بخش ۹۶ - در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید
عطار نیشابوریخطاب آمد که بخشیدم دلت را
گشایم من بیک ره مشکلت را
فراقت با وصال اینجا کنم من
ز تاریکی کنم راز تو روشن
مترس اکنون چو عجز آوردی اینجا
که به از عجز نبود هیچ ما را
چو عجز آوردی اینجا ره سپردی
حقیقت گوی این معنی تو بردی
چو عجز آوردی اینک در نهادت
گره بیشک ز کار اکنون گشادت
چو عجز آوردی اکنون باز دیدی
نمود ما همه اعزاز دیدی
چو عجز آوردی اکنون باش فارغ
شدی اندر جهان عشق بالغ
مکن بار دگر گستاخی ای پیر
نمود عشق باش و عین تدبیر
برون از عقل خود اینجا منه پای
مر و زینجای اکنون جای بر جای
قراری گیر و کم کن بیقراری
چو موری این زمان آشانه جویی
سخن در خورد آب و دانه گویی
چنین دان ای دل اینجا گفتگویش
بگو آخر که چند از گفتگویش
نمودار تو اینجا خاک کویست
کز این سر نیستی بیچاره آگاه
یقین در دیده بینی روی جانان
ترا چون نیست این مقصود حاصل
نگشتستی در این درگاه واصل
چرا و چون مگوی و باش خواموش
حقیقت بنده باش و حلقه در گوش
چراو چون بگو با این چکارت
که بیشک خشم گیرد یار غارت
نهان اسرار میگویی ابا راز
حقیقت باش چون مردان جانباز
نهان اسرار باید گفت با دوست
عیانت این بیان کردن نه نیکوست
که چون وجهی نماید خیر یا شر
در آن دم بیشکی صاحب یقینی
مگو کین چه چرا آن این چنین است
که این بیشک عیان عین الیقین است
چو تودر علت و چون و چرایی
تو میگویی چرا این و چرا آن
از این دوری گزیدت جان جانان
مگو بار دگر این راز اینجا
که خود را مینیابی باز اینجا
مگو بار دگر زین شیوه اسرار
مراو را بنده باش و کن تو شاهی
مکن گستاخی گر تو مرد راهی
دل و جان داری ای مسکین تو آگاه
وگر دانی در آن حیران بمانی
مشو مجنون و لیلی راز دریاب
یقین آهسته باش و زود مشتاب
ترا لیلی است اینجا رخ نموده
بجز لیلی مدان این باب ازمن
شب تاریک تو باشد یقین روز
که تاگردی تو اندر عشق پیروز
شب تاریک جانان میتوان یافت
نمود عشقش آسان میتوان یافت
چو شمعی خوش بسوز و جمله بگداز
شب تاریک ره بسپر که مردان
شب تاریک در اینجا تو ره کن
در این درگاه عزم بارگه کن
شب تاریک اینجا جو تو رازش
چو یابی راز اینجا جوی بازش
هر آن رازی که داری گوی او را
که هستی بیشکی چون گوی او را
عجب درمانده چون حلقه بر در
دری زن عاشقانه هان و مگذر
که تا رازت ز جانان بازپرسی
دری زن عاشقان اینجا یقین بین
نمود جان جان اینجا یقین بین
ز نزهت نیست اینجا هوش با هنگ
دریغا زین بیان بهره نداری
ترا خود این دلیری نیست آسان
نه کار تست چونکه نیستت بر
از آن بنشسته بیچاره بر در
از آن بنشسته مسکین وحیران
که رفتن نزد شاهد زود نتوان
شدی این مانده ترسان در بریار
چنین بر در نماندستی گرفتار
ز دریا چند پرسی راز اینجا
جوابت هست زینسان باز اینجا
اگر گردی ز دید خویش بیزار
بآسانی مر این سر میتوان یافت
اگر اینجا نباشی هان تو بی یافت
نموده روی و کرده مشکلت حل
بگویم چون تو این روزی ندیدی
چو مردان باش پیروزی ندیدی
