بخش ۶۳ - در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم (ع) از بهشت - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۶۳ - در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم (ع) از بهشت
عطار نیشابوریچنین دیدم من اندر لوح اسرار
تو میدانی نمییارم بگفتار
که آدم گندمت اینجای خورد او
در این اسرار تو ماتم ببرد او
قضا پیوسته کن از پیش دانم
دمی دیگر ز جنات مرانم
تو پیوستی نمود لعنت من
بکردستی بخود تو نخوت من
چنان دیدم که آدم را زبونست
که اسرار توام خود رهنمونست
مرنجانم در اینجا گه بزاری
که تاآدم خورد گندم بخواری
ورا اینجا زجناتت برون کن
دگر زهره ندارم تا که چون کن
مرا مقصود ز انعامت همین است
که میدانی مرا عین الیقین است
که آدم گندم اینجاگه خورد او
ز فعل زود من فرمان برد او
چنان ابلیس بد از شوق مهجور
ز عکس تست اشیا جمله پر نور
پس آنگه مکر کرد ابلیس آغاز
ز عشق آمد عیان صاحب وصولش
یقین دانست کاینجا کار افتاد
بشد نزدیک آدم زود چون باد
بگفت آدم تو نور جسم وجانی
تو داری سلطنت امروز اینجا
تویی در جزو و کل فیروز اینجا
نشسته این زمان بر تخت شاهی
ز عکس تست اشیا جمله پر نور
همه از نور تست اینجا مزین
ملایک کردهاند اینجا سجودت
که پنهان نیست اینجا بود بودت
تویی نوری که در ظلمت فتادی
ولی در عین این قربت فتادی
که هستی این زمان نور مصفا
تویی امروز اندر عشق یکتار
ابا معنی تو صورت گشته پابند
مشو پابند چون جمله تو داری
تو داری آدم اسرار دل و جان
حقیقت هم تو هستی جان و جانان
نمیدانی که چون اینجا فتادی
تویی حق مر ترا دانستهام کل
بخور هر چیز کان داری تمنا
که از بهر تو چون کردست پیدا
خوشی میدار خود در عین لذات
قضا را پیش آدم رسته شد آن
بهر سویی که آدم شد در آنجا
دمادم رسته میشد آن از آنجا
برستی در زمان فی الحال گلشن
اشارت کرد شیطان گفت آن خور
که خوش چیزیست آن فرمان من بر
در این جنات به زین تو نبینی
بخور این گندم آدم بر تو فرمان
دل خود را از این تو شادگردان
بدو گفت آدم ای مرد سخنگوی
برو زینجا و کمتر زین سخن گوی
خداگفته ست کین اینجا مخور تو
نباشد شرط این خوردن در اینجا
که گردانی مرا در لحظه رسوا
خدا گفته ست و جبریل امینم
نخواهم خوردن این را این زمان من
وگرنه اوفتم از غم چنان من
ز رنج و غم عجب مهجور افتم
مگو هرگز دگر این سر به پیشم
که من با حق چنان در قول خویشم
که گر جانم رود از تن در آن دم
نخواهد خوردن اینجا گندم آدم
بدو ابلیس گفت آخر چه بودت
ز بهر چیست این گفت و شنیدت
اگر خواهی همی حق تو بخور زین
خدا با تست تو هم با خدایی
دویی اینجا نگنجد در خدایی
چرا ترسان و بیچاره بماندی
مگر از سر حق چیزی نخواندی
خدا ما را ز بهر این فرستاد
ز ذات پاکش او پیغامها داد
که آدم گوی تا گندم خورد زود
که ما هستیم زو پیوسته خوشنود
ز قول حق ترا این راز گفتم
هر آنچه او بگفتت باز گفتم
نه من از خویش کردم اندر این دم
تو دانی این زمان میدان تو آدم
اگر قول من آری مر تو بر جای
بسی شادی ببینی اندر اینجای
خدا با من چنین گفته ست کین گوی
ابا آدم تو رازم اینچنین گوی
چه باشد گر خوری در حضرت من
مرا مقصودم این بد آدم اینجا
که فرمان بردی اندر حضرت ما
درین قربت تو فرمانم ببردی
