بخش ۹۲ - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۹۲ - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید
عطار نیشابورییکی شد پیش آن پیر طریقت
بپرسد این سؤالش در حقیقت
که ای سکان دین و شیخ اکبر
نداند هیچ خلقی ازتو بهتر
ره شرعت نمودار اناالحق
مراگویی تو اینجاراز مطلق
بگو تا کیست اندر نطق هر کس
سخن گوی این یکی بنگر از این بس
جوابش داد آنگه قطب عالم
که حق دان هست گویا اندر این دم
خدا گویاست اندر نطق و درجان
درون دل ورا بنگر تو جویان
بهر صورت که گفتی سر گفتار
یقین اینجاست حق گویا باسرار
بدان کاینجاست حق گویا نهانی
چنین پی برتو این سر نهانی
بدان این راز وانگه کن خموشی
سزد این پند اگر از من نیوشی
بدان و شو خموش و کمترک گوی
وگرنه اندر این میدان شوی گوی
دگر پرسید زو کای صاحب اسرار
جوابم بازده این نکته این بار
ترا دانم که این مشکل عیان است
چو گویا حق بود در هر زبان او
کند چیزی که میخواهد بیان او
شنو اینجا که باشد تا بدانم
که من این راز آخر میندانم
بدو گفت این ندانسته تو خود راز
بگفتم جمله اسرارت ز سر باز
تو دانایی دلت گردان چوگویست
شنو بیشک در اینجا که اویست
چو او گوید بهم خود بشنود او
کسی باید که مر کلی شود او
که تااین راز داند بیشکی حق
شود پس داند او این راز مطلق
چو دانا این بیان گوید در اسرار
بباید گوش جان کردن بناچار
که تا مفهوم این معنی کنی تو
بگو تاچند از این دعوی کنی تو
چو بشناسی که یارت هست گویا
ز نطق جمله اینجاگاه او را
شنو تو گوش کن چون سر بیابی
یقین میدان که این ظاهر بیابی
چو این ظاهر بدیدی تو تمامت
بهر صورت که میآید ترا پیش
نظر کن اندر این معنی بیندیش
مکن با هیچکس اینجا تو دعوی
بدان این و چنان شو گم در این کار
که سرگردان شوی مانند پرگار
بدان این و مگو در پیش هر کس
چو دانستی ترا عین الیقین بس
بدان این و مکن جانا یقین فاش
که ناگاهت شود اینجای اوباش
تو این معنی ندانی تا ندانی
که جمله اوست در راز نهانی
بوقتی این بدانی کز لقا تو
که باشی همچو مردان در بلا تو
بلای قرب کش وین رایگان یاب
در این معنی نمود جان جان یاب
ترا اینجا چنان بنمود رخسار
که تو در خود فتادستی ز پندار
ز پندارت چنان مغرور کرداست
که بیشک او ز خویشت دور کرداست
ترا او دور کرد از خود حقیقت
یقین میدان که این ظاهر بیابی
بپاکی حاصل است اینجا رخ یار
ولکین این نهان مانده ز اسرار
در آن دم سر خود بیشک تو دریاب
طلب کن در حقیقت بشنواز ما
تویی غافل چرا حیران بمانده
چنین درچرخ سرگردان بمانده
تویی عاشق چنین در عشق خود باز
نمود آید ز عشق خود بخود باز
تویی صادق شده در عین دیدار
شده مر زهد خود اینجا خریدار
تو داری و تویی اینجا یقین است
ولیکن اندر اینجا کفرو دین است
ندانم کفر و رزم و یا ره دین
فرو ماندستم اندر آن و در این
فروماندستم اندر کفر جانان
در این بازار ماندستم عجایب
که هر دم مینمایم این غرایب
چنان بنمایمت هر لحظه خود را
که تا اینجا کند مر ناگهان گم
گهی اینجا کند گه جسم و جانم
گهی بنماید او عین العیانم
گهی اینجا کند مکشوف اسرار
بگوید سر بسر اینجا باسرار
گهی دستم ز جان و دل فشانده
گهی در عقلم اندازد بخواری
گهی در عین عشقم جان دهد باز
نماید این چنین پنهان دهد باز
گهی بنمایدم روشن چو خورشید
عیان ذات خود گویی که جاوید
من این سر یافتم ناگه کند گم