توانی کرد تا این راز بینی
دلت برگیر از جان و فنا شو
پس آنگه بیخودت سوی بقا شو
دلت برگیر از جان و شو آزاد
بر شاه این زمان تو داده داد
دلت برگیر از جان تا توانی
که بینی روی او از ناگهانی
دلت برگیر از جان ز آنکه جانان
نماید رویت اندر پرده اعیان
که آن سر جمله پنهانست در دل
درون دل شو و او را ببین باز
حجاب اینجایگه کلی برانداز
مترس از سر گر این سر فاش بینی
مترس از سر که سر پیداست اینجا
حقیقت جان جان یکتاست اینجا
مترس از سر که بیشک اصل یابی
چو مردان اندر اینجا وصل یابی
وصال یار بی سر میتوان دید
کسی باید که او این سر توان دید
وصال یار اگر این سان دهد دست
یقین میدان که وصل آسان دهد دست
وصال یارت از این میتوان یافت
ترا این سر چنین آسان توان یافت
حجاب جسم و جان بردار از سر
در این معنی بیک بینی تو رهبر
که کار تو ز یک بینی تمامست
ولیکن دان دلت با ننگ ونامست
به ننگ و نام ناید این بیان راست
ترا باید ز سر اینجای برخواست
ز سر گر بگذری این سر تو یابی
چو برخی انبیا سرها بریدند
جمال یار بی سر میتوان یافت
ابی سر بیشکی این سر توان یافت
اگر بی سر شوی سر باز یابی
سر بی تن اناالحق زد بظاهر
که او را بد حقیقت در یقین سر
سر بی تن کجا یابد اناالحق
زد الا هم اناالحق زد یقین حق
یقین حق بود در منصور اعیان
که میزد او اناالحق راز پنهان
یقین حق بود و کرد این آشکاره
ولی منصور از آن شد پاره پاره
که جسمش بود واصل اندر این راه
فنایش بود حاصل اندر این راه
فنایش گشته بود اینجا بتحقیق
ببردش ازمیان او گوی توفیق
مر آن توفیق کو را بود اینجا
که پنهانی اناالحق گفت اینجا
یقین حق داند اینجا بود تو حق
اناالحق گفت هم در خویش مطلق
اناالحق گفت و گوید صاحب راز
حقیقت دیدهاند انجام و آغاز
اناالحق گفت و گوید صاحب درد
یقین اینجایگه کل بود او فرد
اناالحق گفت و سر دوست بشناخت
وجود بود خود یکباره درباخت
اناالحق گفت و سر ببرید بردار
ز بهر این مر او را شد خریدار
اناالحق حق همیگفت و نبد او
یقین میدان که جز حق مینبد او
یین حق بود کین گفت از نهانی
در اینجا داد جمله سالکانش
که تا یابند کل شرح و بیانش
توانی یافت تا این ناتوانی
تو این معنی حقیقت کی توانی
چو یکباره نمودت دوست باشد
نه رنگ ونقش دید پوست باشد
حقیقت جان شود در دوست پنهان
چو جانت بی یقین جانان شود کل
ز دید خویشتن پنهان شود کل
ز دید احولی یک بین شود او
حقیقت در عیان حق بین شود او
بجز جانان همه در دوست بازد
فنا گردد ز دید دوست اینجا
حجابش دور گردد پوست اینجا
حجابش چون بر افتد در یکی او
حجابش چون بر افتاد یار بیند
حجابش چون بر افتد حق شود او
حقیقت بر خور از دیدار دلدار
ندانی این چنین درمانده در خود
که یکسان بینی اینجا نیک با بد
ندانی این چنین جز از دل راست
ببین تا خود که هر کس نقش آراست
تو این بشناس گر این سر بدانی
اگر بینی تو مر حیران بمانی
یقینت واصلی بینم در اینجا
یقینت واصلی دانم چو منصور
حقیقت کل تویی نور علی نور
حقیقت درجهان یکتا تو باشی
گهی کین دید کرد این جام او نوش
