بخش ۶۱ - در نمودار سرّ اعیان کل فرماید
عطار نیشابورینمود حق نه چیزی هست بازی
تو این دم در تمامت سرفرازی
تو قدر خود بدان و سر نگهدار
ببین نامت چه چیزی گفت جبار
از این گندم حذر میکن دمادم
ببین تا حق چه گفته ست گفت آدم
که تو زان منی من زان تو باش
ولی گر با منی با خویشتن باش
در این جنات اگر خواهی که باشم
حقیقت تخم نیکویی بپاشم
بمردی بگذر از گندم حذر کن
پس آنگه سوی من کلی نظر کن
که تا باشیم با هم جاودانه
نگیرد هیچکس بر ما بهانه
همه حوران در اینجامان ندیمست
خدای ما کریمست و رحیمست
اگر خواهی که مانی جاودانی
پذیری پند من اکنون تو دانی
بدو گفت آدم ای جان و دل من
نه حق با من چنین اسرار گفته ست
ولی با کس نه این اسرار گفته ست
بمن بگذار من به از تو دانم
نمود اندر کشید اینجای آدم
در آغوشش گرفت آن نور قدرت
برویش سر نهاد آن روی آنجا
شدند از عشق کل یکسوی آنجا
بجز دیدن که ایشان را لقا بود
نمود هر دو از عین بقا بود
گمان اینجا مبر ای دوست دریاب
تو در مغز حقیقت پوست دریاب
چنان ابلیس بر درگاه میبود
که بر احوالشان آگاه میبود
قضا را مار با طاووس رخشان
بدید آنجای ایشان هر دو دربان
برفت ابلیس و با ایشان شدش دوست
ببین کاسرارم اینجا مغز شد پوست
ولی تو کی بدانی جز که گفتار
بر تو چون حکایت باشد این را
ندانی تو بیان عین الیقین را
چو تو این سر حق را قصه دانی
همی ترسم که اندر غصه مانی
مدان این قصه را مانند صورت
که مانی خوار سرگردان صورت
اگرچه قصه خواند این حق تعالی
نمودی کرد این اسرار ما را
ولیکن قصه در عالم بسی دان
پراکنده بسی با هر کسی دان
حقیقت قصه چون بسیار گفتند
همه اندر بیان بیکار گفتند
مگو بسیار اگر گویی نکو گوی
نه هر چیزی که میآید فرو گوی
نمیگنجد در این قصه چه و چون
ز بیچونست این اسرار بیچون
نه بازیچه است این اسرار بیچون
نمیگنجد در این قصه بدان چون
ز بیچونست این اسرار تحقیق
کسی کو را بود از دوست توفیق
بداند این نمودار از کجایست
حقیقت عین گفتار از کجایست
ببازی نیست این دنیا نظر کن
ز بازی بگذر و خود را خبر کن
نه حق گفته ست این اسرار با تو
درآید این همه گفتار با تو
که تا دانی که چونست زندگانی
کنی تو روزی اندر دهر فانی
مدان این پیشوایان را تو بازی
همه تورات با انجیل و فرقان
ز بود حکمت اینجاگاه بر خوان
که حق گفته ست و یک معنی تمام است
ولی آن سر که گفت در عین قرآن
همه درج است اندر ذات سبحان
چو حق اینجاست اینجا رخ نمودست
نه بستست این در و در اندرون باش
تو درمعنی قرآن ذوفنون باش
تو هر سری که از قرآن بیابی
یقین میدان که ایمن از عذابی
هر آن کو سر قرآن یافت اینجا
برون شد از خود و بشتافت آنجا
هر آن کو سر قرآن باز دید او
چو آدم عزت و هم ناز دید او
هر آن کو سر قرآن باز داند
هر آن کو سر قرآن باز دانست
که او مر جمله کل را پیشوایست
که مؤمن دایما زو با حضورست
که در خواندن ترا عین لقایست
همه جا اوست و او از جای خالی
چو او رانیست جای و در سراپای
توانی یافت جاویدش همه جای
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد
چه میپرسی ز باطن یا چه ظاهر
چه میگویی چه اول یا چه آخر
چو ذاتش ظاهر و باطن ندارد
