بخش ۶۵ - در طلب دوست و اعیان کل و گنج حققی یافتن و اسرار امیرالمؤمنین علی کرّم اللّه وجهه در جاة گفتن فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۶۵ - در طلب دوست و اعیان کل و گنج حققی یافتن و اسرار امیرالمؤمنین علی کرّم اللّه وجهه در جاة گفتن فرماید
عطار نیشابوریطلب کن گر بدیدی تو در اینجا
عیان دوست ای پیوسته شیدا
ز شیدایی نیابی عقل کل تو
بمانی دایما در عین ذل تو
ز شیدایی نیابی راز جانان
بمانی تا ابد در خویش پنهان
ز شیدایی نمیدانی سر از پای
روی چون سایه از جای برجای
ز شیدایی بماندی در تف و سوز
از آن اندر گدازی در شب و روز
ز شیدایی دلت ناچیز داری
از آن مسکن تو در دهلیز داری
ز شیدایی شدی دیوانه و مست
اگر بر خود بگیری جای آن هست
ز شیدایی بمانی خوار و رسوا
نخواهی یافت اینجا سر یکتا
از ایرا درد بیدرمان کشیدی
ز شیدایی کجا یابی دل و جان
دل و جان خواهی ای اسرار پنهان
بر دستی در ده دمی باش رسوا
دل و جانت بلای خویش دیدند
کسانی کان عیان از پیش دیدند
چنان آهسته بودند اندر این راه
کنون از خود برون کردند یکبار
کسی باید که باشد پیش دلبر
نهاده عاشق آسا جان و دل او
کسی کو بر دل و بر جان بلرزد
کسی کو وصل خواهد اصل جوید
درون را با برون کلی بشوید
ز نقش بی نشانی در فنا باش
که تاگردد ترا اسرارها فاش
مگیر ای دوست بر جان تو زنهار
که جانت نیست جز بر دست دلدار
چرا خود دوست داری دایما تو
که گنجی داری اینجا بی بها تو
نه از تست گنج تو از وی حذر کن
زمار و گنج اینجاگه حذر کن
یکی گنجی درون جان تو داری
نمود گنج را پنهان تو داری
یکی گنجی است ماری بر سر آن
یکی گنجی است مخفی زان یارست
ترا با گنج او اینجا چکار است
یکی گنجی است نزد آن طلسم است
مر آن را دایما مخفیش اسم است
در این گنجست گوهرهای اسرار
تو گر این گنج میخواهی که بینی
چرا در بند خود دایم چنینی
تو گر این گنج میخواهی که یابی
بآسان کی بدست آید چنین گنج
اگر این گنج میخواهی ببر رنج
اگر این گنج میخواهی بزودی
که یابی گنج حق اینجا تو بودی
در این گنج تو اسرار عیانست
کنون این گنج از دیده نهانست
در این گنجست گنج اریار جویی
تو داری گنج و اندر گنج خویشی
چرا پیوسته اندر رنج خویشی
طلسم آزاد کن اندر سوی گنج
نظر کن تا بیابی گنج بیرنج
زهی گنجی که اندر جمله پیداست
کسی این گنج یابد از نهانی
از این گنجست اینجا شور و غوغا
از این گنجست پنهانی و پیدا
از این گنجست اینجا پرده بسته
اگر خواهی که گنج آسان دهد دست
ترا باید طلسم اینجای بشکست
طلسم بود خود بشکن تو اینجا
مکن چون دیگران تو شور و غوغا
مگو هرگز تو دیگر ما و یا من
همه مردان در اینجا گنج دیدند
از آن دم گنج حق آمد پدیدار
که آدم بود اینجا دید دیدار
از آدم گنج کل پیدا نمود است
از او این فتنه و غوغا نموداست
از آدم گنج اینجاگه شده فاش
طلسم آدم شکست و گنج دریافت
ولی او خویشتن زیر و زبر یافت
طلسم آدم شکست و گنج بنمود
طلسم آدم شکست و راز دریافت
به پنهان و به پیدا راز دریافت
طلسم آدم شکست و راز پیداست
کنون آن گنج بر اصل هویداست
حقیقت گشت گنج او در این دم
عیان شد آدم از گنج نمودار
وزو پیدا شد اینجا هرمعانی
از او افتاده اینجا شور و غوغا
ز گنج ذات بود و راز او دید
ز گنج ذات او سر نهان داشت
درون خودزمین و اسمان داشت
