بخش ۹۳ - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۹۳ - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را
عطار نیشابورییکی منصور را پرسید ناگاه
که ای گشته ز سر جمله آگاه
یقین اینجا تو داری راز مطلق
که دیدستی تو حق را عین مطلق
یقین داری عیان جمله آفاق
که هستی دمدمه در کل آفاق
نمود عشق جانان کل تو داری
که بر عشاق شاهی شهریاری
کسی باشد که جانان کل ببیند
بگفت آری کسی کاینجا ببیند
نمود کشتن خود را یقین پیش
من اینجا دیدهام اسرار در پیش
کنون پیر منم اینجا بمانده
ز جزوم لیک کل پیدا بمانده
سوی بغداد آخر من دهم داد
سر خود اندر اینجاگاه بر باد
مرا فاش است اینجا کشتن خود
قضا را راه حج بد کین سؤالش
که کرد آنجایگه او از کمالش
یقین دانم که صاحب دیده تو
ولیکن این جنونست از یقین باز
که گفتی با من اینجا صاحب راز
تو هستی زین بیان امروز آگاه
که در بغداد چونت خون بریزند
تو این اسرار میگویی عجب فاش
که من هستم عیان هم نقش و نقاش
حقیقت این عیان با خویش داری
ولی من ماندهام در شک یقینم
نمودی از تو اکنون من نبینم
نمودت خواهم از تو پایدارم
نمایم راز بر هر سر که باشد
مرا بیشک از آن خونی نباشد
پس آنگه چون از او بشنید این راز
حجاب آنگه تو بیچاره برانداز
نظر بگماشت آنگه مرد بر وی
ز مستی زد بر او یک بانگ کای هی
نظر نیکو کن اندر دید دیدم
که من هستم که جمله آفریدم
نظر کن این زمان بشناس ما را
که میبینی در این ساعت لقا را
لقای من نظر کن این زمان تو
که میبینم همه کون و مکان تو
لقای ما کنون اینجا نظر کن
خبر کن ای دل و جان راز بنگر
چو آن مرد جهان دیده چنان دید
ورا برتر ز هفتم آسمان دید
ز حیرت شد در آنجا زار و مدهوش
ستاده در تحیر مانده خاموش
زبان بگشاد و آنگه صاحب راز
که ای مانده چنین حیران ما باز
چه میبینی خبرده این زمانم
که تا مردید دیدت را بدانم
دعا و آفرین بر خود بخواندند
که ای شیخ جهان و پیر الله
تو هستی بیشکی از خود تو آگاه
چرا این پیر اینجا گشت حیران
بمانده این زمان مانند گنگان
زبانش الکنست و باز مانده است
عجب حیران و دست از کل فشاندست
بدیشان گفت آن دم راز منصور
که این دم او شده حیران در آن نور
ندارد او خبر اینجا بماندست
عجب حیران و دست از کل فشاندست
چه باشد جمله دنیا پیش آن مرد
حقیقت مانده حیران در یکی کرد
نداند هیچ او بیشک جز ازمن
که از من شد ورا اسرار روشن
ز من روشن شدش اسرار اینجا
شدست این دم ز جسم و جان مصفا
یقین آگه شدست و بی زبانست
که دیدار منش عین العیانست
حقیقت هم منش بودستم اینجا
ندارد تا زبان او راز گوید
چو با هوش آید آن دم در نهانی
زند او دم در اینجا در معانی
بگوید آنچه او دیدست ما را
که بیرون آی و دم زن زود از نور
بساعت باز هوش آمد در آن دم
مر او را گشت پیدا های و هویی
فتاد آن لحظه در اندوه و زاری
چرا باز آمدی ای جان در اینجا
در این بودیم ما در شهر بغداد
تو دادی اندر اینجا بیشکی داد
تو دادی داد دیدم آنچه دیدی