مکان چون نیست اینجا و زمان هم
نه وصفش میتوان کردن نه آن هم
عدد گردد حقیقت ان احد خاست
ولی اینجا نیاید جز خدا راست
یقین دان آنچه رفت و بیشکی دان
هزار و یک چو صد کم از یکی دان
چو ابری چشمه دارد صد هزاران
عدد از چشمه خیزد نی ز باران
وجود بی نهایت سایه انداخت
نزول سایه چندین مایه انداخت
وجود سایه چون دریافت آن خاست
که خود را بی نهایت آورد راست
چو اصلش بی نهایت بود او نیز
وجود بی نهایت خواست یک چیز
ولی بر بی نهایت هیچ نرسید
از این نقصان بدو جز هیچ نرسید
شد القصه ز نقصان پاره پاره
چو هر پاره از او سویی برون شد
چنین گشت و چنان و چند و چون شد
بگویم اول و آخر به تو باز
وجودی در زوال و حد و غایت
حقیقت جوهر قرآن در او بین
ورا گر مرد رازی رهنمون بین
اگر مردی مرو هرگز از این باب
حقیقت جوهر قرآن چو جانانست
که اینجاگه ترا پیدا و پنهانست
ز نور او بری ره تا بر دوست
کند مغزت دراینجا جملگی پوست
ولی بدبخت از این اسرار دورست
بدان گرد انست این گردنده گلشن
ز نور اوست اینجا جمله زنده
مخسب ای دوست اندر وقت فالق
ز خواب بیخودی بیدار حق شو
نماید صنعت اینجا کم تمامی
زنند هر لحظه اینجاگه از آندم
کسی باید که باشد عین مولا
شود آدم در آن دم عین جنات
ببیند در زمان او جوهر ذات
هوای دوست آرد در دل و جان
ببیند هم به از صد راز پنهان
که جانان باشد اینجا دستگیرش
بقول و فعل شیطان سر نتابد
که تا آن دم بهشت کل بیابد
مخور بل کم خور ای بیچاره مانده
مگو تا چند اندر خورد باشی
از آن حق را نه اندر خورد باشی
چنین از بهر یکتا نان گندم
کنی خود را تو اندر جان جان گم
کسی باید که باشد عین تقوی
ز بهر نان شود ننگ دو عالم
بگو تا چند تو دیوانه باشی
از آن حضرت همی بیگانه باشی
بگو تا چند خود را بشکنی تو
که چون ابلیس در ما ومنی تو
چو شیطان بر در جنت مقیم است
حذر کن ز آنکه شیطان رجیم است
ترا معشوقه خوش در بر نخفته
مکن چندین بخود اینجا جفا را
چه گفته ست و چه گویم تا بدانی
کسی کین سر بداند واصل آنست
کسی کین سر بدید و این صفا یافت
که گوید فلسفه زین شیوه معنی
چو او برخاست ز آنجا با عدم شد
چه افزود اندر آن کوه و چه کم شد
از آنجاکین همه آمد بصدبار
ولی اینجا هزاران بیش باشد
که هر اینجایگه شد آن نماید
اگرچه جمله یک گر صد هزارست
جواب تو بس است این نکته پیوست
که کوران فیل میسودند با دست
یکی خرطوم سود و دیگری پای
همه یک چیز را سودند یکجای
چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
عجب نبود چو بوقلمون نماید
عدد گر مینماید تو مبین آن
که توحیدست در عین الیقین آن
تو هم یک جزوی و هم صد هزاری
دلیل از خویش روشنتر نداری
عدد گر غیر خود گویی روایست
ولی چون عیب خود بینی خطایست
هزاران قطره چون در چشمم آید
ز باران قطره گر آید نماید
همه قرآنست گر صد حرف بینی
اگرچه بر فلک صد گونه شمعند
مراتب کان در ارواحست جاوید
چو صد شمعست پیش قرص خورشید
ز جای دیگر است اینگونه اسرار
ندارد فلسفی با این سخن کار
کسی کین دید هم از مصطفی دید
در اینجا جملگی عین لقا دید
ولی گر ره کنی در پرده راز
همه همچون تو اندر جستجویند
همه اسرار در اینجا طلبکار
