بخش ۵۵ - سخن گفتن منصور با شیخ کبیر قدس سره - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۵۵ - سخن گفتن منصور با شیخ کبیر قدس سره
عطار نیشابوریز دار آنگاه منصور حقیقت
جوابی داد کای میر شریعت
تویی شیخ کبیر عالم خاک
که خدمتکار تست این چرخ و افلاک
تو ای شیخ جهان در پایداری
ستاده تن زده در پای داری
تو ای شیخ این زمان خاموش مانی
زمانی در مکان بیهوش مانی
نه این باشد وفا و مهربانی
که اسرار نکو را تو بدانی
تو میدانی مرا اسرار اینجا
تو کردستی مرا بردار اینجا
تو میدانی مرا اسرار تحقیق
که در کشتن مرا از اوست توفیق
تو میدانی که گفتستم ترا راز
دگر گفتم جنید اینجایگه باز
نمیدانید اینان گرچه دانند
که ایشان مردن از جان کی توانند
مرا زیبد ز خود رفتن درین راه
که هستم از حیات جمله آگاه
مرا زیبد که جان بازم برویت
چو ایشان در زمان در دهر هستند
که گفتم این چنین از دید دیدت
منم اسرار ایشان از نمودار
ببازی نیست اینجا مردن از خویش
مرا زیبد که جانان دیدم از پیش
ولی دانم که ایشان ناتمامند
درین سودای ما ناپخته خامند
ولکین ماندهام در نزد ایشان
اگر این پرده از هم بردرانند
مرا اینجا به بینند و بدانند
ز راز من تو آگاهی در اینجا
تو دانی راز من در پرده راز
که اینجا دیدهام انجام وآغاز
منزه دانم اینجا از همه چیز
مبراام در اینجا ایمنم نیز
تو برکاری و من بیکار از آنم
که اینجا محو کن اسرار عالم
برانداز این زمان از پرده دردم
درین معنی است ما را صد طریقت
کسی ای شیخ دین ما را نه بشناخت
بگو تا لاجرم بودم در این باخت
من اینجا بهر تو دیدار کردم
که هر خواری که هست اینجا مرا باد
که نقش خود دهم اینجایگه داد
مرا این آفرینش بهر این بود
مرا این سر یقین عین الیقین بود
کنون خواری نخواهم من دگر بس
مرا زیبد در اینجا گفتن و بس
مرا اینجا بباید خویشتن سوخت
حقیقت هم دل و هم جان و تن سوخت
نخواهم کشت کس را خود کشم من
از آن خمخانه خوردستم شرابی
که دنیا مینمایم چون سرابی
از آن خمخانه کردم جرعه نوش
از آن خمخانه شیخا نوش کن جام
که دیدستی یقین آغاز و انجام
از آن خمخانه من امروز مستم
از اول بت پرستیدم در اینجا
ندیدم هیچ ازین بت دیدم اینجا
مرا او محو کرد اینجا بیکبار
حقیقت نیست کرد و هست کردم
چنان مستم که جانم پیش محو است
مرا دیدار اودر دید سهو است
مرا این مهلکات اینجا یقین است
که آخر این جهانم پیش بین است
هلاکی عاشقان دیدار یار است
از آن منصور اینجا برقرار است
همی خواهم قرار خود دگربار
که بردارم زجان خود دگر بار
گذشته از زمین و از زمان تو
در اول دیدمش او عذر خواهست
مرا گفت آشکارا این عیان او
حقیقت هست در دل بی نشان او
اگرچه او رسیده نارسیده است
ندیده است او و بیشک ناپدید است
هر آنکو ناپدید آمد در اینجا
در آخر او پدیدآمد در اینجا
ز بود جسم و جان بیزار گردد
در آخر جان جان آید پدیدار
چوگردد جسم و جانش ناپدیدار
جمال یار اینجا بی نشان است
بجز منصور او را کس ندانست
منم بی عشق خود از خود خریدار
گذشتستی هم از کون ومکان تو
بفرمایم که تا دست و زبانم
قدم فرمای تا اینجا می جدایم
فلک را در ملک اینجا زنم من
چنان راندستم اینجا گه قلم باز
که جسم اندازم از سوی عدم باز
عدم خواهم که دنیا دیدهام من
قدم خواهم قدم را دیدهام من
بنزدم جمله دنیا دیدهام من
که دنیا کنده پیری دیدهام من
در این ارزن کجا من شرح فردوس
کنم آرم کنون من فرع فردوس
نخواهم دم بدنیا کردن اینجا
که دنیا ازمن آمد خوب و زیبا
هر آنچه از کارگاه ماست امروز
همه مردان ره گفتند این باز
چه به زین یافتند عین یقین باز
مرادنیا و بر دین برگ کاه است
که برتر زین مرا خود پایگاهست
چه صورت عین دنیا بود اینجا
یقین جان دید مولا بود اینجا
نه دنیا و نه مولا در بر من
بجز ذاتم همه اینجا هبا است
که ذاتم عین دیدار خدا است
همه عاشق همه دنیا سراب است
بر عاقل همه دنیا خراب است
تو ای شیخ کبیر جمله مردان
چو دنیا سجن مؤمن آمد اینجا
که در اینجای ایمن آمد اینجا
که من زین معنی اینجاگاه فردم
یکی باشم دویی را من ندانم
کنون صورت نمیخواهم ز دنیا
مرا بس اندرینجا گاه دیوان
که کردستم عجایب در غریوان
جنیدم راهبر سلطان دین است
ولی باید که بهتر زین نداند
گذشتم این زمان از جسم و از جان
همه کردارها از بهر این است
چه به زین چونکه جانان رخ نموده است
مرا امروز پاسخها نمود است
چرا میگوید ای منصور امروز
ترا با خود کنم مشهور امروز
ترا باید نمودن راز من باز
بیار این هر که تا گردم سرافراز
سرافرازی ترا خواهد بدن بس
نخواهد بود همچون تو دگر بس