مراکردی در اینجا پاره پاره
جهان و خلقم اینجا در نظاره
بدیدم من تو بودم تو منی جان
که هستم من تو و تو من مرا هان
بیک ره چون نمودی عین دیدار
مرا کردی ز خواب مرگ بیدار
در اینجا حشر کردستی مرا یار
رهانم این زمان ازدست دشمن
که گفتار منی بی ما و بی من
نگویم پیش کس اسرارت اینجا
مرا بس باشد این دیدارت اینجا
ز دیدارت منم حیران و مدهوش
تو بودی در من بیچاره خاموش
یقین بی درد من درمان نجویی
یقین درد من اینجا کن تودرمان
برو اکنون که آزادی دل و جان
تویی کعبه یقین اینجا ستاده
خودی ره سوی خود بیشک نهاده
همه در دید تو حیران بمانده
چنین در دید تو نادان بمانده
سوی تو رخ نهاده این چنین راز
تو اینجا ظلم ای جانان مینداز
که خواهی کرد بر من آشکاره
سوی تو رخ نهاده جمله دلشاد
تو ازجمله چنین استاده آزاد
روا باشد چنین جان داده مردان
ترا چه غم که هستی جان جانان
نخواهم کعبه بی دیدار رویت
بخواهم مردن اندر خاک کویت
بخواهم مرد خواهم زنده گشتن
ترا تا جاودان مر بنده گشتن
که در شورند از تو کل آفاق
منم بنده تویی تابنده چون نور
که درجانها دمیدستی عیان صور
از آن منصوری از دیدار الله
که افکندی مرا در قربت شاه
تویی شاه و به جز تو کس ندیدم
کنون نزدیکت ای جان آرمیدم
بگفت این و بزد یک نعره آنگاه
بیفتاد آن زمان در عشق یک تاه
شد و جان داد آنجا رایگان او
حقیقت در بر کون و مکان او
حقیقت جان جان دید و فنا شد
حقیقت بود جانان دید منصور
که آفاق آمدست از راز او نور
چو زانسان قافله او را بدیدند
چون منصور آن چنان دید اندر اینجا
که برخواهست آمد شور و غوغا
یقین صورت پرستان زور کردند
که این کس جادویی آراست اینجا
بدیشان گفت کای نادیده گمراه
در این دم اندر اینجا میتوانم
ولکین این زمان نی وقت رازست
که این دم عین جانها درگدازست
شما را آنقدر بس تا بدانید
همه در ذات من حیران بمانید
شما را آنقدر بس اندر اینجا
یقین من کعبهام هم جان جانان
بخواهم رفت در اینجای پنهان
ولی پیریست واصل اندر این دم
وصالی دارد اینجا صاحب درد
بود او در میان جمله شان فرد
ز بهر او شما را من بحل هان
بکردم تا برید اینجایگه جان
بگفت این و نهان شد او زعالم
که مکشوفست از او سر دمادم
نمود عشق او در خویشتن بین
دم آخر تو خود بیخویشتن بین
برافکن جسم و جان وگرد خاموش
شو اندر عشق کل اینجای مدهوش
نظر کن راز جانان باز بین هان
ترامیگویم اکنون راز بین هان
ترا این راه در پیشت فتادست
چو منصور حقیقی داری ای جان
قدم تو بیش از این اینجا مرنجان
بخواه اسرار چون رویش ببینی
از او کن من طلب گر مرد دینی
که بنماید ترا اینجا نظر او
کند از دید خویشت باخبر او
نظر کن در رخ او بیچه و چون
مر او را یک زمان بنگر تو بیخود
همه یکسان ببین در دیده دوست
وجودت باز کن در دیده بین کوست
نهان اینجایگه در دیده تست
یقین در دیده اینجاگاه رویش
وصال اینجا یقین زو بازبینی
حقیقت یاب او را در بر شاه
که تا مجنون نگردی تو از آن ماه
حقیقت چون رخت اینجا نماید