مر او خود کرد اینجاگه فراموش
ز سر بگذشت و جان اینجا بر انداخت
وصال یار هم در یار بشناخت
وصال یار هم از خود توان دید
یکی بین و ز یک بین جمله پیدا
حقیقت از یکی بین شور و غوغا
یکی بین تا دویی ناید پدیدار
یکی بیشک بود اینجا رخ یار
یکی بین تا شوی کلی یقین تو
در اینجا گردی اینجا پیش بین تو
یکی بد از یکی پیداست این دید
ز توحیدت شود این سر پدیدار
یقین هم باطن اینجا باز دیدند
که ایشان بیشکی این راز دیدند
نیابی تو عیان تا سر نبازی
اگر اینجا تویی اسرار دیده
چو مردان گرد اینجا سر بریده
چو حق در جمله اشیا فنا شو
فنا شو ز آنکه حق عین فنایست
فنا شو اندر این ره همچو مردان
اگر خواهی که گردی زود آزاد
نمود خویشتن را ده تو بر باد
چو مردان اندر این سر داد ده تو
بده داد شریعت اندر این راه
که گردی از حقیقت زود آگاه
چرا درمانده زار و ناتوانی
کنون چون یار در دید تو پیوست
بده داد شریعت تا شوی دوست
یقین میبین که جمله از نهان اوست
که در شرعت نماید روی جانان
که بنماید رخت در عین جان یار
شریعت هر که دادش داد حق شد
که عین شرع بیشک دید حق شد
شریعت دید یار است ار بدانی
اگرچه دید دنیا رهگذار است
شریعت اندر او دیدار یارست
برد با خود یقین در سوی عقبی
که داند آنچه فرض شرع اتمام
بود اینجا مگر صاحب سرانجام
که او را عاقبت خیریست پیوست
خوشا آنکس که او با شرع پیوست
بنور شرع ره کن در سوی دوست
که تا بیرون نظر داری که کل اوست
به نور شرع ره کن در همه شیء
ز لاشیء هر که میگوید رموز او
نه عاقل باشد اندر شی هنوز او
رموز این نیاید در سخن راست
ز من بشنو حقیقت این سخن راست
مر این معنی نشاید دید اینجا
بوقتی کز نهاد آیی تو بیرون
برت یک ارزن ارزد هفت گردون
نماند عقل و عشق و کفر و دینش
یکی بنماید اینجا جمله نورت
نماند هیچ اینجا هرچه بینی
گمان بر بی گمان گر بر یقینی
که لاشی چیست ای شیء آمده تو
ز لاشی دم مزن خاموش شو هان
چو اینجا می نداری نص و برهان
رموزی اندر اینجا خوانده تو
بگو با من تو مر معنی این باز
که کل این است اگر یابی یقین باز
یقین در شی همه توحید دیدم
ندارد مثل و مانندی در اینجا
حقیقت خویش و پیوندی در اینجا
نه کس زو زاد و نی او زاد از کس
همه او بود از اول او ترا بس
همه از دید خود او کرد پیدا
چنان بد ذات چیزی مینبد آن
در این معنی اگر مردی برافشان
دل و جان تادر اینجا ره بری تو
در این سر راهبر گرمرد رازی
هزاران جان چه باشد گر ببازی
چه باشد جان در اینجا هیچ مویی
گرفته در عیانی های و هویی
چه باشد دل در اینجا ارزنی دان
فتاده زیر پا او در بیابان
دل و جان چیست نزد ذات اینجا
دل و جان چیست تا این باز داند
که خود در خود حقیقت بازداند
خودی خود یقین هم خویش بشناخت
حجاب آن بود پیش خود برانداخت
بیان دیگر است ار دم زنم من
دو عالم بیشکی بر هم زنم من
بوقتی پرده بردازم ز اسرار
یقین بنمایم اینجا تا بدانی
که بیشک هم نشان هم بی نشانی
یقینت بازدان هان بی طبیعت
طبیعت زان نمود آمد پدیدار
حقیقت هم در اینجا ناپدیدار