نمیدانم نمیبینم به جز یار
بگویم سر که من هستم خبردار
که بیشک رنج بی پایان کشیدم
دمی بیشک دو صد دستان سرآید
دو صد دستان زند بر صد هزاران
همه از دوست لیکن گرچه مردست
فتاده این دم اینجاگاه فرداست
دم من اندر آن دم دردمی کل
حقیقت حق حق اینجا که بر جای
عیان بسپارد آنجایی ابر جای
کسی این ره سپارد در دل اینجا
که بگشاید ز اول مشکل اینجا
که خواهی کرد هم بیشک ضرورت
ره آسان نیست جمله وصف این ره
در این ره جملگی عین صفایست
کسی کاینجایگه این ره ندیدست
کسی کاینراه برد و خویش بشناخت
حقیقت جسم و جان در دوست بگداخت
یقین این زاد ره بردار و بشنو
بر این گفتار دیگر زود بگرو
یقین کاین زاد ره عجز است اول
که خودبین گردد اندر ره مبدل
دوم فقر است و نقد جمله اینست
که اندر فقر کل عین الیقین است
همه شاهان یقین اینجای ماتست
همه مانند شاهان اندر این سر
که هرگز مینشد این راز ظاهر
اگر این راز اینجا باز یابند
حقیقت جزو و کل مر خود بیابند
ز خود باشید الا حق یقین این
بداند صاحب عین الیقین این
همه یک ذات دان اینجا حقیقت
نه کفر است ونه دین ونی طریقت
همه اینجا توانی یافتن باز
ترا این جایگه بشتافتن باز
شدت تا بازیابی قدرت اینجا
کنی یکبارگی درمان تو خود را
در اینجا واصلان چون خود رسیدند
بجز یکی در آن حضرت ندیدند
یکی دیدند اینجا جسم و جان هم
نبود اینجا و آنجا هیچ محرم
نبد نی کعبه ماند و هیچ دیری
بکرد این راز مر بعضی بظاهر
حقیقت همچو مردان گوی بردن
بتقلید اندر این ره باز ماندند
یقین در شهوت و در آزماندند
در آخرشان بماند اینجا یقین باز
چو رفتت نفس جسم آزاد کن زود
مکن بار دگر شیطان تو خوشنود
یقین حق کن تو خوشنودی خدا شو
ز هر عیبی حقیقت تو جدا شو
چنان شو اندر این ره شاد و آزاد
که بینی هر خرابی را تو آباد
که چیزی درنگنجد جز که معنی
چنان آزاد کن جان از بر خویش
که هم بیشک تو باشی رهبر خویش
که تاوقتی که کل گردی نهانت
شود بیدار و حق باشد یقین هان
بجز این نیست ما نص و برهان
چو حق میخواهد آخر ای دل فرد
در این دم باش دایم صاحب درد
در این سر درد آور پیش زنهار
که دردت خویش بر تا حضرت یار
یقین دردست آنگه عیان درمان
یقین جانست آنگه عین جانان
ز درد اینجا یقین جانان بیابی
چو جانان یافتی درمان بیابی
که جان با درد و درمان مینماید
ز صورت در گذر جان جوی اینجا
که صورت هست همچون گوی اینجا
چنان ماندست سرگردان جانان
که یک لحظه نپردازد ابا جان
نپردازی دمی با جان در اینجا
حقیقت میزند پنهان در اینجا
اگرچه جسم واصل گشت از جان
نمودش جمله حاصل گشت از جان
نمیبیند یکی خود اندر اینجا
که افتادست اندر شور وغوغا
بلا و رنج و محنت یافتست او
بسی در هر صفت بشتافتست او
در اینجاگاه وز بی حد و غایت
در اینجا کرد بیشک گشت واصل
بخود بنهاده است آنجای صورت
که باید رفت در خاکش ضرورت
ورا جایی است اندر معدن خاک
که در اینجا شود او بیشکی پاک
در اینجا کل شود او ناپدیدار
نهانش واصلی آنجا عیان است
جهانی بیشکی پرترس از آنست
که خوف جان عجب دارند ایشان
از آن اینجا شدند ایشان پریشان
مترس از این اگر تو مرد راهی
در اینجا سر متاب ای غافل مست
که خواهی با نمود دوست پیوست
ز شادی سوی او هر دم شتابی
که اینجا مینماید راز هر یک
کجا اینجاست ظاهر هم مبین تو
کز او پیداست این عین الیقین تو
ز گورستان بدانی جمله مردان
