بخش ۱۱ - در خطاب کردن با دل در رموز معانی فرماید
عطار نیشابوریالا ای دل چو جوهر باز دیدی
چرا در آینه تو ناپدیدی
الا ای دل کجا آخر فتادی
گریزان از برم مانند بادی
الا ای دل نمیدانم کجایی
که این دم اوفتاده در فنایی
الا ای دل نمیدانم که چونی
نهانی در درون و در برونی
الا ای دل نمیدانم ز دیدت
ولی ماندم دراین گفت و شنیدت
الا ای دل کجایی مرحبا هان
دمی بنمای خود را در لقا هان
الا ای دل تو جانی در حقیقت
که بسپردی در او راه شریعت
دلا جانی کنون در هر دو عالم
ز تو پیدا شده سر دمادم
تویی آن جوهری کز ذات بیچون
در اینجا آمدی تو غرقه در خون
میان خاک و خون شادان نشستی
در از عالم بروی خویش بستی
میان خون بماندی خاک بر سر
عجب افتادی این دم زار بنگر
میان خون نشستی زار و مجروح
میان خاک خون خوردی بهرحال
که نامم باز دیدی عین احوال
چرا در پرده ای گم کرده راه
مگر حیران شدی در دیدن شاه
چرا در پرده خود باز مانده
چرا در پرده ای بردار آواز
که تا آیی ز یکتایی به پرواز
چرا در پرده ای بخرام بیرون
بسوزان پرده را با هفت گردون
دلا یک دم رها کن آب و گل را
عیان کن بی صفت دیدار معبود
رها کن صورت و معنی نظر کن
دل خود ای دل از جانان خبر کن
در اینجا چون دمادم راه داری
در اینجا دیده ای دیدار جانان
ببین دیدار تو در ماه و ماهی
در اینجا کرده ای احوال معلوم
تو دادی در حقیقت داد مفهوم
در اینجا باز دیدستی عیانی
جهان جان و دل هر دو یکی است
بسی خون خورد اندر پرده سازی
نبود این پرده اینجا گاه بازی
بسی خون خورد اینجا دل نهانی
که تادیدار دید از عین فانی
بسی خون خورد دل درکار راهش
بسی خون خورد و از خون گشت پیدا
ولیکن هم عیان گردد هم اینجا
بسی خون بایدت خوردن در این راه
که تا بینی در آنجاروی دلخواه
بسی خون بایدت خوردن بناکام
که تادر عاقبت بینی سرانجام
بسی خون بایدت خوردن بدنیا
که تا یابی همی آخر تو عقبا
ترا این چنبر گردون فروبست
تو میخواهی کز این چنبر ببازی
برون تازی تو همچون مرد غازی
همی خواهی کز این چنبر جهی تو
قدم بیرون این چنبر نهی تو
قدم زین چنبر آن ساعت توانی
که جان بر چنبر حلقت رسانی
از این چنبر بسی جانها ربودند
همه در بهر او گفت وشنودند
از این چنبر بسی جانها ببردند
در این چنبر بزرگان جمله خردند
در این چنبر عجایب رازها هست
در این چنبر که خورشید است گردان
نمیبینی تو یک مو راز پنهان
در این چنبر نمیبینی که هرماه
در این چنبر نمود عرش و کرسی است
چه کروبی چه روحانی چه قدسیست
در این چنبر عیان گر باز بینی
در او انجام و هم آغاز بینی
در این چنبر نمودی صورت خویش
نمود عقل و عشق و کفر باکیش
در این چنبر نمودار بهشتست
در این چنبر عیان راز باشد
کسی کو را دو چشمش باز باشد
در این چنبر ببیند خویش گردان
یقین خود را از او تو پیش گردان
در این چنبر چرا دل تنگ گشتی
که دلها اندر آن چون مرغ زار است
در این چنبر که داری مزرعه زار
نمیدانی تو مر اسرار آن یار
در این چنبر چه بندی خویش را باز
برون جه تا که گردی محرم راز
بسی ره کرده زان سر بدین سر
که تا بر خون دل آنجا رسیدی
بسی ره کرده ای در پرده نور
که اینجا آمدستی از ره دور
بسی ره کرده و دیدی تو خود باز
ولی نادیده ای انجام و آغاز
هزاران پرده در پرده گذشتی
هزاران پرده در پرده بریدی
هزاران پرده اینجا رفته ای تو
چو میگویم مگر خوش خفته ای تو
که تادر عاقبت دلخون شدی تو
که تا این دم نمودی هیچ داری
بهر صورت که میآیی تو بیرون
یکی هستی عجایب طرفه معجون
در این حقه که پر از جوهر آید
در او دیدار ماه و اختر آید
جهان زین حقه بیشک پایدار است
که در این حقه جوهر بیشمار است
در این حقه نگون افتاده ای تو
عجایب بی غمی دل ساده ای تو
تویی آن نطفه افتاده اینجا
که خواهی ماند بس دل ساده اینجا
چو موری لنگ افتادی چنین زار
چو معجونی تو اندر حقه باشی
نکو بنگر که خود زینسان قماشی
رهت دورست و خفته بختت آمد
تنت عریان ودل بی رختت آمد
نمیدانی که در اول چه بودی
که این لحظه تو در گفت و شنودی
ندانی کاین زمان اندر کجایی
در این چاه بلا ماندی چون بیژن
در این چاه بلا ماندی چو یوسف
دلت در خون و خاک راه ماندست
نمیدانی تو این اسرار باریک
دریغا یوسفت اندر چاه افتاد
نمیدیدی که از ناگاه افتاد
دل اندر حکم کلی زان نهادی
ولی چون یوسف از این چه برآید
نمودش جسم و جان ودل رباید
برآید یابد او بس رفعت و جاه
نشیند وآنچه کردی باز بینی
نظر کن روی او تا راز بینی
نماید راز در این جای پنهان
ز عشقت بیقرار آید دل و تن
بخش ۱۱ - در خطاب کردن با دل در رموز معانی فرماید - عطار نیشابوری | ناهید