بخش ۲ - در ذات و صفات و توحید حضرت باری تعالی فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۲ - در ذات و صفات و توحید حضرت باری تعالی فرماید
عطار نیشابوریتعالی الله زهی ذات و صفاتت
که کی باشد صفاتت غیر ذاتت
تعالی الله زهی دیدار رویت
نموده خود همه درگفتگویت
تویی صنع نهان و آشکارا
که بنمودی بیکباره تو ما را
تویی صانع تویی جان و تویی حق
تویی در هر دو عالم نور مطلق
حقیقت نیست جز ذات تو اینجا
شدستم عقل در ذات تو شیدا
تو خواهی بود تا باشی سراسر
حقیقت جز تو چیزی نیست دیگر
وصالت را همه جویا تو در جان
جهانی بر رخ تو مانده حیران
تو بودی آدم و آدم تو بودی
خودی خود تو در آدم نمودی
تو بودی نوح در دریای معنی
تو ابراهیمی و در نار هستی
تو اسماعیلی و قربان خویشی
تو هم دردی و هم درمان خویشی
تویی اسحق و خود را سر بریدی
چو جز دیدار خود چیزی ندیدی
تویی جرجیس گشته پاره پاره
سلیمانی و ملکت داده بر باد
اگر خواهی کنی تو دیگر آباد
تو ایوبی ودیده رنج و زحمت
ولی در عاقبت دیدی تو رحمت
تویی یحیی در اینجا سر بریده
وصال اینجا ز بیچونی ندیده
تو خضری چشمه حیوان تو داری
چرا ازتشنگی جان بر لب آری
تویی عیسی و اندر پای داری
تویی مرانبیاء و اولیاء را
از آن پیوسته دایم در عتابی
تویی باد و روان در جسم وجانی
از آن از دیدهها اینجا نهانی
تویی آب و روانی در همه جای
بهر کسوت که میخواهی تو بنمای
تویی خاک و نموده کل اسرار
تویی پیدا شده اعیان دیدار
تویی کان و پر از گوهر نمایی
سزد گر این زمان گوهر فزایی
تویی بنموده رخ در کایناتی
تویی جانان و جان اینجا چه گویم
که جز ذاتت درون جان نجویم
زبانی در دهان گویا شده تو
تویی و تو شده پیدا مرا یار
که اینجا مینبینم هیچ اغیار
تو هستی در نهان گمکرده دل
تویی الله اینجا در دل و جان
ز خود برگوی و هم از خود تو برخوان
تویی الله اینجا در دل و جان
دلا چون راز دیدی جمله سرباز
حجاب از پیش چشم خود برانداز
نمودی مر حجاب جان و تن تو
جهان چون اول و آخر تو باشی
چه گویم این زمان اسرار فاشی
دلم خون گشت ای ساقی اسرار
مرا در عین خود کن ناپدیدار
مرا جامی بده زان جام باقی
که تو هم جام و هم جانی و ساقی
چو من توحید اسرار تو بافم
چنان خواهم که جان را برشکافم
خوشا آن دم که جان بی جسم باشد
یقینم شد که نی مردی نمیری
زهی اسرار جان اسراردان کو
تویی جانان به جز تو من ندیدم
ز تست این جمله گفت و شنیدم
ز خود آورد ودر خود او نمودست
گره در عاقبت خود برگشودست
از آن بنمود این رازو پیامت
حقیقت هم تو دیده دید دیدار
ترا بشناخت اینجا در معانی
تو جانانی برون تو چو اسمست
تویی گنج و همه عالم طلسمست
تویی نقش و تویی نقاش کرده
ز یکی در یکی خود باز دیده
خود این انجام و خود آغاز دیده
زهی از عشق خود مجروح گشته
تو دانستی که چون بستی صور را
ترا در جزو و کل آگاه بینم
تو آگاهی و صورت بیخبر ماند
درون پرده حیران در نظر ماند
چو تو باشی نباشد نیز دیگر
چنین گفته ست اینجا راه بینی
زدم دم در عیان قل هو الله
ندیدم جز یکی پیدا و پنهان
نمود خویش دیدم جمله جانان
ندیدم جز یکی و در یکی بود
ندیدم جز یکی در گنج جانان
ندیدم جز یکی در دل عیانست
ز یکی یار بی نام و نشانست
عیان دوست دیدم لیس فی الدار
یکی دیدم همه انجام و آغاز
از آن اسرار کردم جمله سرباز
همه در دوست در دیدار غایت
یکی دیدم مکان و لامکان هم
بهم پیوسته دیدم جسم و جان هم
یکی دیدم عیان و در یکی هست
یکی دیدم ز خود پیدا نکرده
یکی دیدم درون را با برونش
از آن اسرار ربانی تو مگذر
چو درتوحید جانان در یکیام
منم در جسم و جان بنموده گفتار
منم توحید در لا مانده پنهان