بخش ۸۶ - حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور از عالم و در بی نشانی یافتن فرماید
عطار نیشابوریچنین گفت است شبلی پیر عشاق
که گردیدم بسی در گرد آفاق
سلوکم بیحد و اندازه کردم
که تا من مغز جان را تازه کردم
نشان میجستم اندر عالم جان
که تا بویی برم از راز پنهان
نشان میجستمو چون بنگریدم
یقین جز بی نشانی می ندیدم
همه در بی نشانی یافتم من
که اینجا بی نشانی بود روشن
تمامت بی نشان خواهیم گشتن
کسی باشد که این خواهد نگشتن
نهان شو سوی مردان در دل و جان
که تا یابی همه اسرار پنهان
چو فانی گردی و باقی شوی تو
همه ذرات را ساقی شوی تو
بخش ۸۶ - حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور از عالم و در بی نشانی یافتن فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدببین جام جم اندر خود یقین باز
یده یک ذره از ذرات ز آغاز
تو زانجام اردمی ز آنجا بنوشی
کن اینجا همچو مردان جام درکش
برافکن چار و پنج اینجا تو با شش
که بنمودی یقین راز بقا تو
همه کن محو در دیدار جانان
که این باشد یقین اسرار جانان
همه کن محو خود باش و اناالحق
زن و برگوی بر کل راز مطلق
اناالحق گوی وز جان کن گذر باز
اناالحق گوی چون دیدی یقینت
مبین گرمرد عشقی کفر و دینت
اناالحق گوی و سلطان شو بعالم
یقین بشناس اندر خود دمادم
یقین بشناس چون منصور اینجا
که از ظلمت شوی پر نور اینجا
یقین بشناس و در جانان نگر تو
خبر اندر نمود جسم و جانست
ولیکن بی خبر این سر ندانست
که او میننگرد جز عین تقلید
که ماندست او همیشه در جدایی
که ماند است او همیشه در چه و چون
اگر او فی المثل گردد در آفاق
که تا اینجا نگردد عین فانی
که چون کافر بود پیوسته گمراه
خدا گردی و یابی جمله در خود
شوی فارغ یقین از نیک و هر بد
خدا گردی تو اندر جوهر ذات
خدا گردی و جمله بنده باشد
ز نورت سر بسر تابنده باشد
چو حق در جملگی مشهور باشی
خدا گردی تو اندر جمله اشیاء
ز پنهانی شوی در جمله پیدا
تو باشی بیشکی دنیا و عقبی
چگویم این بیان هر کس نداند
چگویم اندر این معنی بیچون
که این معنی فتادم بی چه و چون
چگویم ذات مخفی گشتم اینجا
ز پنهانی شدم در دوست پیدا
چوهستم این زمان کل بی صفت من
حقیقت نیست شد در جمهل هستست
کزان سر مر مرا توفیق باشد
شدستم بیدل و جان در دل و جان
حقیقت جان ودل گشتست جانان
یقینم این زمان من جوهر یار
پدید آورده و خود ناپدیدار
گذر کردستم از تشبیه و تقلید
حقایق دارم از اسرار اینجا
که پیدا کردهام من یار اینجا
صفاتم در همه کون و مکان است
که جانم این زمان کل جان جانست
دل و جانم همه جانان گرفتست
ز پیدایی همه پنهان گرفتست
چنان واصل شدم در جوهر یار
حقیقت واصلی چون خود ندیدم
که اینجا در همه من ناپدیدم
که اینجا میشناسم جمله ذرات
ز من پیدا ز من پنهان شده باز
ز من جان و ز من جانان شده باز
ز من آمد ظهور این عالم جان
که من بودم در اول آدم جان
همه در من من اندر خود شده خود
نمایم نیک و هرگز نیستم بد
که من باشم یقنی و جمله بودم
چنین اسرار اینجا کس نگفتست
که حق هم گفته و هم خود شنفتست
ببر گویی که معنی کامرانست
که این معنی بیک لحظه بیابی
خراباتی شو و خود مست گردان
حقیقت نیست شو خود هست گردان
چو هر دو نقطه خواهد بود در اصل
ز فرقت میرسد زیشان ابا اصل
یقین در اصل خود نیکو ببینی
که اصل جان تو با صورت اینجا
چو جفتش کرد با هم در نمودار