همه کارش شده در عین پرگار
همه جویا و در جانان رسیده
تمامت روی جانان باز دیدند
که بودند اندر اینجاگه معطل
جمال روی جانان را کسی دید
که او از خود طمع اینجای برید
چو من با او نماندش زین صور او
نظر کردش ابی زیر و زبر او
درون جان رسید و بعد از آن یار
نمودش روی بی دیدار هر چار
طبایع محو شد از دیدن او را
گذشت از پرده دل تو بتو را
یکایک محو کرد و برفکند او
رهایی یافتست از عین بند او
عیان یار را کل بی نشان دید
نه آن کو جسم و جان را در میان دید
چو ظلمت رفت نور آید پدیدار
چو ظلمت رفت و آمد صبحگاهی
از این ظلمت گذر کن تو بیکبار
ز ظلمت دور شو تا نور گردی
تو چون آدم ز حق مشهور گردی
از این ظلمت سرای حسن فانی
بمعنی نور بینی در دو عالم
ز معنی از صور تو دور افتی
ز معنی کاملان ره باز دیدند
ز معنی فاش شد اسرار ز ایشان
درون خورشید جان رخشان ببینی
ز معنی فاش گردانی همه راز
حجاب از ذات اندازی عیان باز
ز معنی دان اگر دانی صفاتت
عیان گرداند اینجا نور ذاتت
به معنی حق تعالی با تو پیوست
ز معنی بود اجسان تو بربست
ز معنی این همه آمد پدیدار
کسی کو هست معنی را طلبکار
به معنی کو شد و معنی بیابد
اگر از جان سوی معنی شتابد
به معنی هر دو عالم باز بیند
به معنی زنده شو درعالم کل
که اینجاگه تویی مر آدم کل
به معنی از همه افلاک بگذر
به معنی بگذر از خورشید و انجم
که در دریای ذات آیی عیان گم
به معنی بگذر از بود وجودت
هزاران نقش بر یک ظل هستند
ولی چون زان نبد در هم شکستند
در آنوحدت دوعالم راشکی نیست
که موجود حقیقت جز یکی نیست
چه گویم چون نمیدانم دگر هیچ
همه اوست و همه اوست و دگر هیچ
چو تو بر قدر دید خویش بینی
یکی را صد هزاران بیش بینی
اگر احول عدد را در احد دید
غلط دیدست اوچون در احد دید
ترا خوانم اگر خوانی دگر نه
هم از خود سیرم و از هر دو عالم
به معنی بگذر از کون و مکان تو
ببین اعیان جانان رایگان تو
به معنی گر خدا را باز بینی
به معنی جمله مردان ره سپردند
به معنی جملگی دیدار دیدند
نظر کردند خود را یار دیدند
به معنی تن عیان با جان شد اینجا
عیانشان جملگی جانان شد اینجا
به معنی در صفات اینجایگه ذات
بدیدند بی یکی در دید ذرات
به معنی گر کلاه عشق خواهی
بدان ای جان که اینجاگه تو شاهی
به معنی گر شوی از جمله آزاد
ز تو باشد حقیقت جمله آباد
به معنی باز بین ذات حقیقی
به معنی ذات شو در سینه خویش
از این معنای روحانی بیندیش
از این معنی نظر دل بازیابی
خدا در بود جان داری بیندیش
حجاب آخر دمی بردار از پیش
زهی عاقل که خود عاقل شماری
نداری هیچ بویی تو از ایشان
نشان صادقان هم بی نشانیست
که بی نقشی عیان جاودانی است
ترا بویی از ایشان نیست پیدا
چوحیوان دایما خوردی و خفتی
گره یکبارگی از خویش بگشای
اگر بزدایی اینجا زنگ دل زود
دلت آیینه است و جمله در وی
که ناکامی کنی اینجا تبه هان
تو صافی باش همچون آینههان
در آیینه ببین هر آیینه جان
که صافی جان شوی اینجا دمادم
تو صافی باش تا در بند دردی
خوری اینجا از آن بویی نبردی
مکن ای دوست همچون آب اشتاب
تو صافی باش همچون شعله نار
بسوزان سر بسر این نقش زنار
تو صافی باش همچون صورت خاک
که بنماید در اینجا صورت پاک
