بخش ۶ - در آفرینش انسان و مبدأ و معاد او فرماید
عطار نیشابوریترا در علم معنی راه دادند
بدستت پنجه الله دادند
ترا از شیر رحمت پروریدند
براه چرخ قدرت آوریدند
ز عرشت ساختند خود سایبانها
مر او را ساختند از در زبانها
ز بهر فرش اقدامت ورقها
میان آب ماهی کرد پیدا
ز سیصد شصت و شش انهار مقصود
میان چار عنصر کرده موجود
خدا انسان بقدرت آفریده است
درو بسیار حکمت آفریده است
باول نطفه اش را در رحم کرد
چهل روزش نگاهی کرد خود فرد
بگرم و سرد دادش خود قمر قوت
که تا گردید او برمثل یاقوت
بخش ۶ - در آفرینش انسان و مبدأ و معاد او فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدنظرها خود بسی در عین وارد
باو می خواند خود علم طریقش
ز بعد این بیاید روح انسان
که هستم من بتو خود جان ایمان
نظرها بود با او بس قوی اش
از آن عالم به این عالم نهادش
ز بعد این نگر تا چار سالش
نظر دارد قمر در عمر و مالش
ز بعد چارتا پانزده نظر شد
عطارد را از این معنی خبر شد
باو صد بازی آرد همچو شاهد
ز پانزده تا به سی و پنج سالش
ازین چون بگذرد تا پنج و چل سال
نظر دارد باو خورشید در حال
وزین چون بگذرد خوشحال گردد
به پنجاه و به پنجش سال گردد
نظر دروی کند مریخ چون نور
که تا گردد هم او دانا و مستور
ازین تاریخ هم تا شصت و پنج سال
بود او مشتری را در نظر فال
که این معنی بود در حکمتش بکر
ترادر پرورش این جاه دادند
هر آن چیزی که در کل جهان است
بعرش و فرش و کرسی اش نهان است
همه همراه تو کرده است ای نور
ز بهر آنکه باشی پاک و مستور
ز تو بر جاست نام عز و شاهی
ز تو بهتر شده هر شیی که خواهی
هر آنکس کو نشد انسان کامل
مراو را کی بود زاد ورواحل
ترا حق درکمال خود چه ها گفت
ز قرآن سنگدل را نیست تبدیل
ولی سنگش پس از طیر ابابیل
عدوی حق که بت از سنگ دارد
عجب نبود که بروی سنگ بارد
تو اندر اینجهان از بهر اویی
نه درچوگان دنیا همچو گویی
تو اندر این جهان آزاد و فردی
بکن کاری تو گر امروز مردی
چو مردان راه مردان رو در این راه
که او باسالک ره همرهی یافت
برو تا سالکت این ره نماید
ز سالک جمله ایمان می توان یافت
درون باغ ریحان می توان یافت
ز ریحان بوی سنبلهای شاهی است
ترا آن بوی از فیض الهی است
مدار ملک عالم بر تو ختم است
ولی بر مرد نادان رحم حتم است
بدان ای مرد دانا اصل خود را
ز بعد اصل میدان وصل خود را
بدان کافلاک نه باشد بحکمت
که آن عالم کبیر آمد بقدرت
وجود تو صحیفه است همچو ایشان
بظاهر او صغیر است پیش نادان
به اول موی باشد خود دوم پوست
سیم عرق و چهارم گوشت با اوست
بهفتم مغز و هشتم هست عضله
چو اندر نه رسی میدان تو ناخن
برو با نه فلک تو خود صفا کن
بتو همراه این هفت همچو سد است
یکایک گویمت این دم که حد است
دلت شمس است و معده چون قمردان
زحل شش باشد و او را ثمر دان
عطارد دان سپرز و غیر روده
بتو کردم من این گفتار آسان
هر آن چیزی که در آفاق باشد
به انفس همنشین با طاق باشد
ز احوال بروجت خود خبر نیست
ز اشجار وجودت خود ثمر نیست
که با تو همرهندی خود باین خاک
به آن عالم که کبری نام دارد
دو چشمت با دو گوش و بادوبینی
دو سینه را شماره کن به آن ده
دوانزده ببین در عینت ایمه
قمر را دان منازل بیست و هشت است
بر افلاک بروجش جای گشت است
بهر عضوی مرا او را چار جزواست
ز سر تا گردنت خود آتشین است
ز سینه تا بنافت بادبین است
از او پایان نگر خود خاک قدرت
بقول دیگران این نکته دانی
بیا برگو که عمر رفته دانی
که خون آدمی باد است در جوش
چو بلغم آب و سودا خاک باشد
که در چشم بدان غمناک باشد
به آخر سوخت در عشقش چو عودم
چهار و صد چهل با چار کوه است
که چنداست استخوان عضو در پوست
در آن سیمرغ باشد مرغ زیبا
تو میدان روح انسانی است سیمرغ
به آخر می شود این جسم بی مرغ
دگر در این جهان هفت است دریا
به اول چشم و دیگر شد دو گوشت
دگر شاش و منی را هفت بینی
دگردر این جهانست هفت اقلیم
بجسمت هفت عضو آمد به تسلیم
اگر داری ز بهر این فلک نهر
فلک اعظم شناس و گرد شش قهر
به قهر خود همه افلاک اعلا
مر او را در شبانروزی چه سیراست
بسیصد شصت و پنج از دهر دیر است
درین درجات او خود سیر دارد
بود هر یک دقیقه ثانیه شصت
چو هر ثانیه باشد ثالثه شصت
ز ثالث تا بعاشر در حساب است
که بیست و دو هزار و بیست بابست
تو بیست و دوی دیگر کن شماره
که نقش این دم تست این ستاره
هر آنکس کو ز رحمت بهره مند است
مر او را این مراتب خود پسند است
همه همراه تو باشند ای جان
همه اشیاء ز بهرت خادمانند
هر آن سالک که پیشم راه دارد
تو ای انسان بمعنی کان لطفی
بدان خود را که تا خود از کجایی
بدان خود را که توذات شریفی
بدان خود را که تو با جان رفیقی
به حکمت خود شفیقان را شفیقی
بدان خود را و آزاد جهان شو
بدان خود را و واقف شو ز سرها
بدان خود را و با حق آشنا شو
بدان خود را که تو از بحر اویی
بدان خود را که تا عطار گردی
بدان خود را که آخر گر ندانی
بدان خود را و با درد آشنا شو
ز کوی عاقبت بیرون چو ما شو
بدان خود را اگر تو یار مایی
بدان خود را و در خود بین تو او را
شکن بر سنگ تقوی این سبورا
بدان خود را که هم تو جسم و جانی
بدان خود را که شمس از خادمین است
شده از آسمان شمع زمین است
بدان خود را که چرخ و کوکب و ماه
همه هستند خادم پیشت ای شاه
بدان خود را که مقصود الهی