ز اصل آمد یقین فرعی بدیدار
نمود اصل وفرع اینجا یکی بود
که بیشک در دویی این روی بنمود
یکی دان جان و صورت آخر کار
که همچون او کند آخر در اسرار
چو جانت زنده اصل است بینش
نه هر دو جوهر ذاتند هر یک
چو جانت بهتر آمد در نمودار
چو اصل اینجایگه مر زنده باشد
که از اعیان کل بگزیده باشد
حقیقت هر دو حق بد ازنهانی
چو اینجا جوهر جان نور ذاتست
ولی آن زنده گه اینجا نهانست
نهانش زان بد اینجا تا بدانند
همه ذرات از او حیران بمانند
ز اصلت جسم و جان بود خدایست
مدان کین هر دو بر فرع خدایست
چو اصلند این یکی ازدید الله
یقین دان خویشتن توحید الله
تو زان اصلی که وصل عاشقانست
تو زان اصلی که بود جملگی اوست
حقیقت اوست مغز و مر تویی پوست
تو زان اصلی اگر خود باز دانی
بدان کاینجا حقیقت جان جانی
ترا این اصل اینجا وصل بنمود
حقیقت بود تو از اصل بنمود
که پیدا شد بتو اسرار بینش
تویی اصل خداوندی در اینجا
که ماندستی و در بندی در اینجا
تویی اصل از نمود نفخه ذات
که خدمتکارتست این جمله ذرات
از آن مخفی نمانده ناپدیدی
همه اسرارتست و تو چنین مست
بمانده زار و حیرانی و پابست
شده در عین این دنیا چنینی
کجا اسرار خود اینجا ببینی
تو در اسرار جان راهی نداری
غم تو جملگی از بهر دنیاست
کجا میل تو اندر سوی عقبی است
چو آخر جایت اندر سوی عقبی است
چرا میلت چنین در سوی دنیاست
چو آخر جان تو اینجاست تحقیق
طمع بر تا بیابی عز و توفیق
تنت گردان در این میدان چو گویست
در اینجا گوی چرخت ذره باشد
نمود جانت اینجا قطره باشد
چو صورت فانی آمد اندر این راه
چو مردان باش از توحید آگاه
دمی این دم مزن بی سر توحید
نظر میکن تو اندر دیده دید
چو بگشاید درت ناگاه اینجا
چو بگشاید درت در سر اسرار
چو بگشاید درت درعین توحید
نگنجد هیچ اینجا گاه تقلید
چو بگشاید درت در اندرون آی
چو بگشاید درت مانند منصور
شوی در جزو و کل نور علی نور
چو بگشاید درت از اصل آغاز
چو بگشاید درت کلی خدا گرد
ز بود جسم و جان کلی جداگرد
چو بگشاید درت حق بین تو درخویش
تو اندر پرده اکنون مانده باز
چو واصل آمدی پرده برانداز
در این پرده نهان مانند خورشید
طلب کن نور ذات اینجا تو جاوید
چو خواهی تو که اینجا پرده بازی
رها کن این زمان این پرده بازی
فناباش و فنابگزین تو اینجا
نمود تو ز جمله گرچه پیداست
نمودت از فنا اینجا هویداست
فنا را دان حقیقت جان جانان
همه اینجا فنا خواهیم بودن
همه در عین کل خواهیم بودن
فنا شو در صفات و نور حق باش
حقیقت در عیان منصور حق باش
فنا شو همچو مردان اندر این سر
برافکن این زمان اسرار ظاهر
حقیقت آن زمان عین خدا بود
بدانی آن زمان کاینجا چه بوداست
که ازتو جملگی گفت و شنوداست
همه قایم بتوست و تو نه خود
کنون بشنو زمن ای مرد بخرد
نهان شو همچو مردان اندر این راه
که تا گردی عیان قل هو الله
نهان شو همچو مردان در صفاتت
خراباتی شو و جامی تو درکش
برون آ این زمان از آب و آتش
خراباتی شو و و بر باد ده نار
ز بود کفر جان بر بند زنار
خراباتی شو و شوری برانگیز
حقیقت آب را بر خاک تن ریز
خراباتی شو و جانان طلب کن
نمود او یقین از جان طلب کن
خراباتی شو و درکش سه تا جام
نمود خود نگه کن در سرانجام
دو روزی خود نمای عاشقان شو
خراباتی شو و رسوا شو اینجا
ز بود بود خود شیدا شو اینجا
بخود زن جمله خاک و سنگ عالم
نمود جسم خود اینجا تو میسوز
خراباتی شو اینجا در خرابات