که تا اینجا نمانی خوار و احول
از آن غافل ز نور قدس ذاتند
از آن اول بماندست اندر اینجا
که خود را بیند اندر عین سودا
چو خود بینند بیشک احولانند
بخود بینی نیابند این نمودار
بخود بینی نبینی ذات بیچون
نگنجد اندر این سر خود چه و چون
چه و چون اندر این معنی نباید
که از تن دل بود دل جان حقیقت
بود تا او بیابد جان جانان
چنان واصل بود اینجا یقین او
که باشد بیشکی مر جمله بین او
یقین اینجا توانی یافت ای دوست
چو بیرون آیی اینجاگاه از پوست
کسی کین دید بیشک بی خود آمد
حقیقت فارغ ازنیک و بد آمد
کسی کین دید صور صور جان دید
چنین معنی درون خود نهان دید
کسی کین دید بگذشت ازخودی کل
بدید و فارغ آمد از همه ذل
در این معنی که من گفتم ترا باز
بدان اینجا حجاب جان برانداز
توانی یافت این معنی یقین تو
حقیقت را تو او بین راز بین تو
که تا یابی عیانی بود بودت
که تا میپخته گردی تو ز خامی
تو با وی راست دان و کژ مبازان
که میجویند اینجا شاهبازان
نظاره اندر این نقدند مانده
حذر کن تا نباشی هان تو رانده
حقیقت نقد باشد بی چه و چون
از آنی قلب مانده بر غش اینجا
که ماندستی تو در پنج و شش اینجا
بکن نقدی تو اینجاگاه حاصل
مباش از شرع اینجاگاه غافل
بنور شرع قلب از غش تو بشناس
میاور در زمان درخویش وسواس
ترا باید که می صورت نبینی
در اینجا گر بکل صاحب یقینی
ز صورت جمله وسواس است بیشک
طبیعت دادت اینجا رنج وسواس
گذر کن از طبیعت حق تو بشناس
چو حق داری طبیعت هیچ دانش
ز پیشت ای خدابین دور گردان
حقیقت خویشتن را نور گردان
طریقت دیگر است اندر حقیقت
سه چیز است آنکه با هم آشنایند
ولی واصل در این هر سه یکی او
گشادست و حقیقت جمله او دان
ز باطل این بیانم را تو حق دان
بیانم ازخدا این کلیت خویش
که من چیزی نمیبینم جز او بیش
چو او در من نیابد جز خیالم
خیال او بخون دیگر خیال است
خیال دوست وصل است ار بدانی
فنا کلی ز اصل است ار بدانی
خیال اندر فنا ناید بدیدار
خیال جمله خلق اینجا خیالست
مراینصورت ترا اینجا وبال است
خوشا آن کو خیال دوست دارد
یقین مغز است نی او پوست دارد
نماید رازها بیشک در این دم
عیان بخشیدم اینجا بیشکی یار
وصالش چون طلب کردیم بیچون
نمود اینجای ما را بیچه و چون
نهادم جان و آنگه بر سرش سر
یقین دانسته بیشک که کل اوست
من و او در نمیگنجد مرا کس
یقین دانم که کلی او مرا بس
رموزی دان در اینمعنی و رهبر
نمود جان جان اینجا تو بنگر
دل وجان گوی او بر دست اینجا
تو ای جان عین جانانی ز پنهان
یقین جانانی اما اسم شده جان
تویی کاندر صور دیدار داری
بخود حیران و یک حرفی نخوانده
دلت گر زین همه حرفی شنودی
ولی آسان بر آن نتوان گذشتن
از آن کردم یقین این بیت تکرار
که تا دریابی اینجا سر اسرار
ندانی قطره و دریا ز هم باز
اگر هستی در اینجا صاحب راز
شو و این نکته دریاب از حقیقت
دگر در سر این جان ده یقین بین
دمادم در صور این راز داری
هوا را باید ار می باز داری
ز ناگه جانت از قالب برآید
نه کامی دیده باشی از رخ یار
نه اینجا گوش کرده پاسخ یار
