بخش ۷۷ - حکایت
عطار نیشابوریچنین گفته ست عبادی یکی روز
که از طاعت شدم اینجای فیروز
ز طاعت یافتم اسرار جمله
ز طاعت یافتم انوار جمله
ز طاعت روی جانانش بدیدم
ز طاعت من بکام دل رسیدم
ز طاعت یافتم جنات اینجا
شدم در ذات کل یکباره اینجا
ز طاعت من شدم واصل حقیقت
که بسپردم عیان سر شریعت
ز طاعت هر که خواهد دولت یار
کند طاعت زدید دوست بسیار
هر آنکو جان جانان شد بتحقیق
کند طاعت که حق یابد ز توفیق
ز طاعت مرد ره واصل شود زود
مراورا جان جانحاصل شود زود
ز طاعت یافت مر منصور حلاج
بفرق خویش از ذات عیان تاج
در آخر گشت واصل از اناالحق
چنان شد او ز نور طاعت اینجا
چنان شد ذات قدس نور بیچون
که یک روزن بدش در پیش گردون
ز نور طاعت اینجاگه عیان دید
وجود خویش اینجا بی نشان دید
ز نور طاعت اینجا یافت دلدار
مقام خویش کرد او بر سر دار
که جسمش کرد با جانان مبدل
چنان بد عاشق طاعت در اسرار
که روز و شب بد اندر خدمت یار
رسیده سوی ذات و جان شده او
چو جانان در همه پنهان شده او
ز وصل اینجایگه او اصل دریافت
نه همچون دیگران او فصل دریافت
بیک ره بود خود آزاد کرد او
نهانی اندر اینجا او عیان کرد
وجودخویشتن را او بیان کرد
چنان عاشق بد اینجاگاه در ذات
که واصل گشت اندر عین ذرات
چنان واصل بد او در عین جانان
که بد پیدا ز پیداییش پنهان
ز دیدار او دمی اینجا نگردید
یقین ذات بیچون جمله خود دید
چو حق میدید حق اینجا یقین بود
نیارد این بیان هرگز شنفتن
نه هرکس راز او اینجا بداند
کسی باید که همچون او شود حق
زند آنگاه در پاکی اناالحق
تو چون آلوده اینجایگه خوار
کجا دانی که چونست سر این کار
چو او اینجایگه بی آب و گل شو
شو اینجاگه ز حق درخویش یکتا
سلوک خویش را اینجا در افکن
به یک ره پاکشو اینجایگه تو
که تا یابی مگر این پایگه تو
به یک ره پاکشو از جسم وز جان
دل خود بیش از این اینجامرنجان
به یک ره پاکشو مانند منصور
که تا ظلمت شود اینجایگه نور
به یک ره پاکشو از هستی خویش
که تا یابی ز حق سر مستی خویش
چو پاک آیی ز جمله حق سوی تو
بجان باید که این سر بشنوی تو
چو پاک آیی ز جمله یار گردی
چو پاک آیی در اینجا پاک رو باش
مکن اسرار چون منصور تو فاش
چو پاک آیی چو منصور اندر این راه
تو باشی دایما از راز آگاه
چو پاک آیی پلیدی هم شود پاک
نماند نار و ریح و آب با خاک
نه هر دم نفس دیگر سان نماید
نماند نقش هستی اندر این راه
کسی کو باشد از اسرار آگاه
شود لوح دل اینجا پاک و روشن
مصفا کن در اینجا جان اباتن
صفا اندر صفا آید پر از نور
اگر چون او شوی واصل زاعیان
نمایی همچو او اسرار پنهان
وگرنه تن زن و خاموش میباش
چو دیگی دایما در جوش میباش
که تا پخته شوی مانند منصور
زنی زاندم دمت تا نفخه صور
یقین بینی بدیها هم نکو تو
گشاده گردد اینجا راز مشکل
بهمت زین بیان یابی تو گنجی
اگر اینجا کشی از جان تو رنجی
بهمت این توانی یافت اینجا
که تا گردی در اینجاگاه یکتا
بهمت گوی از این میدان ربودن
بهمت گر شوی یکتا در این کار
بهمت جان کند با دل بدل او
بهمت او زند اینجا اناالحق
بهمت گر دم اینجاگه زنی تو
به یک ره بیخ انده برکنی تو
که تا پیدا کنی اعیان ذاتت
بهمت این بیان از من نگهدار
که بی عقلانه میگویم ز اسرار
بهمت چون همه برداری از پیش
یکی بینی حقیقت جملگی خویش
همه حق بینی و در لاشوی تو
بخش ۷۷ - حکایت - عطار نیشابوری | ناهید