مر این گندم بقول ما نخوردی
ولی این دم برو گندم همی خور
چو فرمان میبری فرمان من بر
بخور گندم اجازت دادمت هان
ز قول حق ترا من گفتم اسرار
بگفت این و بشد او ناپدیدار
در این اسرار بود او راز پنهان
که میداند که چرخ سالخورده
قضا بد رفته آدم را در آن راز
که بتواند که گرداند قضا باز
قلم چون سرنوشت اینجا که داند
بجز او کو نوشت او خود بخواند
نیاید راست این معنی بگفتن
هر آن کو حق شناسد این بداند
که اسرار من اینجا باز خواند
قضا او رانده بر فرق هر کس
در این اسرار اکنون تن زن و بس
مر این اسرار اینجا بازبینی
ز لا در لاآله اعیان فتادی
شود بر هر جهت بر شش جهاتش
بهر کسوت که گرداند ترا یار
به از کاری که با آن غیر پیوست
بلای قرب جانان خوش بلاییست
که آن جز با نمود انبیا نیست
اگر خود مر ترا گرداندت خوار
بلای قرب جانان جمله خواریست
به پیش عاشقان این پایداریست
نه یک لحظه که او را بد دمادم
که او آخر جمال دوست دیدست
چنان کآنجا کمال اوست یابی
بر آن جان تو همچون انبیا باش
چو خویش تست حق بگذر ز خویشان
بلای قرب کش با حق شو انباز
ز نور عشق او میسوز و میساز
اگر خود لعنتت ازدست جانان
که این باشد عیان مقصود الله
بلای قرب جانان نوح هم دید
که تا کشتی بگرد بحر گردید
بدید و خوش در او خفتید خوشخوش
که مراسحق با او سر بریدست
بلای قرب موسی یافت بر طور
که باشد ز انبیا او راز مستور
که از پیش ویش گم گشت محبوب
کشید افتاد او آنگاه در جاه
بسی دیدست سرد و گرم بر سر
که با حکم ازل کس نیست چاره
بلای قرب اینجا هم توبرخوان
ز دید دیو اینجا چون سلیمان
که اسرار دو عالم او شنیدست
بلای قرب او اینجا بسی دید
ز بوجهل لعین و زهر حسنی دید
بلا او دید و حلم یار دانست
بهر دو عالم او اسرار دانست
برش روشن شده انجام و آغاز
ز حق دریافت اینجا درمعانی
بلا دید و سعادت یار او بود
بلا دید و سعادت بد مر او را
ز بهر اوست چندین گفتگو را
لقا اودید کو خاتم عیان داشت
در اینجا او نمود جان جان داشت
لقا او دید و ختم انبیا شد
بگفت اسرار و عین مرتضی شد
که اعیان گشته در نور صفاتند
شما بر هر دو عالم پیشوایید
بلا دیدند ایشان از نمودار
که ایشان داشتند اسرار جبار
چوهر دو چشم عالم کس ندیده
که اینجا رهنما و رهنمونید
شما در دید برتر از سمایید
که ما را هر دم اینجا پیشوایید
درون دیدار جان و دل حقیقت
که من او را یقین بودم بتحقیق
از او من یافتم اسرار توفیق
اگرچه عقل کل جویاست اینجا
یقین بشناس احمد رادل و جان
که جانانست اندر دید اعیان
ز شیطان دور شو از قول الله
که بفریبد ترا اینجای ناگاه
اگرچه رهزنست اینجای شیطان
چو یاد حق بود اینجا به نتوان
که گرد تو بگردد گوشدار این
ز یاد دوست جانت تازه گردان
مگرد اینجایگه از دید مردان
ز یاد دوست دایم در بقا باش
ز یاد دوست یک لحظه مشو دور
که باشی تو همیشه غرقه نور
ز یاد دوست جان و دل بر افشان
چنین کردند اینجا جمله مردان
ز یاد دوست داری هر دو عالم
ز یاد دوست کن اینجا دمادم
دمادم یاد او از یاد مگذار
درون را با برون آباد میدار
بسی یادش کن اندر جان و در دل
که او بگشایدت مر راز مشکل
بسی یادش کن و او بین حقیقت
منه پایت برون جان از شریعت
که دید حق در اینجاگاه یکتاست
که راهش مر ترا آن نیکخواهست