ز گنج ذات بود اندر صور او
ولی از مار و شیطان بیخبر او
ز گنج ذات گر بویی بری باز
در این میدان کل گویی مر این راز
نشاید گر چنین حیران بمانی
بمعنی اوفتادی در جهان طاق
ز گنج ذات اینجا بهره برگیر
گهرها را از اینجا ناخبر گیر
تو بشناسی یقین شیطان ابا مار
که هم شیطان و تو هم مار دانی
سوی آن گنج رو از وی بدانحال
که آسانت نماید گنج فی الحال
از او گنج حقیقت شد پدیدار
کسی کز شرع او باشد خبردار
نماید سر گنج از اصل و فرعش
نماید گنج او اندر دل و جان
که او آمد یقین اعیان دوجهان
کزو دریافت منصور این اناالحق
ولی کردندش اینجا پاره پاره
حقیقت گنج بنمود از نمودار
ز عشق خویشتن بر رفت بردار
که او را بود کل اعیان آدم
اناالحق حق عیان گفت و نمودش
یقین اسرار اینجا مصطفی گفت
یقین اسرار او گفت از معانی
بچاه صورت اینجاگه بیان گفت
از آنجا چون برآمد نی کمر بست
همه نالش از آن دارد درون او
که حیدر بودش اینجا رهنمون او
که میگوید عیان در عین گفتار
که میگوید چه میگوید نهان نی
که او در چاه تن خورده است از آن می
ازآن میخورد نی اندر خروش است
گهی نالان شده گاهی خموش است
از آن میخورد نی دریافت بویی
از آن میخورد نی اندر بن چاه
شدش ز اسرار حق اینجای آگاه
از آن میخورد نی نالان و زارست
که اسرار خدایی بیشمار است
از آن میخورد نی اسرار گوید
از آن میخورد نی تا مست آمد
از آن میخورد نی کاندر نمودست
درونش نیستی اندر نمود است
از آن میخورد نی تا زخم خوردست
در اینعالم بسی فریاد کردست
از آن فریاد می دارد نهانی
که بشنود از علی راز نهانش
از آن فریاد می دارد که خویشش
از آن فریاد می دارد که یارش
از آن فریاد می دارد که از خویش
نمود خویشتن برداشت از پیش
از آن فریاد می دارد نهانی
از آن فریاد می دارد نمودار
که اندر وی بدی بیشک دم یار
کس کاین سر جانان یاد دارد
از آن اینجا نشاید شد خموشش
دم یارست اینجا شور و مستی
از این سر با خبر شو گر توهستی
که اینجا چون فشاند اسرار آدم
همه دردست او را عین درمان
بود پیوسته از اسرار جانان
همه دردش نهان اندر نهانست
همه درد وی از اسرار یارست
دم رحمانست نالان نی دم نی
که هر دم میزند نفخات در وی
کسی این راز او داند شنفتنش
که آدم باید اینجا اندر این دم
نی از درد وی اینجا یافت دردی
که آدم همچو نی فریاد کردی
ز درد آدم اینجا نفخه یافت
ازآن در رازها در عشق بشتافت
ز درد آدم اینجا اوست نالان
از آن در چرخ بین صاحب وصالان
خر اندر گل شده بار اوفتاده
چو آدم باش با درد و ملامت
که صاحب درد را اندر قیامت
همی دیدار باشد اندر آن درد
چو مردان اندر اینجا پایداری
چو نی باش اندر اینجا مرهم جان
بزن دمها تو در اسرار اعیان
چو نی باش اندر این عالم خروشان
که ذراتند اینجا حلقه گوشان
چو نی باش و کمر بر بند محکم
که تا یابی نهان اسرار آدم
چو نی باش و حقیقت در فشان تو
چو نی باش و درون جان همی نال
که بگشاید در او جان تو فی الحال
چو نی اندر سر خود معرفت باش
میان جزو و کل تو نی صفت باش
چو نی در سر خود می نال و می سوز
که ناگاهی ترا اینجا یکی روز
از آن دم این دم تو برگشاید
عیان دلدار خود رویت نماید
چو نی در شورش و در شوق آید
یکی باید کز آن دم دم ببیند
از آن دم دمدمه اندر وی افتد
از آن دم نی دمادم راز گفته ست
همه با واصلان او باز گفته ست