رها کن مسجد و زهد و مناجات
خراباتی شو و در کل فنا گرد
تو با مردان حقیقت آشناگرد
خراباتی شو و خود را تو بردار
کن اینجاگاه سر خود نگهدار
اگر خواهی که اینجا رازگویی
جز این معنی که من گویم مگو حق
چو منصور اندر اینجا زن اناالحق
اناالحق زن مبین خود را به جز یار
میندیش اندر اینجاگه ز اغیار
اناالحق زن جهان جاودان شو
ز دید خویش بی نام و نشان شو
اناالحق زن تو اندر عالم دل
بجمله بر گشا این راز مشکل
اناالحق زن تو چون فرعون پنهان
که او هم دیده بد تحقیق جانان
اناالحق زن تو همچون من رآنی
حقیقت بازدان اینجا که آنی
اناالحق زن تو چون موسی نهان شو
ز دیدخویش بی نام ونشان شو
اناالحق زن تو مانند شجر زود
یقین موسای جان را ده خبر زود
اناالحق زن تو چون منصور بردار
که اینجاگاه باشی تو نمودار
اناالحق زن تو و فارغ یقین باش
عیان بود عشق و کفر و دین باش
ببند و زود از او بردار معنی
یقین در کافری اسرار برگوی
که سرگردان شدی در ذات چون گوی
یقین در کافری اینجا قدم زن
یقین در کافری برگو اناالحق
یقین حق مبین جز حق میندیش
بجز حق جملگی بردار از پیش
یقین حق بین و نور جاودانی
نشان بین خویش را عین نشانی
خدا را دان اگر صاحب صفاتی
اناالحق زن که کلی عین ذاتی
در اینجاشو تو واصل پیش مردان
برسوایی دراندازی تو خود را
شوی فارغ بکل ازنیک و بد را
یکی دان جملگی راتو در آزار
یکی دان جملگی مر جوهر خویش
یکی دان جملگی را در نظر تو
مباش اینجا حقیقت بیخبر تو
ولیکن خویشتن بین نور ذاتت
یکی دان جملگی را در حقیقت
که تو آوردهای شان در طبیعت
یکی دان جملگی را و یکی بین
همه در خویشتن تو مر یکی بین
یکی دان جملگی از جوهر ذات
که پیداشان تو کردستی ز ذرات
اناالحق گر کنندت پاره پاره
مپرس از فعل و گفتار دقایق
بگو اینجا حقیقت لااله است
که او داری میان جان پناهست
برو گر هست اینجا خود نه تو
بگو تا کیست اینجاگه تویی تو
تویی اصل و تویی اینجایگه فرع
تویی اصل حقیقت نیز هم فرع
تویی اصل و تمامت هرچه دیدی
چو گفتی راز خود در نزد جمله
کند در فعل پنهان جمله جمله
مپرس و شاد باش از جمله آزاد
همه مانند خاکی ده تو بر باد
در اینجا رازگوی و باز جایت
در اینجا سیرزن اسرار خود تو
که راندستی قلم بر نیک و بد تو
در اینجا سیرزن در هستی خویش
حقیقت خویش بین در هستی خویش
در اینجا سیرزن اسرار جمله
که تو داری تویی اسرار جمله
در اینجا سیرزن باشد نمودار
که آوردی تو از خودشان پدیدار
در اینجا سیرزن احوال عالم
که پیدا گشته شد هم از تو آدم
ز ماضی دان تو مستقبل ز حالت
خبر یاب ارچه جمله عاقلانند
بگو اسرار خود تا جمله دانند
بگو اسرار خود چون گفته باشی
تو خودگویی وز خود هم بجویی
که خود بشنیده باشی خود بگویی
تو خودگویی کسی دیگر نباشد
حقیقت جمله خیر و شر نباشد
تو خود گویی ز خود حق دیده باشی
بلا از خویش بین و ز غیر منگر
که اینجا غیر نیست و سیر منگر
بلا از خویش بین و تن فروده
اگر تو عاشقی کل داد او ده
بلا از خویش بین صورت رها کن
از این آلودگی خود با صفا کن
بلا از خویش بین اندر سوی دار
شو و خود کن ز اسرارت نمودار
بلا از خویش بین و جان برافشان
که تاجانت شود دیدار جانان
بلا از خویش بین کاینجا لقایست
بلا از خویش بین ای واصل یار
که این باشد حقیقت حاصل یار
بلا از خویش بین از دید صورت
چنین خواهد بدن در آخر کار
که ویرانی پذیرد نقش پرگار
چنین باشد چنین خواهد بدن کار