تو صافی باش بر ماننده باد
تو صافی باش بر مانند ذرات
ز فیض وصل اعیان باش در ذات
تو صافی باش بر مانند خورشید
که نور توست اندر جمله جاوید
تو صافی باش همچون عین مهتاب
بر خورشید جان آور دمی تاب
تو صافی باش بر مانند افلاک
نمودش نار و باد و آب با خاک
تو صافی باش همچون جان مزین
که تا یابی همه اسرار روشن
تو صافی باش و جان را گل برافشان
دمی از جملگی بین نور جانان
که از صافی بود اینجا گشادت
دل و جان صاف گردان تا بدانی
که جوهر میفشانی تو ز گفتار
که کردی فاش معنی را بیکبار
تو در منزل دری در صورت گل
گشادستی در اینجا راز مشکل
یقین تو بیگمان دل باز دیده
تو اندر منزلی ای جان نظر کن
تو اندر منزلی جان داده و دل
که میبینی حقیقت خویش واصل
تویی اندر میان واصلان طاق
در آخر بیگمان گشتی بیکبار
گرفته جان و دل جانان بیکبار
در آخر بیگمانستی چو منصور
در آخر بیگمان جانان شدی تو
در آخر چون حجابت شد تو اویی
ولی از وی کنون در گفتگویی
ترا این گفت کلی راز گویست
شب و روزت از او این گفتگویست
تمامت سالکان از جان بدیدند
ترا ازجان و دل دیدند یکتا
زهی معنی که اینجا گه تو داری
در این عالم دل آگه توداری
زهی معنی که داری در حقیقت
که بنمودست اینجا جان جانان
که اسرارت نمودست این غرایب
مترس اکنون که نزدیکست داند
سرت خواهد بریدن همچو گویی
که تا تو بیش از این سرش نگویی
سرت خواهد برید و هم تو دانی
که اکنون پیش بینی در معانی
ترا بعد از وفات این سر اسرار
مر این اسرار افتد در کف او
که او باشد ابا خلق اینت نیکو
کسی باشد که او را درد جانان
میان جان بود پیوسته جانان
بسی بیند ملامت او در آفاق
کمینه باشد او در نزد عشاق
ز رسوایی که یابد بیش از بیش
شود واصل از این آن مرد درویش
ایا بیچاره چون این سر ندانی
میان جان نظر کن و ندر آن باز
ببین و خویشتن یکباره درباز
تو نیز این کن بعالم همچو خود فاش
اگر پنهان کنی اینجا کتیبم
کنی مر فاش این و راز یابی
شود این سر بصد سال دگر فاش
بدست سالکان افتد نه اوباش
ببین از پیش و دل با خویش میدار
نمود خویش را در پیش میدار
ز خود بگذشتی و با حق شدستی
شدستی واصل از دیدار مردان
شدستی واصل و حق بینی اینجا
حقیقت راز مطلق بینی اینجا
در این اعیان تو دیدار خدایی
شوی کشته تو بعد سال و نیمی
مپندار این ز بازی و ز بیمی
ترا یک دم در اینجا مینخفتن
شب و روزت بباید گفت اینجا
زمانی نیز خوش منشین بدنیا
که خواهی رفت بیشک سوی عقبی
یکی خواهی شدن با جمله اشیا
از این پس چون شوی در جمله یکتا
چو در اینجا تو سر کار دیدی
بر تو جمله عالم خاکدانیست
به همت مر ترا این خاکدانیست
چرا اکنون تو اندر بند ذلی
بهمت بگذر ازکون و مکان تو
رها کن با کسان این خاکدان تو
در این صورت تو آزادی ندیدی
بدنیا شادی و تو گاه بیگاه
از آن باشد که داری حضرت شاه
توداری حضرتی مر اینچنین تو
دمی مگذار از عین الیقین تو
چو داری حضرتی بی وصف و ادراک
چرا دل مینهی بر این کف خاک
ولیکن این چنین در نور ذاتش
نگفتند این چنین شرح و بیانها
کجا یابد چنین اسرار جانها
کسی کاین در زند در برگشایند
مر او را راه اینجاگه نمایند
که اینجا گاه جای پر نهیبست
بهیبت باش از این ره تا توانی