لفی سجین از آن در ویل مانی
سرانجامت عجب در زیر این خاک
حقیقت این بدان هان از دل پاک
تو پیش از مرگ روی یار دریاب
در ایندنیا به بین او رادرستی
از این معنی چرا فارغ نشستی
هر آن کو رویش اینجا باز بیند
بکن نازی چو خواهی رفت درگل
بکن مشکل در این معنی ما حل
حقیقت دان که دید یار اینجاست
از آن اینجا نمیبینند جمله
که اندر عشق بی دینند جمله
نماید رویت اینجاگاه جانان
بدین عشق اگر آیی یقین است
حقیقت دان که راه راست اینست
که برگویم بیان بهره اینجا
در آخر این بیان گویم بتحقیق
کسی کو را بود از عشق توفیق
چنان باید که او را از الف او
بخواند تا عیان لام الف او
بداند تا به ابجد راز بیند
الف ره جوی تا ابجد نظر کرد
یقین اندر هجا کلی گذر کرد
پس آنگه تا بابجد او بخواند
الف لامیم چون دانست تحقیق
که چون صورت همه معنی بداند
تمامت سر بیچون در الف دان
تمامی عشق را در لام الف دان
ز لا دریاب الا الله اینجا
که تا کردی بکل آگاه اینجا
ز من تا جان جان یابی از این باز
ز لا دم زن تو چون منصور حق شو
الف بشناس چون او راست میباش
الف بشناس آن گاهی یقین یاب
حقیقت مغز را از پوست دریاب
الف بشناس و بر راهم الف دان
چرا هستی در این معنی تو نادان
الف بی شد دگر تی و دگر یی
دگر جیم این چنین میدان ز معنی
تمامت حرف را شد از الف باز
بیابی ذات بیچون را یقین باز
الف شو همچو اول بی سر و پیچ
که میدارد الف اینجایگه هیچ
اگر در گنجدت این سر در این ظرف
ببردی گوی و دانستی یقین تو
الف را از میان کلی گزین تو
الف لا شد در اینجا بیشکی تو
الف با لام بنگر در یکی تو
الف با لام چون پیوسته آمد
حقیقت راز جان سر بسته آمد
ز خاکت این گل آمد چون نمودار
حقیقت خاک را دان صاحب اسرار
یقین چون صاحب سر خاک افتاد
ز خاک این سر طلب کن آخر ای دل
که اندر خاک یابی راز مشکل
ز خاک این سر طلب کن آخر ای جان
که اندر خاک یابی راز پنهان
ز خاک اینجا طلب اسرار جمله
که حق در کار دارد کار جمله
ز خاک اینجا طلب مر جوهر دوست
که خاکت مغز بنمودست با پوست
ز خاک اینجا طلب دیدار بیچون
که بینی دیدنی چون بیچه و چون
ولی جمله در او گشتند حیران
حقیقت خاک چون پاکت کند باز
بیابی ذات بیچون را یقین باز
کسی کین سر کند اینجای مکشوف
ز خاکت بازدان اینجا حقیقت
که خواهی کردن اندر وی طریقت
نظر در خاک کن تا راز بینی
نظر درخاک کن ای دل یقین تو
حقیقت راز رادر خاک بین تو
چو پنهان گردی اینجا در دل خاک
تمامت هرچه دیدستی در اینجا
تو مر چیزی ندیدستی در اینجا
بجز در خاک جایت کاخر آنجاست
حقیقت عین مأوایت در اینجاست
که بیرون آورد کل از طبیعت
تمامت پاک گرداند ز خود باز
نماید آنگهی در خویشتن باز
در آخر گر تویی اینجا تو حق بین
یکی بینی در آن دم با خبر تو
یکی بینی در آن دم کل تمامت
دل عاقل از این اندیشه بریانست
ولی بیشک حساب اینجاست جمله
که هر چیزی در او پیداست جمله
نهان پیدا کند اندر دل خاک
نهان پیدا کند بیشک خداوند
کند ظالم در آنجاگاه در بند
ستاند داد مظلومان در آنجا
نهانشان کل کند در خاک پیدا