که ویران گردد این جمله بیکبار
چنین خواهد بدن گر راز دانی
سزد کین جمله معنی بازدانی
نخواهد ماند جزدلدار تحقیق
نمیبینیم به جز او سر توفیق
یکی گردد حقیقت جاودان نور
تو باشی در همه چیزی نمودار
کز این سانست سر عشق تکرار دمادم در
طلب کن مغز و بگذر زود از پوست
دواکن خویشتن را زین نمودار
شد ایشان را همی روشن حقیقت
دل و جان سوی یار و یار گشتند
تو ترک جان کن و جانان یقین بین
ز کفر و عقل و عشق و سر و دین بین
که اینجا جملگی بند حجابست
تو ترک جان کن و دلدار دریاب
در اینجاگه حقیقت یار دریاب
تو ترک جان کن و جانان ببین کل
تو ترک جان کن اینجا همچو منصور
اناالحق گوی از نزدیک وز دور
تو نزدیکی ولی از خویش دوری
ترا چندان در این ره پیش بینی
ترا چندان در اینجاگفت و گویست
که دل گردان شده مانند گویست
ترا چندان در این ره باز ماندست
که جانت پر ز حرص و آز ماندست
ترا چندین در این ره کفر و دین است
کجا دید ترا عین الیقین است
ترا چندین در این ره گفتم ای جان
که بیش از پیش مر خود را مرنجان
اگر این نفس اینجاگه بسوزی
بمانده غافل اندر خود هنوزی
اگر این نفس بر تو چیره گردد
بیابی آنچه که گم کرده تست
چه دانی تا چه اندر پرده تست
بنادانی گرفتار اندر اینجا
حقیقت خویش آزاری در اینجا
فتادستی چنین در نیک و بد تو
تو از دیدار جانان دور ماندی
در این دنیای دون در کل فضولی
بماندی مبتلا در بند و زندان
تو داری آب حیوان اندر این دل
گشاده گشته بر تو راز مشکل
تو داری چشمه حیوان بر خود
حقیقت گردی اینجا رهبر خود
چرا غافل شدی ای خضر دریاب
که اینجا آب حیوانست خور آب
در این ظلمت تو ای خضر حقیقی
که با الیاس جانت هم رفیقی
ببین هان چشمه معنی بخور آب
دمی الیاس را از عشق دریاب
بخور آب و بده او را عیانی
چو هر دو در صفت دارند معنی
شما را هر دو دیدار است باقی
که در ظلمت شما را دوست ساقی
بود ای جان دمی معنی اسرار
شود این لحظه تو پندم نگهدار
تنت باجان و جانان منتصف شد
تو خوردی آب حیوان اندر اینجا
نمیری تا ابد پنهان در اینجا
تو داری در نهان عین الیقینش
یقین داری که بود حق تو دیدی
ز علم اینجا بکام دل رسیدی
ز علم اینجا زدی دم در یکی تو
خدا را یافتی خود بیشکی تو
ز علم اینجا زدی دم همچو حلاج
ندادی بر سرت از دست شد تاج
ز علم اینجا زدی دم همچو او تو
در این دم عالم معنی تو داری
حقیقت دنیا و عقبی تو داری
در این دم آندم اول ز جانت
در این دم ایندم عین الیقین است
که اول بود دیدی آخر این است
در این تن جوهری داری نگهدار
بر عاشق تو میکن آن نگهدار
در این دم نیست کلی نفخه صور
که اینجا میدهی نزدیکی ودور
مشو چون این دمت الله بخشید
ترا بخشایش و اسرار آنجاست
تراملک است و مال و جاه دایم
که داری ذات هستی نور قایم
از آن اینجایگه بی خوف و بیمند
صفات و فعل تو اندر اناالحق
ز دید اینجای گشتند راز مطلق
صفات و فعل تو خدا شدن نور
صفات و فعل تو گردان نور است
از آن واصل شده اندر حضور است
که کرده است اندر این معنی تو ره
صفات و فعل تو پرده چو برداشت
بدید اسرار و آنگه دیده برداشت
کسی باید که یابد این نمودار
صفاتت ذات و ذاتت جان و دل شد
تمامت مشکلات اینجا یقین است
کسی داند که از تو پیش بین است
ز تو پیدا ز تو پنهان تمامت
همه از جان و دل گشته غلامت
غلامت شد در اینجا هر چه پیداست
ز تو آمد شد آخر نیز یکتا است
بتو زنده است جسم و جان عشاق