تو دانی بیشکی جمله تو دانی
حجابت دور گردانی تو از پیش
حجابت دور گردان ای دل ریش
که تا یابی حقیقت یار در خویش
حجاب صورت تست ای دل و جان
ز دید حق تویی خود را مرنجان
نظر کن تا چه میبینی تو در خود
که ماندستی چنین و بی بر خود
نخواهی یافت چیزی جز که این دم
بجز این دم طلب اینجا مکن تو
همین بس باشدت از این سخن تو
که دریابی که جانانت درونست
که سر تا پای تو دیدار شاه است
ولیکن این بیان با مرد راهست
که بشناسد نمود جسم با جان
کند مرجان خود در دوست پنهان
که تا پیدا شود اینجایگه یار
که اندر جان و دل نورت بیابی
یقین منصور خود بشناس در خویش
حجاب جسم و جان بردار از پیش
یقین منصور خود بشناس اینجا
چرا اینجا چنین ساکن بماندی
در این زندان چنین ایمن بماندی
تو آن داری که صورت ره نداند
وگرداند در آن حیران بماند
تو آن داری که هرگز کس ندید است
تو اندر هفت پرده رخ نمودی
عجب زینسان که درگفت و شنودی
چرا منشور شه داری چنین خوار
بماندستی چنین رنجور و غمخوار
ز حکم شه چه آوردی ابر جای
گریزانی ز حکمش جای بر جای
مرو بیرون ز حکم شاه اینجا
یقین میباش هان آگاه اینجا
یقین آگاه باش و بر تو فرمان
مشو اینجا بخود مغرور و نادان
تو دانا باش و ساز خویش گیر
وگرنه ترک جان و دید تن گیر
بنزد شاه فرمان بر یقین تو
که تا گردی بنزد شه امین تو
برد یک سر ترا تا عین گنجور
حذر میکن تو از شمشیر ناگاه
چگویم چون تو شه نشناختستی
ز دست ای ابله اکنون می ندانی
که عمرت رفت ناگاهی ابر باد
بکردستی در اینجا خانه آباد
چه خواهی برد با خود جزغم و درد
تو خواهی بود ای جان دایما فرد
در آن فردی سخن گفتیم بسیار
ولی تو مانده در عین پندار
ترا پندار از حق دور کردست
چنین ماندی اسیر و خوار اینجا
ز بهر نفس سگ غمخوار اینجا
بیک ره برده از ره ناپدیدار
که ماندستی چنین در فکر نخوت
ترا این فکر دنیا خوار کردست
کنون ریش تو بیمرهم بماندست
کنون مجروحی و خود را دوا کن
درونت با برون یکسر صفا کن
چرا ماندی چنین حیران و بیدل
چنین حیران و بیدل مانده باز
چنین دستت زجان افشانده باز
ره خود این زمان کن تا توانی
که داری این حیات و زندگانی
نمودارت در اینجا نور ذاتست
یقین تو تا ابد حیران بمانی
بران امروز کامی تو ز دنیی
که بهتر زین نیابی تو ز معنی
بران امروز کامی نیک اینجا
که برخورداری ازدیدار یکتا
دلت حیران در اودادی ندادست
که خواهی رفت بیرون تو بعقبی
بماندستی چنین مسکین و گمراه
خبر معنی دمادم آر و از دوست
تو هستی بیخبر درمانده در پوست
بماندستی چنین اندر بشر تو
گهی دشمن شوی جان را حقیقت
اگر میدوستداری هردو اینجا
یکی کن هر دو را اینجا مصفا
مجو چیزی یقین جز بی نشانی
نشان بی نشان اینجا طلب کن
چو دیدی گه بیابی آن سر و بن
کسی نزدیک آن ناپایدار است
نشان بی نشان دیدم یقین من
در او دیدم ولی این سر که داند
وگر داند در آن حیران بماند
دمادم نزد آن گردیدهام باز
ز حیرت آن چنان اول بماندم
که یک ره دست از جان برفشاندم
در آخر چون نظر کردم بظاهر