حقیقت شرع نیک از بد جدا کرد
ز شرعت واصلی پیدا شود زود
ز شرعت جان و دل گردد هوالله
که در جان نور او را اصل و فرعست
سوی حق اندر اینجا رهنمونست
حقیقت نور قرآن جان جانانست
ولی از دیده اغیار پنهانست
ترا اسرار کل گردد از آن فاش
عیان بینی میان جان تو نقاش
درون جان و دل یکتای باتست
نمیبینی تو او را در شب و روز
از آن هستی تو دایم در تف و سوز
نمیبینی تو او را چون کنم من
که شکها از دلت بیرون کنم من
نمیبینی تو او را از حقایق
ندیدی یار پنهان گشته اینجا
از آنی دایما سرگشته اینجا
ندیدی یار خود اندر دل و جان
ز پیدایی بماندستی تو پنهان
ندیدی یار اگر او را بدانی
دل و جان جملگی بر وی فشانی
که ماندستی تو در راز شنیده
تو در تقلید اکنون باز ماندی
چو جدیی در کهستان میشتابی
که باز اینجا بری بویی اگر تو
در این حسرت تو بهبودی ندیدی
بسی گشتی تو اندر گرد عالم
از این دریاندیدی جز خسی تو
بسی گشتی تو تا جانان بیابی
بسی گشتی و دیدی سر این کار
بسی گشتی در اینجا از تک و تاز
که تا گم کرده را بینی دگر باز
بسی گشتی و خوردی خون دل تو
بماندی عاقبت اینجا خجل تو
بسی گشتی که تا یابی تو جوهر
نبودی اندر اینجا هیچ رهبر
نبودت رهبر و حیران بماندی
نه راهست اینکه اندر چه بماندی
نبودت رهبر اینجا جز محمدص
که تا درجات او را تو بیابی
ز جان و دل تو نزد او شتابی
بگویی درد خود نزدیک اوفاش
ز بهر او تو اندر گفتگو باش
حقیقت دان عیان را از شریعت
اگر جانت شود رهبر همین است
که او در جان ترا عین الیقین است
اگر جان رهبر آید اندر این راه
اگر جان رهبر آید از دو عالم
اگر جان رهبر آید حق ببینی
در اینجا راز او مطلق ببینی
اگر جان رهبر آید غم نماند
اگر جان رهبر آید در نمودار
نماند نقطه و اسرار و پرگار
چه شور است ای فرید آخر نگویی
که پیوسته چنین در گفتگویی
برافکندی بیک ره ننگ با نام
بگویی فرع و اندر فرع پیچی
که شرع اندر حقیقت دار مطلوب
حقیقت با شریعت هر دو گنجند
که مخفی اندر این دار سپنجند
که ناگاهی یقین جانان نمایند
که در جان و دل اعیان صفاتند
حقیقت با شریعت نور حق دان
که ایشانند هر دو مرد و حق دان
حجاب جان همین صورت در اینجا
که چون پیدا نموده عین غوغا
حجاب آدم از گندم بدان راز
که دورانداخت او را از عیان باز
ز مستی یک زمان هشیار گردی
ترا چندین که گفتم بس نیامد
غم تو رفت و دل با من نیامد
که بنمودست بر مانند منصور
چرا چندین دراینجا بت پرستی
حجاب هست خود بردار از پیش
بسوزان خویشتن اندر بقا تو
ز عشقت گرکند اینجای بردار
نمود جان یقین جانان کنندت
اگر اینجا یکی غوغا کنی تو
مکن اسرار را اینجای پنهان
بعزت باش در هر دو جهان تو
چو مردان جان برافشان رایگان تو
اگر اسرار کل داری تو بنمای
وگرنه پر مرو چندین بهر جای
برافکن نقش خود نقاش گردان
اگر داری حقیقت همچو منصور
اناالحق زن عیان ازنفخه صور
اگر داری حقیقت راز گو فاش
میان جمله انسان نیکخو باش
نمودش فاش گردان تو باسرار
اگر داری حقیقت زن اناالحق
چو مر حق حاضرست خود حق مجو تو
اگر داری حقیقت جانت در باز
مکن از جان حذر هم سر تو درباز
سرت در باز و هم از جان میندیش
اناالحق گوی هم در خویش بیخویش
سرت در باز و زین عالم برون شو
سرت در باز تا جانت شود یار
سرت در باز چون منصور حلاج