که بتوان شد سوی حق با معانی
دمی خالی مباش از خود بحالی
که تا هر ساعتی گیری کمالی
دمی خالی مباش از جوهر قدس
زمانی خودشناس و در مکان باش
بهمت برتر از کون و مکان باش
کناری گیر از این دنیای دون تو
چوداری آدم اینجا رهنمون تو
بهشتت حاصلست اینجا چو آدم
تویی بر کل معنی جمله قادر
مباش اینجا زمانی فارغ از خود
قناعت کن گذر کن از خور و خواب
گذشته عمر اکنون ذات دریاب
نمود جزو و کل بر خویشتن بین
ز خود جویی چه مرآن کرده هر کس
خوشا آن صبح کین جان دردمیدست
خوشا آن صبح کآدم کرد پیدا
ز ذات خود در این دنیا هویدا
خوشا آن صبح کاندر خاک باشیم
خوشا آن صبح کاینجا کس نباشد
جهان طبع و پیش و پس نباشد
خوشا آن صبح کاندر عین اشیا
خوشا آن صبح چندانی که یابی
خوشا آن صبح کاندر جان جان تو
شوی در ذات یک کلی نهان تو
خوشا آن صبح کاینجا بود باشی
خوشا آن صبح کاندر جان جانت
در آن دم دم نباشد جمله دم دان
وجود جمله اشیا را عدم دان
در آن دم دم نماند نیز آدم
در آن دم دمدمه کلی تو باشی
بوقتی کاندر این صورت نباشی
در آن دم هر دو عالم هیچ بینی
در آن دم چو نظر داری وجودت
نباشد مر یکی بین بود بودت
در آن دم هشت جنت در نگنجد
همه کون و مکان مویی نسنجد
در آن دم محو گردد جمله آفاق
در آن دم گر بدانی خود تو اویی
که در جمله زبانها گفت و گویی
همه حکم تو باشد بیخود آنجا
نگنجد آن زمان مویی در افلاک
از او این زینت و اعزاز بینی
به پیوسته عیان با نور ذاتست
ز عقل سفل چه گفت و چه گویست
ز عقل سفل اگر یابی نمودار
در اینجا فاش گردد جمله اسرار
ز عقل سفل بینی جمله افعال
که او انداخت اینجا قیل با قال
که نورش در زمین و در زمانست
ز عقل سفل دیدن باشد ای جان
نمود جسم و جان گردد هویدا
ز عقل کل ببینی هر چه پیداست
که نور عشق اندر وی مصفاست
ز خود دریافتست این سر توفیق
در این اسرار نیست ای دوست مر هیچ
از او بد عقل کل یکذره دان
که دیدست او حقیقت جان جانان
از اوگردان تو جان و دل مصفا
ز صلواتش تمامت کام دل یافت
چنان عزت میان آب و گل یافت
تمامت انبیاش از جان مریدند
که به زو مر کسی دیگرندیدند
تمامت انبیا مقصودشان اوست
تمامت واصلان معبودشان اوست
ندانی این بیان تا جان نبازی
کسی کو به بود صد باره در دین
که او بد در حقیقت راز کل بین
که اینجا بود از بهر نظاره
که خود بر انبیا اینجا سبق دید
گشود او مرکز و واصل نگردد
کسی کو وصل خواهد اصل اویست
چو حق در جمله اشیا رخ نمودست
چو حق باشد همه غیری نباشد
همه محوست در حق جمله عالم
بدان این سر اگر هستی تو هشیار
از آن کردند از اینجاگه معطل
قضا رفتست اینجا هر کسی را
فتاده سیر آن اینجا بسی را
قضا رفتست وجمله سالکان راست
نموده راز هم پنهان و پیداست
قضا رفتست و بنوشتست از پیش
تو پیش اندیش اینجا بد میندیش
ببین آخر که در مهلت چه کردی
قضا را آدم از جنت برانداخت
قدر هم سر ربانی نه بشناخت
قضا در آخرش خوار و زبون کرد
ز جناتش بخواری او برون کرد
قضا ابلیس را در جنت انداخت
ورا مانند موم از نار بگداخت
که خود او لایق این طوق کل بود
بیان او در اینجا گه شود راست
ز من بشنو که این معنی بود راست
چنانم ذوق معنی دورم انداخت