بدیدم آنچنان کان کس ندیدست
که میگردم در این سر ناپدیدار
که الکن شده بیکباره زبانم
کسی کو را بود از دوست توفیق
حجابش چون برافتد نور بیند
اناالحق گوی بیند جمله ذرات
همه یار است اینجاگه نهانی
ولی این راز اینجاگه ندانی
همه کعبه است دیری نیست بنگر
یکی بنگر که در یکی یکی است
یکی بنگر که در یکی شکی نیست
صفات و ذات فعلت جز یکی نیست
یکی بین هرچه هست و نیست اینجا
که بیشک مر مرا یکی است اینجا
یکی کردم درآن دیدار خود من
شدم فارغ یقین ازنیک و بد من
یکی میبینم اینجا هرچه دیدست
یکی بد اصل اینجاهرچه دیدم
اگر در اصل یکی رهبری دوست
بیابی و برون آیی تو از پوست
هر آن کو دور شد از یار اینجا
که تا یابی نمودار یقین تو
فرومانده از آن تو شرمساری
که ماندستی چنین در بند صورت
ز صورت دان حقیقت این غرورت
که چیزی نیست جز از راستی به
که حق در راستی دیدیم روشن
حقیقت راستان خود گوی بردند
طریقت اندر این معنی سپردند
هر آن کو راستست در حضرت یار
رسید اینجایگه در قربت یار
هر آنکو کرد اینجا راستی او
ندید اینجایگه خود کاستی او
ترا بهتر کجا باشد از این کار
که باشی راست اندر نزد دادار
همه چون تیر داند اندر اینجا
کمان کژ راست میبین تیر اینجا
درون جمله میدان پر ز غوغا
کجی را چون بدید اندر کمان او
یقین بشناختش خود بیگمان او
از او دوری گزید و از برش جست
بشد پرتاب وز نزدیک او جست
کمان صورتت چون کل کژ افتاد
از آن بازو ز قوت در کج افتاد
اگر کژ اندر اینجا میستیزد
یقین میدان که جان ناگه گریزد
ز پیشش دور خواهد شد بناچار
چنین دان اسم این دنیای غدار
کمانی دان تو دنیای دنس را
همه چون تیر داند اندر اینجا
درون جمله میدان پر ز غوغا
همه در شست خود اینجا بسازد
دمادم این چنین تدبیر سازد
نه کس از دست او جان برد اینجا
که بودند او بجان بسپرد اینجا
همه جانها ز قالب دور کرده است
چنین خود را همی مغرور کرد است
ولی میدان تو عقبی رایگانی
وگر داری بیک سوزن در اینجا
شمارم من ترا میزن در اینجا
نخواهی برد باخود چیزی ای دوست
مگردان در نظر جز دیدن ای دوست
مکن با هیچکس اینجا بدی تو
وگرنه کمتر از دیو و ددی تو
صفایی جوی و بگسل طبع ازبد
تو نیکی کن در اینجاگاه با خود
بدی اینجا مکن تا نیک یابی
بوقتی کاندر آن حضرت شتابی
ز نیکی و بدی آنجا سیوالست
بسی مردان دراین سر گنگ و لالست
زبانت چون دهد پاسخ بر یار
حقیقت بد مدان از نیکی ای دوست
که نیکی مغز آمد چون بدی پوست
ندیدی هیچکس اینجا که بد کرد
که نیکی بازدید ای صاحب درد
بدی بد دان و نیکی نیک بشمار
بجز نیکی مکن ای دوست زنهار
چه باشد نیکنامی خلق خوش دان
که خلق خوش محمد داشت زینسان
که بیراهان بخلق آورد اینجا
بخلق خوش جهان بگرفت تحقیق
ز خلق خوش که او را بود توفیق
کدامین انبیا مانند او بود
که گویی از تمامت خلق بربود
نیابد همچو او دوران افلاک
کجا یابد چو او ای مؤمن پاک
تو داری این زمان دین هدایت
که هستی امت احمد یقین بود
تویی بیرون ز راه کفرو دین بود