بنه بر فر معنی زود تو تاج
اگر چون او سرت بری بتحقیق
چرا بر جان همی لرزی چنین تو
از آن اینجا نه مر پیش بین تو
چرا بر جان همی لرزی تو چون بید
بخواهی یافت تو دیدار جاوید
چرا برجان همی لرزی وخواری
نه بر مانند مردان پایداری
شقی را زین میان برگشتن آمد
سرخود را برید اینجایگه زار
چرا بر جان خود چنین بسوزی
از آن ماندی تو بر مانند خفاش
که نتوانی که بینی شمس را فاش
که معنی اندر اینجا داد دادست
گره از کار من باری گشودست
حیات جاودانم در دل و جانست
دل و جان زنده از دیدار جانانست
که جانم در عیان منصور یارست
همه در ذات از دیدم نمودند
که صورت را از این تو بیخبردان
در اینجا نور جانان آشکارست
اگر جان و تنت روشن شود زود
تنت جانست و جانت هست معبود
ولی کوری تو بر مانند خفاش
در این کاشانه رنگین نشسته
ز کوری ره نمیدانی تو در روز
کجاگردی تو ای بیچاره فیروز
علاج کورکی اینجا شود راست
ز من بشنو که این معنی شود راست
که چون مرده شود در سر توفیق
شود بینا در آن عالم بیکبار
چو کوران دایما گفت و شنودی
تو چون خفاش اگر خورشید انور
تو چون خفاش در تاریک جایی
ندیده اندر اینجا هیچ جایی
تویی اینجایگه در درد و درمان
نمیدانم چه گویی ماند مسکین
چگویم چون نیی اینجاتو حق بین
چنین در عشق کل بیدل بماندی
نمیدانی در اینجا کز کجایی
فتاده اندر اینجا از چه جایی
نمیدانی که اول چون بدی تو
در آخر چون بدانی چونشدی تو
نمیدانی که چون یابی تو دلدار
گهی هشیار و گه در خواب و بیدار
نمیدانی که می آخر چه بودت
ز بهر چیست این گفت و شنودت
نمیدانی که چون حیوان حیران
بمانده اندر اینجایی تو نادان
نمیدانی که جسمت از کجایست
نمود جانت اینجا از چه جایست
بدان غافل مباش و این تو دریاب
بسوی پیر خود آخر تو بشتاب
چو پیر تست اینجا ره نموده
چو پیر تست اندر عین دیدار
اگر او را شوی از جان خریدار
در اینجا گه ویت جانان نماید
وز این دم اوفتی در عین آدم
که خود گنجشک و او شهباز یابی
که آه اینجا حقیقت بر سر افتد
تو پیر خویشتن در عین جان دار
ترا پیریست اندر جان نهانی
که او مر سالکان کردست واصل
که دارند اندر اینجا در بقاهم
ترا بنماید اینجاگاه آن پیر
کند در جانت اینجاگاه تدبیر
ترا آن پیر کل واصل کند زود
همه مقصود جان حاصل کند زود
ترا آن پیر کل با حق رساند
ترا آن پیر اینجا دستگیر است
که رویش بهتر از بدر منیر است
ترا آن پیر گر بشتافتی باز
نماید او ترا انجام و آغاز
ترا آن پیر کل همراه بودست
از اول مر ترا همراه بودست
یکی پیریست یک بین در حقیقت
یکی پیریست همچون ماه تابان
بمعنی خوشتر ازخورشید تابان
یکی پیریست دایم با صفا او
که با هرکس کند اینجا وفا او
یکی پیریست حق را او بداند
از آن در عاقبت حیران بماند
یکی پیریست جان درباخته او
یکی پیریست در لا راه برده
یکی پیریست از وحدت زند دم
که کرده فاش او این جمله اسرار
اگر اینجا تو قدر او بدانی
یکی پیریست جانان دیده اینجا
شده در ذات کل اینجای یکتا
عیان مشتق شده از نور ذاتست
یکی پیری است عالم زوست پر نور
یکی پیریست اینجا لا ابر لا
زده دم تا بمانده جمله یکتا
یقین میدان که پیر رهبر آمد
یقین میدان که ره او بازیابی
یقین دارو یقین این سر جمله
از او یابی تو اینجاگاه درمان
کند جان تو دراینجای جانان