که ذات تست اندر جانها طاق
بهر معنی که گویم بهتر از آن
کن اینجا و مکن ضایع تو ما را
مکن پنهان که فاشت این نمودت
که تااینجا شوی کلی پدیدار
تو پیدا کردی او را در بر خویش
تویی تحقیق او را رهبر خویش
که تا اینجا شوی کلی پدیدار
تو میدانی مراد جانم ای جان
که از تو یافتم اسرار پنهان
تو میدانی امید جان چه دارم
تو بردارم کنی اینجا چو مشهور
تو گردانی مرا در جمله منصور
ز تو گریانم و وز تو شده من
تو بنمودی مرا اسرار توحید
ز خود کردی مرا اینجای جاوید
ز دیدارت چنان حیران و مستم
که جامت اوفتاد اینجا زدستم
که هر لحظه بسی اسرار دارم
ز دیدارت چنان مدهوشم ای جان
که بیخود مینویسم راز پنهان
ز دیدارت پدید اینجا بکاغذ
برم یکسانست اینجا نیک با بد
تو دارم در جهان و کس ندارم
تو دارم هیچ اینجا نیست جانا
ز دید تو همه یکی است جانا
یکی دیدم ترا بیمثل و مانند
که یکتا مر ترا هر لحظه خوانند
یکی دیدم که بی همتایی اینجا
که جان دانست اینجا راز مشکل
که کردستی ز خود عین العیانت
یکی دیدم که ازتو گشت ظاهر
همه در تو تو اندر جمله قادر
یکی دیدم که بیچونی و بی چه
در این معنی چه داری جملگی چه
تو سلطانی و جمله بندگانند
بجز تو هیچ اگرچه می ندانند
چو در جانم شدی اینجا پدیدار
ز بخت اینجا بکام دل رسیدم
گمانم رفت ای جان خود نمودی
گره از کارم اینجا برگشودی
گمانم رفت دیدم رویت ای جان
گذرکردم کنون درکویت ای جان
زهی حسن تو نور روی خورشید
که در وی محو گشته سایه جاوید
فتاده لون او و خویشتن طاق
زهی حسن تو داده ماه را نور
که در آفاق او دیدیم مشهور
فکنده عاشقان بیجان بسا جان
زهی نورت یقین جان و دل شد
از آن این مشکلات جمله حل شد
که نورت روشنست و چشم تاریک
فتاده در برت چون موی باریک
ز نورت پرتوی بر جانم افتاد
فتاد و یافت بس موسی عمران
اگرچه کوه تن شد پاره پاره
ز نورت جز نمودی نیست جانا
چگویم چونکه سودی نیست جانا
بهر رازی که میگویم ترا من
همی ترسم که پنهانم کنی تو
مرا ای جان و دل ضایع مگردان
که خود گفتی وهم مر خود شنفتی
یقین دانم تو من چیزی ندانم
کمالت در دل و جان یافته ستم
چو برق اندر رهت بشتافته ستم
کمالت در خود ای جانم یقین شد
کمالت در دل و جانم پدید است
ولی صورت ز چشمم ناپدیداست
کمالت در دل و جانم عیانست
بتو پنهان شدم اینجا ز ذرات
از آن کاینجا چگونه در لقایی
کمالت یافتم بی مثل و مانند
ز صورت هر کسی اینجا ندانند
چگویم پیش از این اکنون تو دانی
کمال تو تو میدانی یقین بس
که ازمعنی و از صورت برونست
کمال تو تو میدانی که هستی
که داند وصف کرد اینجای در خود
که یکسانست اینجا نیک با بد
که داند وصفت ای جانها بتو شاد
که از تو شد جهان جانم آزاد
که داند تا چه چیزی وز کجایی
که داند وصفت اینجا کردن ای جان
که پیدایی حقیقت مانده پنهان
که داند راه بردن نیز سویت
که داند شرح وصفت در بیان گفت
که بتواند بیان هر زبان گفت
کجا جان سوی ذاتت راه بردن
در آخر کرده خود را پدیدار
در آخر روی خود اینجا نمودی
در آخر واصلم خواهی تو کردن
که بنهادستمت ای دوست گردن
قبولش کن مران از حضرت خود
ببخشش اندر اینجا قربت خود
قبولش کن که زار و ناتوانست
فتاده خوار و رسوای جهانست
قبولش کن که دیدار تو دید است
کنون در دید دیدت ناپدیدست
قبولش کن در آخر ای همه تو
که در آخر تو داری سر همه تو
حجاب آخر مرا بردار از پیش
که هستم جان و دل اینجایگه ریش