تو داری دین او ای عاقل مست
نمیدانی تو این آخر کرا هست
ز دنیا آنچه تو داری که دارد
که این دین و شرف مر کس ندارد
تو داری راه اینجا دین تو داری
تو در هر دوجهان مر شهریاری
ره شرعش سپار و باز او بین
تو همچون او همه چیزی نکو بین
که او از نیکویی اینجا یقین است
همه جانها ازآن نورست اسرار
وز او شد عالم جانها پدیدار
یقین شرع ویت جان شاد دارد
محمد را در این ره پیش بین دان
اگر هستی تو از اسرار آگاه
ره او گیر و راه کفر بگذار
سر بتها در اینجا کن نگونسار
بت نفس و هوایت را تو بشکن
حقیقت این بیان بشنو تو از من
چو راه حق یقین مر راه شرعست
که پیدا اندر او هر اصل و فرعست
دمادم با تو میگویم یقین کن
دل و جانت در این سرهای بیچون
مگو اینجایگه این چیست و آن چون
چه و چون ازدماغ اینجا بدر کن
دل خود رادر این معنی خبر کن
که عقلت هست در غوغای عالم
فتادست اندر این سودای عالم
همه تشویش تو از صورت افتاد
که خواهد ناگهی از تو ابر داد
از آن کاینجا بغصه عقل درماند
از آن اینجایگه بیرون درماند
از آن بیرون بماندست و گرفتار
که خودبین است عقل ناپدیدار
غم نامش ابا ننگ است مانده
دمادم پر ز نیرنگ است مانده
بسی نیرنگ اینجا گاه کردست
یقین در سر جانان ره نبردست
نبرده است او ره اندر عالم جان
از آن اینجایگه ماندست حیران
که چون مستی است عقل اینجا فتاده
از آن پیوسته در غوغا فتاده
که ره پر کرد و ره سویش نبردست
یقین جز راه در کویش نبرد است
ره نابرده اینجا چون بداند
نمود عشق از آن درخود نماند
در اینجا با صور در آخر کار
شود در زیر گل کل ناپدیدار
که برتر از زمین و از زمان است
حقیقت عشق میداند که چونست
که او در جمله اشیا رهنمونست
بیک ره نام وننگت ده تو بر باد
از اول چون قدم خواهی نهادن
قدم چون مینهی در حد پرگار
تو سر بیرون اینجاگاه پندار
برون کن از سرت پندار دنیا
مشو تو بعد از این غمخوار دنیا
که دنیا سر بسر دانم طبیعت
همه دنیا ز بودت محو گردان
اگر مردی از او رخ را بگردان
بگردان رخ از او ای دوست زنهار
نمود سالک اول این قدم دان
پس آنگاهی صفاتت را عدم دان
عدم گردان وجودت ای دل اینجا
حقیقت برگشا این مشکل اینجا
عدم کن بود خود تابود گردی
عدم کن جسم و جانت در بریار
مبین خود رادر این جاگه بیکبار
صفاتت چون بیابی بیگمان تو
یقین بیرونی از کون و مکان تو
ولیکن چون کنم تا این بدانی
ولی نه این جهان نی آن جهان دوست
که آنجا مغز آمد وین جهان پوست
برون رو زود از این کوی درستی
از این گلخن طلب کن گلشن جان
چگویم هر زمان خود را مرنجان
مرنجان خویش و یکباره فنا گرد
در آن مسکین عیان انبیا گرد
که بینی سر بسر اینجای ذرات
حقیقت جمله گویای تو باشند
رهی نارفته وین ره را ندیده
دمی مرکب در این منزل نراندی
در این منزل تمامت در خروشند
ز بهر یکدیگر اینجا بکوشند
همه ریزند خون اینجایگه پاک
چنان مر راز دنیا باز دیدم
همه پر شهوتست و بر فراز است
همه در محنتاند این قوم دنیا
همه درخواب و فارغ گشته ازمرگ
