پیش بینی
از آن در پیش بینی پادشاهی
که هم در عشق ذاتی تو الهی
تویی اصل و منت هم اصل ذاتم
حقیقت بود تو از وصل ذاتم
بدین معنی ترادیدم دل و جان
مرا در بود خوداکنون مرنجان
چو در بود توام معبود مایی
درین دنیا زبان و سود مایی
زیان و سود ما اندر بر تست
کجا ما در خور ذات تو باشیم
بخاصه چونکه ذرات تو باشیم
تو در ذاتی و ما در عین افعال
که در افعال کی باشد یقین حال
حقیقت ذات تو در جمله پیداست
یقین دانم که موجودی نه باطل
حقت دانم که بر حقی تو بیچون
که کل میگویی از کل بیچه و چون
حقت دانم که بیچونی و مطلق
حقت دانم که گفتی راز سرباز
حقیقت با جنید خود سرافراز
تو حقی و یقین اینجا حقی تو
کنون ای سرور و سلطان عالم
کنون ای سرور و سلطان اسرار
جوابی ده مرا هان از سردار
بگویم هان جواب از روی معنی
کنون چون حاضری در کوی دنیا
مرا گویی که تا راز است دانم
تویی در جمله پیدا و حقیقت
تویی در گفت وگوی جملگی دید
درین آب و درین نار و در این گل
درین صورت نمودی روی ما را
حقیقت نیز از هر سوی ما را
یکی ذاتست با تو هرچه هستست
دل وجانم ز دیدار تو مست است
فتاده جمله در کوی تو اینجا
تو خود دانی حقیقت بود بودت
تو اینجا دیده دیدار جانان
درین دیدار خود اسرار جانان
بجز تودیده خود میبس نداند
تو بنهادی تو میدانی بصد راز
کجا یابد به جز تو سر تو باز
تو مانی ذات و اینجاکس نمانی
ز دانایی خود بینا یقین است
که نور نور بودت پیش بین است
ز توراهست روشن همچو خورشید
ره از تو روشن است و چون تو نوری
حضور از تست و آسایش حقیقت
یقین دانم که عشقت هست اینجا
ز بهر عاشقان اینجا تویی شاه
که تا ایشان کنی از راز آگاه
از این معنی مرا دلشاد کن تو
بگو با من که اینجا چون یقین باز
همه یکیسیت در انجام و آغاز
همه از اصل تست اینجا پدیدار
یقین هم زشت و هم زیبا پدیدار
تویی جمله عیان و هم نهانی
تویی فی الجمله راز کل تو دانی
سخن ز انسانست نی حیوان درین راز
بگو با من که تادانم ز سرباز
اگر کافر وگر دیندار اینجا
مرا برگوی این اسرار اینجا
دگر خونی و درزوداشت کردار
برآری همچو خویشش بر سردار
یکی را معتکف در کعبه داری
نه بیند درجنون او جز ترا تو
یکی را ره دهی در وصل اینجا
چو جمله خود تویی بس نیک و بد چیست
چو تو عشقی حقیقت جز تو خود کیست
عجب ماندستم ای جان من درین سر
که از هرگونه کردستی تو ظاهر
عجب ماندستم اینجا در حقیقت
که در ظاهر بود این دید صورت
که میبینم همه در قیل و در قال
بسی کردم ز تو در تو دمادم
حقیقت سرها با تو در این دم
به هر نقشی که آمد در برم باز
ترا دیدم حقیقت ای سرافراز
بگو تا سر این معنی چگونه است
که این یک ره روان این ره نکویست
که داند ذات تو از سر بگویم
ز ظاهر گویم اینجا چون تو دانی
که بیشک معنی بیرون تو دانی
ز ظاهر گویم اینجا در حقیقت
بسی خون خوردهام شاها تودانی
تو میگویی مرا هان لن ترانی
بسی خون خوردهام اندر ره تو
بسی خون خوردهام در پاکبازی
کرم کن می بگوی اینجای رازت
چه باشدجان چو میدانی بگویم
بزن شاها تو اینچوگان چو گویم
جنیدت سر چو گویی پیش دارد
که ازتو عقل پیش اندیش دارد
در این قال تو اینجا عقل شاد است
که با گفتن ورا این سر فتاده است
از آن اینجا نمیبیند یکی او
که دارد جز تو اینجا گه شکی تو
نه شک دارد اگرچه در یقین است
ولی در کفر و دینت پیش بین است
ره شرع تو بسپرده است عقلم
ز قرآن گوی تا گویی زنم من
ز قرآن سیر این روشن کنم من
ز قرآن من خبردارم در اینجا
مراین معنی ز قرآنم بگو تو
توباقی مان که من باقی نمانم
تو باقی باش هم ساقی مرا دوست
که قرآن در حقیقت مغز بر پوست
که در چوگان زلفش همچو گویی
تو بی منصور دانستی و دانی
مرا زین گفتن اینجا گه رهانی
مرا مقصود ازین گفتار آنست
بدانم مختلفها کز چه سانست
مرا مقصود ازین گفتار این بود
که تو گفتی منم در اصل معبود
بگو اسرارم و برقع برانداز
بگو اسرارم اینجادوست اینجا
که تا بیرون شوم از پوست اینجا
بگو اسرارم ای پاکیزه گوهر
بگو اسرارم ای سلطان حقیقت
که تا بشناسم این برهان حقیقت
جنید اسرار میجوید در امروز
تویی هم تو بتو میگوید امروز
چه فرقست از میان ما حقیقت
که ماندستم در او شیدا حقیقت
من این دانم بسی و می ندانم
ولیکن درس در پیش تو خوانم
که درس عشق نیکوتر تو دانی
تو استادی و ما هستیم مزدور
یقین نزدیک نی از صحبت دور
تو استادی و تلقین ده بیادم
پس آنگه ده ز عشق خود ببادم
که سرگردانم ای استاد چون گوی
تو استادی و ما را رهنمونی
یکی دید است در دیدار دیدت
بگو اکنون مرا این راز مطلق
اگر بر راستی گویی اناالحق
بخش ۵۲ - سؤال کردن شیخ جنید از منصور در حقیقت شرع - عطار نیشابوری | ناهید