که اندر خاک درگاهند پنهان
یک گشته نهان در هفت گردون
شدند از نیک و بد اینجای ایمن
بدیده روی جانان جمله توفیق
تو چون ایشان شوی آنگه بدانی
که بیشک آنچه میگفتند ای دوست
بدیدی آخرت هم مغز و هم پوست
یقین شد در وی آخر سر جانان
نخواهد دید کس این سر یقین دان
چو اینجا برفتد پرده بیکبار
تو اصل اصل کل در خاک بنگر
نظر بگمار و جانان پاک بنگر
نهان کن زودت این اسرار ظاهر
جهان و برفکن این پنج با چار
سوی این خلوت آی و شاد بگذر
ازاو جانها یقین آباد بنگر
در این خلوت سرا آخر قدم نه
که این سر عاقبت اولی ترا به
که این خلوت سرای عاشقان است
نمدار اندر او عین العیان است
در این خلوت سرای اینجای بیشک
بود لیکن همه این سر ندانند
که در دیدار او حیران بمانند
یکی بینی در اینجا بی حجب یار
نباشد هیچ جز او لیس فی الدار
نباشد هیچ جز حق اندر اینجا
یقین بشنو تو راز مطلق اینجا
حقیقت چون شدی اندر دل خاک
عیان بینی تو خود را جوهر پاک
اگر نیکی تو کردستی در اینجا
حقیقت گوی بردستی در اینجا
یقین چون در دل خاکت نهادند
تو باشی هیچکس آنجات همراه
نباشد می یقین جز عین الله
اباتست این بیان اینجا ضرورت
چو رفتی ناگهی اندر دل طین
نظر کن درنهادت جمله حق بین
نمییابی تو این سر هیچ اینجا
فتادستی چو نقشی اندر اینجا
که باشد این صور در خاک پنهان
وصالت آن زمان بشناس ای دل
که گردد صورتت در زیر گل حل
چو حل گردد ترا صورت بیکبار
شوی ای نور دل کل ناپدیدار
چو حل گردی و گردی عین فانی
حقیقت این جهان و آن جهانی
تو باشی در یقین انوار جمله
یقین دیدار آن دم باز بینی
بجز عین الیقین اینجا مبین تو
اگر هستی چو مردان پیش بین تو
در آخر اینست احوالت بیندیش
حجاب اکنون یقین بردار از پیش
حجاب از پیش بردار این زمان تو
خدا را بین یقین در غیب جان تو
حجاب از پیش بردار و عیان بین
همی گویم ترا در جان جان بین
زلا مگذر تو تا الا شوی کل
یقین دیدار جان الا شوی کل
زلا مگذر که الا الله یابی
زلا مگذر تو در الا نظر کن
از این معنی دل خود را خبر کن
زلا مگذر یقین دان لاحقیقت
چگویم وصف کین سر بی نشانست
یقین بشناس و میدان ای دل ریش
حقیقت شو تو هم بیگانه از خویش
حجاب آخر دمی از خود برانداز
چوخود اینجا نه جز حق یقین نیست
حقیقت حق تویی و کفر و دین نیست
دل و جان در یقین بیهوش کن تو
ز جام عشق نوش آن می که مستان
برش هشیار کوبان پا ودستان
می عشق اندر این خمخانه دل
که در ساقی ابد حیران بمانی
میی از دست کس بستان و کن نوش
که جز وی جمله گردانی فراموش
تو چون مرغان مزن از خویشتن واق
چو سیمرغی تو اندر قاف معنی
میی خور این زمان از صاف معنی
در آخر دردکش از کفر و دین یار
که تا بینی حقیقت لیس فی الدار
میی درکش که قوت جسم و جان است
از آن می این زمان ما را نهان است
از آن مشهور شد در کل آفاق
وز آن اینجایگه او گوی بردست
از آن اینجایگه من کام دیدم
که عزت داشتم اندر درون من
نه بدمستانه بودم جز سکون من
ز عزت شد مرا جانان پدیدار
از آن پس آمدم من رهبر خلق
نمودم اینست اینجا یار گفته ست
ولیکن این بیان اینجا نهفتست
در آخر آنگه او صاحب یقینید
مرا کشتن امید زندگانی است
که در کشتن حیات جاودانی است
بسی پیغمبر اینجا کشته گشتند
میان خاک و خون آغشته گشتند
فنا گشتند بی سر پیش ایشان
اگر بی سر شوی این راز دانی
از این معنی حقیقت بازدانی