بخش ۶۶ - سخن گفتن شیخ کبیر با منصور از نموداری قصاص - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۶۶ - سخن گفتن شیخ کبیر با منصور از نموداری قصاص
عطار نیشابوریبدو گفتا که ای شیخ جهان بین
نظر بگشای هان و جان جان بین
بفرما این زمان تاحق برین دار
نمایم تا بیابی بر سر دار
تو یاری راز ما دانی حقیقت
یکی ذاتی تو در نقش طبیعت
تو جانانی ولیکن جان مایی
ابا مایی و عین کل خدایی
سؤال تست اینجا در قصاصم
قصاصم ز آن بده کلی خلاصم
خلاصم ده ازین زندان صورت
که تادر جزو و کل باشم ضرورت
یکی کن دست و پایم را تو بردار
زبانم کن تو بیرون بر سر دار
بحکم شرع آنگه کل بسوزان
در آتش تا کنم از دل فروزان
ز من بشنو چوهستی شاه و سرور
هر آنکو جان نبازد شیخ بایار
میان اهل دل خوانندش اغیار
هر آنکو نزد جانان جان نبازد
بناز ما بسی جانها بناز است
نمود ما حقیقت در نیاز است
چو من خواهم ستد آنرا نگهدار
که تا باشی ز راز ما خبردار
کنون ای شیخ این اعوام مسکین
بصورت اندرین شورند و در کین
مراد این همه در کشتن ماست
مراد ما هم از برگشتن ماست
چو من اینجای بردارند جمله
نمیدانند که ایشان را فنایست
ز بعد آن فنا در ما بقایست
فنا خواهد شدن اینجا تمامت
اگر نه عشق باشد باز ایمان
کجا یابد خلاصی در یقین جان
تمامت راه ما دارند در پیش
چه سلطان وچه دربان و چه درریش
در اینجا گه بقای خویش آمد
خدا دیدیم شیخا در دل و جان
ابا ما گفت هر دم را زجانان
بجان و سر یقین اینجا ممان تو
اناالحق زد خود و خود عشق بازد
یقین در ذات خود سرمیفرازد
اناالحق زد خود و بشنید خودباز
ندیده ذات خود او نیک دیدار
چنان خود دید شیخا در زمانه
چنان خود دید اندر ملک بغداد
که خواهد کرد اینجا جمله آزاد
چنان خود دید اینجا برسر دار
که جز او نیست چیزی نیز هشیار
خدا با ما و اینجا در بقایم
کنون با او حقیقت در لقایم
خدا با ما و در هر جا که بینی
مبین جز حق که حق گفتیم مطلق
از آن اینجا زنم هردم اناالحق
درین ره حق شدیم ازواصلانیم
از آن گفتیم تا جان برفشانیم
چه شه اینجاست و آنجا در میان باز
چو شه با ماست ما بردار کرده
بخواهد سوخت چون بدرید پرده
که یابد همچو مادر عشق اتمام
مرا انعام جانان بس بود یار
که با ما عشق بازد بر سردار
به هر لحظه کند خود را عیانم
در او حیران دلم بردار مانده
ابا او هر زمان در عین گفتار
هر آن چیزی که دیدم جمله دید او
از آن بودم وجودم جمله شد او
دل و جانم همه دلدار بگرفت
پس آنگه جان عیانی یار خود دید
کنونش بر سر این دار خوددید
در امروزش عیان میبینم اینجا
ابا خلق جهان میبینم اینجا
که با ماهان درین بحرم گهربار
ولی این بار جوهر آشکار است
صدف در پیش چشمم تازه بار است
که تا رویم یقین بنمود اینجا
که در بغداد گشتم بر سر دار
منم آن جوهری کز هر دو عالم
تو جوهر دان مرا شیخا در اینجا
که بنمودم حقیقت اندر اینجا
نمودم جوهر خود در میان من
مکانم اندر اینجا آشکار است
نمود ما کنون دیدار یار است
نمایم راز اگر اینجا زبانم
قدم بر بعد از آن در آتش انداز
بسوزان تا بیابی سر من باز
درون جان و دل دیدار مابین
اناالحق گویمت بی جسم و جان باز
اناالحق گویم اینجا جاودانه
هر آن رازی که میگویم بگفتار
ابی صورت مرا زیبد اناالحق
که در خاکسترم گوید اناالحق
به پنهانی نگر تا راز گویم
هر آن عاشق که چون من در فناشد
خدایی راتو از منصور دریاب
گشاده است این درم اکنون تو دریاب
دری بگشادهام ای شیخ اینجا
درون رو تا بیابی گنج ما را
من این گنج نهان میبخشم ای شیخ
نهم چون دیگران در نقشم ای شیخ
که تو برخیزدت ای یار با من
اگر گنج بقا خواهی بده جان
که چون جان رفت کلی ماند جانان
طلسمت کن در اینجا پاره پاره
اگر اینجا نیابی جان جان تو
چه خواهی کرد صورت دشمن تست
که جان دیدار گنج روشن تست
اگر صورت نباشد جان نهبینی
ابی جان بیشکی جانان نه بینی
همه گفتار ما از بهر اینست
که بیصورت همه عین الیقین است
چو شد محو فنا از جسم و از جان
حقیقت هر که اینجا جا بیابد
مراو را اندر اینجاگه پدیدار
که اینجا مینه بینی یار ظاهر
بگو تا چند خواهی راه کردن
بخواهی خویشتن را شاه کردن
دل و جانت ازین آگاه کن تو
زهی نادان که در جسمی بمانده
از ان اینجا تو بی اسمی بمانده
همی گوید رها کن این طبیعت
چو منصور است با تو کور دیده
ابا او گفته و از وی شنیده
ولیکن کی تو گردی صاحب راز
ولی باید که کلی جان شود او
که کلی میز خود پنهان شود او
چو دل پنهان شود صورت نماند
چو جان جانان شود آنگه بدانی
که وصل دوست یابی در نهانی
چو جانان جان شود در آخر کار
تو مر منصور بینی بر سردار
هر آنکو شیخ گردد واصل آنست
اگر با تو بود عجبی در این سر
تویی درمانده بیرون وندانی
به بین او را که منصور است دیدت
زبانت محو خواهد کرد جانان
که تا آن دم نماید بودبودت
اگر گویی و گرنه این به بینی
چنین میدان اگر صاحب یقینی
تو ای سالک مرو در خواب اینجا
تو وصل یار را دریاب اینجا
چنین تا چند در تقلید باشی
دمی آن کاندرین توحید باشی
نه مردی لاف ازین دیگر مزن تو
طلسمی دانمت کان جان نباشد
طلسمی لیک جانت در طلسم است
از آن دیدار اعیان تو اسم است
بدان اسرار ما و گنج بستان
تو با منصور و منصور است با تو
نظر میکن که مشهور است باتو
تو بامنصور و منصور است درجان
چو بشناسی که راتاوان بود این
ترا تاوان یقین در جان بود این
دریغا چون ندانی چون کنم من
از آن هر لحظه جان بیرون کنم من