زبان اینجایگه ای دوست دربند
حقیقت فاش نتوان گفت به زین
درون جان نظر کن زود خودبین
از آن کین پیر خود را داد دادم
حقیقت فاش گشت و راز شد حق
حقیقت فاش گشت و جان برون شد
حقیقت فاش گشت و جان عیان دید
رخ دلدار بی نام ونشان دید
حقیقت فاش گشت و یار با ماست
نمود جزو و کل در خویش آراست
عیان شد آنچه پنهان بود اینجا
بدیدم آنچه بد مقصود اینجا
عیان شد یار و از دیده نهانست
اگرچه جمله هم کون و مکانست
عیان شد یار و با ما آشنا شد
عیان شد یار و کل برقع برانداخت
همه آفاق را غلغل درانداخت
عیان شد یار و ناگه پرده برداشت
یکی بد هر که او در خود نظر داشت
عیان شد یار اینجاگه تمامی
عیان شد یار و اینجا واصلم کرد
میان جمله بیجان و دلم کرد
عیان شد یار و دیدارش بدیدم
عیان شد یار اندر ذات ما را
بجان کردش بدل در ذات ما را
عیان شد یار و بیجان گشت عطار
عیان شد یار و در دیدار جمله
عیان شد یار و برگفت آشکارا
حقیقت فاش کرد اینجای ما را
عیان شد یار و او را کس ندیدست
اگرچه در همه گفت و شنیدست
عیان شد یاروکل عین لقایست
عیان شد یار و میگوید دمادم
عیان شد یار و عین راز برگفت
نبد کس خویشتن برگفت و بشنفت
بخود گفت آنچه بد اسرار پنهان
که یار اینجا بخود کلی بخواند
که او عشقست و معشوقست مطلق
دل و جان بر رخ جانان فشانی
رموز عشق در قرآن بیان کرد
وجود خویشتن کل جان جان کرد
که خود حق دید و خود را نیز حق دید
از آن پیدا شد اینجا راز پنهان
که دید عشق احمد دید در خود
از آن اسرار کل میدید در خود
ز عشق اینجاست چندین شور و افغان
در این میدان همی گویی بری تو
ز عشق ار ذره حاصل شود زود
حقیقت مرد را واصل شود زود
ز عشق ار ذره در جان درآید
ز هر قطره دو صد طوفان برآید
ز عشق ار ذره خواهی بده جان
که دریابی در اینجا جان جانان
نهان شو عشق را دریاب در کل
که افکنداست مر ذرات در ذل
نهان شو عشق بین بیخویشتن شو
در اینجا گه برافکن جان و تن شو
نهان شو عشق را اینجا عیان بین
تو عشق اینجا نمود جان جان بین
نهان شو عشق میگوید نهان شو
بصورت این جهان و آن جهان شو
نهان شو عشق میگوید ترا باز
حجاب جان تویی صورت برانداز
نهان شو در نمود عشق اینجا
که تا بینی نمود عشق اینجا
نهان شو عشق را معشوقه گردان
چنین کردند اینجا جمله مردان
نهان شو تا عیان بینی تو دلدار
چرایی بیخود آخر هان تو دلدار
نهان شو در بلایی دل میامیز
نهان شو درنهان و بین تو پیدا
درون را با برون در شور و غوغا
نهان شو همچو مردان جهان تو
ببر گویی از اینجا رایگان تو
که چون گردی نهان کلی بدانی
نهان شو اصل اینست ای برادر
نهان شو حق درون بین از نمودار
اگر باشی تو اندر عشق بیدار
نهان شود تا تو جان با آشکاره
ببینی در زمان اینجا ستاره
اگر از وصل او بویی بری راه
تو باشی چون رسی با جملگی شاه
اگر از وصل او خواهی نشانی
ز من بشنو در اینجاگه بیانی
اگر از وصل او جان باختی تو
اگر از وصل او یابی دمی تو
در اینجا بی نشان چون بادگردی
اگر از وصل او یابی تو اعزاز
حجاب جسم وجان یکره برانداز
اگر از وصل او دیدی تو قربت
ز وصلش عاشقان جانباز بودند
ازآن اینجای در اعزاز بودند
ز وصلش عاشقان جان برفشاندند
نه بر مانند تو حیران بمانند
ز وصلش آنکه اینجا جان بدادست
میان عاشقان او داد داد است