که کلم در میان نورم انداخت
همان رازست اگر دانی دمادم
در این دم مربدان همدم شوم باز
که تا چه بر سر آمد آدم او را
که بد در حرف کل حق همدم او را
ز ابلیس آن همه کارش تبه شد
عزازیل از بدی رویش سیه شد
سیه کاری نه نیکو باشد اینجا
که جان بدروش بهراسد اینجا
که نزد حق نگنجد هیچ تلبیس
کسی کو دایما فرمان شه برد
چو مردان راه مردان زود بسپرد
همه عمرش به جز نیکی نبد کار
نمودی یافت او و دید دلدار
نباشی ظلمت و دایم بوی نور
ز فعل او خطر باشد دل و جان
خدا گفته ست این معنی به قرآن
عزازیل است دایم در حسد او
ز بهر دوست این لعنت گزیده
ستاده مست و زار از غصه افکار
عزازیل است اندر خون روانه
نمودش نقطه است و دیده پرگار
عزازیل است اینجا لعنت دوست
امیدی بسته اندر رحمت دوست
که او بد اول آخر باز دیده
حسد دارد بسی در جان و دل او
از آن گشته است اینجاگه خجل او
حسد دور افکند مرد از ره حق
حسد دور افکند جان و دلت را
حسد دور افکند مرد از خداوند
ز من بشنو تو ای اسرار وین پند
که مانی همچو شیطان باز پس تو
حسد دور افکند از جوهر پاک
حسد بر دست شیطان بر ملایک
از آن در راه حق افتاد هالک
شب و روز از فراق درد میسوخت
بهر لحظه دو میدانش بر افروخت
شب و روز از حسد اینجا چنان بود
که همچون موم در آتش نهان بود
شب و روز از حسد چاره همی کرد
که تا یابد بآدم دستبرد او
که آدم پیش چشمش بود خرد او
اگرچه خرد بد حق بد بزرگیش
نمیگنجید در جنت چو خوردیش
چنان ابلیس از غیرت همی سوخت
برفت و مار دربان را بیاموخت
ببرد از راه آنجا مار و طاوس
برافکندش پریشان نام وناموس
چنانشان برد از راه آن ستمکار
که ایشان گم شد آنجا بیکبار
چنانشان مکر کرد از راه بفکند
گشاد از کار خود اینجایگه بند
شد آن ملعون پر از مکر و دستان
مر او را رهنمونی کرد اکنون
چو چاره نیست کاینجا کار رفتست
چنان ابلیس ایشان را زبون کرد
که همچون خود مر ایشان را برون کرد
قضا پوشیده کرده چشم ایشان
در این معنی کجا آید به آسان
ندانی یافت این اسرا رچون من
که اینجاگه کنم اسرار روشن
چو مار و نفس ابلیست زبونست
ببردست از تو و تو میندانی
که خواهی رفت اندر سوی جنت
به پیش حق تو فردا می چگویی
ببرد از راه باز مانده عاجز
نخواهد یافت آن اعزاز هرگز
که تا ویران کند هم جان و تنت
که تا ویران کند بوم سرشتت
ز گندم خوردن اینجا غم خوری تو
طبیعت این زمان کز حق جدا کرد
همه کارت عجب بی اقتضا کرد
در این جنات حق همدم نباشی
که در هر گندمی غرقست قلزم
تو اندر جسم خود حیران بمانی
وجود کس در این عالم نبودی
ز سر تا پای خود اینجا نظر کن
دل خود از نمود جان خبر کن
تویی آن نقطه افتاده زین راز
که اینجا میندیدی اولت باز
یقین دان گندم اینجا عین دیدار
یقین دان گندم اینجا صورت خود
که پیدا شد از او هر نیک و هر بد
یقین دان گندم اینجا سر فانی
که در اعیان تو کردستی طریقت
تو گم کردی و هم تو باز یابی
که معنی داری و انواع نورت
بهشتت دردگشت و جان نمودار
تو داری صورت و معنی ابلیس
کند هر لحظه در ذات تو تلبیس
که تا ویران کند هم جان و تنت
شو اینجا تا نیندازدت از راه
بخش ۶۱ - در نمودار سرّ اعیان کل فرماید - عطار نیشابوری | ناهید