بخش ۹۵ - پاسخ دادن پاکباز هاتف غیب را و عجز آوردن او از خودی خود
عطار نیشابوریدر آن دم گفت تو جان جهانی
بکن با من که بیشک میتوانی
تو دانایی بهر چیزی که خواهی
کنی بنده که حکم پادشاهی
تو داری هیچکس جز تو ندارد
چنین حکم و یقین جز تو که دارد
اگر خواهی بسوزانی بیک دم
یقین میدانم اینجا هر دو عالم
اگرچه تو بیک دم جمله را پاک
دراندازی میان خون و درخاک
نگوید هیچکس کاینجا چه کردی
که درجمله تویی بیشک که فردی
نکردم هیچ بد دانای رازی
مرا باید که اینجا چاره سازی
رهایی ده مرا از دست خود دوست
که بیزارم کنون من زین رگ و پوست
شدم بیزار از جان نیز از دل
که ماندستم در این اندوه مشکل