در این دیگ فنا کلی بجوشند
ز وصلش جمله اشیا هست گردان
تو هم مانند ایشانی یقین دان
ز وصلش جمله حیرانند و مدهوش
ز خود دربسته و با عقل خاموش
ز وصلش بنگر ایشان را یقین تو
همه در تست گردان باز بین تو
ز وصلش جملگی حیران و مستند
چو بود یار اندر نیست مستند
ز وصلش آفتاب اینجاست گردان
بسر پیوسته اندر چرخ گردان
ز وصلش آسمان جوهر فشان است
بسی ره کرد و هم رازی ندانست
در آن نابود کل معبود گردند
ز وصلش جان چنین اسرارگوید
ز وصلش گر عیان خواهی عیانست
بقای جاودان دیدار یار است
کسی کو واقف اسرار یار است
که از یار است این گفت و شنیدم
رها کردم در اینجا پنج با چار
که فارغ دل شوی از نیک و ز بد
شده در دید یار خویش پنهان
بقای جاودان خواهی برون شو
ز خود آنگه درون وهم برون شو
بقای جاودان گور است اینجا
نبیند خویش را جز عین یکتا
که جان شکرانه بر جانان فشاند
کزو مر جمله این اسرار پنهانست
شو ای بیچاره تا او را بدانی
که این اسرارها برهان عشقست
که جمله سالکان او کرد واصل
جهان دیدی که جمله در فنایست
در آن سر جمله اندوه است و محنت
در آن سر جمله یابی عین قربت
در این سر جمله در غوغا فتادند
برستند آنکه اندر لافتادند
در آن سر هیچ شادی نیست تحقیق
در آن سر هست جمله عین توفیق
در این سر انبیا دیدند بلایش
در آنجا یافتند بیشک لقایش
در آن سر این همه اندوه ودردست
در آن سر جمله را یابی که فرداست
در این سر ماتم است اینجا دمادم
در آن سر نیست چیزی جز که آدم
از آن سری که آمد جمله پیدا
بدان سر بینی اینجابشنواز ما
در این سر کن تو حاصل آن سری را
که گفته ست این بیان شیخ سری را
در این سر گر بیابی سر آن سر
گر این سر آنسرست آنسر این سر
از آن سر رفته است اینجا که دیدی
از آن سر سر آن سر میندیدی
از آن سر آمدند ذرات اینجا
در اینجا گه شدند بیشک هویدا
از آن سر آمدی پیدا شدی تو
از آن حیران دل و شیدا شدی تو
از آن سر آمدی ای سر ندیده
از آن سر آمدی تا بودی عالم
از آن سر آمدی در عین اینخاک
از آن سر آمدی بنگر که آنی
ولیکن چون کنم تا سر بدانی
از آن سر آمدی ای خفته در خواب
زمانی کرد بیدار و تو دریاب
از آن سر آمدی بیدار او شو
ز پیدایی شدی در حق تو پنهان
از آن سر آمدی فارغ بماندی
چو طفلی هان تو نابالغ بماندی
از آن سر آمدی و باز ماندی
در اینجاگاه هست اکنون عیانت
از آن سر آمدی و چشم بگشای
از آن سر آمدی بگشای رخسار
جمال خویش را گردان پدیدار
جمال از دوستان خویش پنهان
مکن جانا که جمله عاشقانند
بلاکش بهر تو بی جسم و جانند
مکن جانا چرا پنهان بماندی
بیک ره دست بر ما برفشاندی
مکن جانا ترا این خو نباشد
دل وجانی و جان از تو خبردار
تو هم از عاشقان خود خبردار
خبر داری که در فریاد و سوزم
خبر داری که جانم هست حیران
ترا میجویم اندر دید مردان
خبر داری که در اندوه و دردم
عیان بنمای تا من شاد گردم
خبر داری که در کوی تو هستم
همیشه خسته دل سوی تو هستم
خبر داری و میدانی تو حالم
خبر داری که در وصلت چسانم
که هر شب آه بر گردون رسانم
خبر داری که اندر درد هجران
چو شمعی ماندهام پیوسته سوزان
خبر داری که چون خورشید فردم
خبر داری که چون ماهم گدازان
بر خورشید رویت ای دل و جان
خبر داری کم از جنت براندی
نپرسیدی که آخر چون بماندی