اگر بد کرده باشد باز یابد
چو نیکی کرده باشد او عوض باز
در آخر چون نمودارست تحقیق
ببر این گوی توفیق ازمیان تو
طلب کن اندر اینجا جان جان تو
در اینجاگاه او را جوی و بنگر
از این در یک زمان ای دوست مگذر
از این در برگشاید راز جمله
کز این سر فاش شد این راز جمله
در دل زن تو چون مردان خوش باش
که هم در میزنند اینجای اوباش
نماید رخ هر آن کو خویش خواهد
نماید او هر آن کو خواست اینجا
حقیقت این مراد اینجا حقیقت
که ماندستی تو در آز و طبیعت
از آن دان کرد گم خود کرد اینجا
درون از درد کرد اینجا مصفا
حجاب اینجا بیک ره پرده بردار
چو گردد او فنا از خمر اینجا
در آخر چون شود هشیار تحقیق
به از زاهد که کالانعام باشد
که ماندستی چنین در عین طامات
ز سالوسی و رزق اینجا که داری
خبر از عاشقان اینجا نداری
شوی از سر من اینجا تو آگه
بیک ره صاف کردی همچو خورشید
بمانی مست و حیران تا بجاوید
در اینجا آخر ای دل می چه دیدی
حقیقت بانگ سبحانی تو بشنو
همه مردان در اینجاگاه مستند
حقیقت مست گشته جمله مستند
همه مردان در اینجاگه مقیمند
شده مست از می بی ترس و بیمند
هزاران جان در اینجا همچو مویند
هزاران سر در اینجا همچو گویند
در اینجا جام در کش آخر ای دل
که بگشاید ترا این راز مشکل
در اینجا جام درکش از کف یار
حجاب جسم و جان اینجا بیکبار
برافکن مست شو از دیدن دوست
بیک ره مغز شو بگذار این پوست
دم حق زن چو حق بینی ز مستی
چرا آخر تو این بت میپرستی
بت اینجا بشکن ازمستی جانان
که کل گردی تو از هستی جانان
اناالحق آن زمان زن در خرابات
رها کن زهد و تزویر مناجات
اناالحق آن زمان زن همچو مستان
قدح جز از کف ساقی تو مستان
ز ساقی می ستان و مست او شو
حقیقت نیست گرد و هست او شو
ز ساقی می ستان و راز او بین
همه در کش که جز او مینباشد
دویی منگر جز اویی مینباشد
همه در کش که منصور او کشید است
در آن مستی جمال یار دید است
می عشق هر که اینجا کرد او نوش
نمود جزو و کل کرد او فراموش
چو کردی نوش آن می از کف یار
همه دلدار بینی نیست اغیار
همه یار است ای بیکار مانده
تو سرگردان این پرگار مانده
همه یار است و تو درگفت و گویی
در این میدان شده گردان چو گویی
خراباتی شو و در کش می عشق
شراب شوق پی چار و سه و شش
خراباتی شو اندر عین این راز
بیک ره درد درد عشق خور تو
چو هستی ذره اندر سوی خور تو
قدم نه تا شوی دیدار خورشید
فنا شو تا بقا یابی تو جاوید
تو بر ذرات چون خورشید تابی
از آن پس این معانی شد تمامت
اگر خورشید گردی در سوی ذات
تو تابی بیشکی در جمله ذرات
تو خورشیدی و در عین کمالی
بتو روشن شده این نور بینش
تو خورشیدی و نور تست جمله
چو نیکو باز بینی نور ذاتی
بتوست و تو چنین افتاده بنده
بتو مر خویشتن مشهور دارند
تو فیض نور اینجاگه فشاندی
همه ازتو شده پیدا در اینجا
همه از تو شده شیدا در اینجا
چنین حیران و سرگردان چرایی
که خود هستی و بیچون و چرایی
بخش ۹۶ - در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید - عطار نیشابوری | ناهید