ببسته دل در این دنیای بی برگ
همه در خواب و فارغ گشته از خویش
که راهی اینچنین دارند در پیش
همه در خواب و فارغ گشته از جان
گرفته این ره اینجاگاه آسان
چنین در خواب کی بیدار گردند
چنین اغیار کی با یارگردند
کسانی کاندر این منزل نمودند
همه در سر این قومند حیران
چنین این قوم در توحید حیران
اگر اینجا یقین بیدارگردند
ازاین معنی دمی هشیار گردند
ولی ایشان چنان مستند و در خواب
بوند ایشان همه غرقاب دنیا
شده کل اندر این گرداب دنیا
دراین گرداب جمله مبتلایند
فرومانده در این عین بلایند
بلای خویش میبینند از خویش
حقیقت میخورند از خویشتن بیش
بلا و رنج ایشان هم از ایشانست
از آن پیوسته شان خاطر پریشانست
که دایم انبیا عین بلا بود
بلای نفس دیگر دان در اینجا
رخت را زین بلاگردان در اینجا
از این معنی به جز آن غم ندید
که بیشک این بلا اینجاست ای دوست
بلا چون انبیا کش در ره عشق
بلا چون انبیا کش اندر این دهر
حقیقت چون عسل کن نوش این زهر
ولی منصور بوده در میان طاق
چنان اندر بلا شد پایدار او
که برندش سر اندر پای دار او
چنان اندر بلا راحت عیان یافت
که خود را اندر اینجا جان جان یافت
بلا اینجاکشید و کل لقا شد
از آن اینجایگه عین بلا شد
بلا اینجا کشید و زد اناالحق
یقین شد در همه جانان مطلق
که بد منصور اندر عشق جانان
حقیقت نور عشقش بود دوجهان
گمانش برتر از کل جهان دید
که او حق بود جمله حق از آن دید
که ذاتش با صفات اینجا یکی شد
بوقتی کز حضور آیی تو ساکن
شوی از نفس و از شیطان تو ایمن
حقیقت جان و دل یکتا کنی تو
که میچیزی نبینی جز که دلدار
شده پنهان همه در نور ذاتت
تو باشی در جهان جویای جمله
تو باشی در زبان گویای جمله
تو باشی عین بینایی بتحقیق
تو باشی عین دنیایی ز توفیق
توانی یافت این معنی بیکبار
ولی گاهی که نبود نقش پرگار
تویی از جمله پیدا آمده دوست
حقیقت مغز داری تو عیان پوست
همه او دان ولی اندر بطونت
ببین تا کیست اینجا رهنمونت
زمانی کن در این معنی نظاره
پس این پرده بنگر تا چه بینی
پس این پرده بینی جان جانان
رخ او در همه پنهان و اعیان
پس این پرده او را هست مسکن
اگرچه جمله او را هست مأمن
پس این پرده دارد پرده بازی
مدان این پرده ای عاشق بازی
حقیقت پرده باز اینجاست ما را
از آن هر لحظه غوغاست ما را
همه جان میدهند نزدیک جانان
ولی در این پس پرده است پنهان
که تا او تو نبینی و ندانی
اگر او را تو بشناسی در اینجا
کند این پرده اینجاگاه پیدا
ترا بنماید او از دید خویشت
عیان بینی جمالش ناگهی باز
ولی گر هستی اینجا صاحب راز
چو بینی روی او میسوز و میساز
نماید رویت اینجا در نهانی
دویی نبود در این اسرار بنگر
حقیقت نقطه و پرگار یک بود
دلت در صورت اینجا پر زشک بود
ندانستی از این معنی رخ یار
نبودی یک زمان آگه تو از یار
چنین حیران میان کوی او تو
بماندستی عجب شوریده اینجا
نه یک لحظه صاحب دیده اینجا
طلب کن اندر اینجا سرفرازی
بگو اسرار خود با جمله ذرات
حقیقت محو گردان جمله در ذات