بخش ۹۸ - در نصیحت کردن سالک دردمند و در مراقبت احوال خود کردن فرماید
عطار نیشابوریز خود غایب مشو ای دل زمانی
همه پرداز هر دم داستانی
ز خود غایب مشو ای دل یکی دم
که در جانی تو داری هر دو عالم
ز خود غایب مشو ای جان بتحقیق
بدان کامروز دیدستی تو توفیق
چرا بیرون خود تو سیر داری
که کعبه در درون دیر داری
چرا بیرون خود بنهاده گام
از آن اینجا فتادی کام و ناکام
چرا بیرون خود پرواز داری
تو اندر این قفس شهباز داری
ترا باطن بباید ره سپردن
بسوی وصل شاهت راه بردن
تو چندانی که از بیرون شتابی
وصال یار از بالا نیابی
بخش ۹۸ - در نصیحت کردن سالک دردمند و در مراقبت احوال خود کردن فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدچو یارت این زمان افتاده در دام
که او بودست و او را هست مادام
نه خور بر میخورد نه ذره از وی
اگرچه ماندهاندش غره در وی
که یارت هر زمان آید دگر بار
چو بشناسی ورا آید دگر بار
که این پخته نیاید هیچ خامی
حقیقت پختگان این راز دیدند
درون گم کرده خود باز دیدند
نکردستی تو چیزی گم چه جویی
تو همچون قطره در قلزم چه جویی
تو همچون قطره دریا کنی نوش
تو همچو چشمه کی گردی تو خاموش
تو یک قطره کجا داری توانا
که اندازی تو اندر سوی دریا
بمانده کی رسی در سوی خورشید
در این بحر فنا ره کس نبرده است
اگر بردست هم در وی بمردست
در این بحر فنا جان برفشان هان
که بسیارست از این تقریر و برهان
از این جوهر کسی اینجا خبردار
ندیدم جز که آن پیر پر اسرار
حقیقت او چنین جوهر بدیدست
بسوی جوهر او اینجا رسیدست
که او را باشد از این سر ثباتی
نه کس را رخت در دریا فشانده
از این دریا کسی جوهر نیارد
که چون منصور از وی در برآرد
از این دریا کسی جوهر نیابد
که چون منصور سوی او شتابد
براندازد وجود عقل و ادراک
شود از کاینات اینجایگه پاک
براندازد بیک ره زهد وطامات
مجرد گردد از هر دو جهان او
چو سود آمد زیانش رفت بر باد
در این ره او دهد جانان خود داد
بدو داد ای دل شیدا بمانده
بصد درد اندر این منزل رسیده
در این منزل نظر کن سالکانند
ز دریا در فتاده سوی کانند
اگرچه کان جان در دید دریاست
پر از آشوب و عقل و شور و غوغاست
نه همچون جوهر بحرست اسرار
نه هر کس ره برد این جوهر ذات
که جوهر آن بدید از عین ذرات
که بحر لامکان را نوش کرد او
دویی برداشت آنگه گشت فرد او
چو یکتا شد وی اندر دیدن دوست
حقیقت مغز شد بگذشت از پوست
چویکتا گردی از عین دویی تو
همه حق بینی و حق بشنوی تو
چو یکتا گردی و رفتت دل و جان
نبینی هیچ چیزی جز دل و جان
چو یکتا گردی و جوهر بیابی
دو عالم جز که یا هوهو نیابی
ز هو هو شو تو هو بین تا تو گردی
بساط این کل تو کلی در نوردی
کمال هو که ذاتست ای دل مست
مگر آنکس که با راز تو پیوست
چو هر کس نیست اینجاگه خبردار
ز هو چون یافت منصور اندر اینجا
دو عالم نقش یک یاهو بدید او
ولی کو راز منصور او طلب کرد
تو تا بیرون نیایی از مصفا
تو تا بیرون نیایی ازدل و جان
نیابی روی او را از دل و جان
تو تا محو فنا اینجا نگردی
دویی بینی و جز در وانگردی
نمودی جز در این ظاهر ندارد
نمود او تویی ای مانده حیران
چرا خود را نمییابی از این سان
صورمنگر که جانت جان جانست
ولیکن مانده است او در طبیعت
حقیقت برق دان این جسم با جان
بمانده بر سر کوهی تن و جان
یقین آنست و او را هست امید
که بگدازد ز تف نور خورشید
چو خورشید یقین او را بیابد
چو برف اینجاگدازان شد باشتاب
نخواند برف او را کس به جز آب
تو اینجا بسته در کوهساران
چو دریابد تراخورشید تابان
تو چون مومی چو خورشیدت بتابد
تو چون منصور اگر اینجا بسوزی
از آن خورشید شمعی برفروزی
چو ذره جملگی در خور بسوزد
شود ذره در آن دم دید خورشید
ابی سایه بمانده روی جاوید
بسوز ای جسم تا خورشید گردی
همه اینجا بسوزد هر چه آورد
که تا چون اولین ماند دگر فرد
بسوز ای دل در این عین خرابه
بکن مستی و بشکن این قرابه
سوی جانان شتاب اندر خرابات
از آن خم نوش کن می بی خرافات
ممان مانند بز در این خطیره
که در بازند بود خویش حالی
که مینوشند در دیدار جانان
در آنجا بشنوی شرح و بیانش
در اینجاگه بکام دل رسیدند
در اینجا روی جانان زود دریاب
تو تا از خود فنای کل نگردی
زنی باشی در این راه ونه مردی
تو تا از خود سر مویی خبردار
تو تا مویی ز خود آگاه باشی
چو گردی بیخبر مانند منصور
در آن حضرت شوی در جمله مشهور
خدا شو ای بمانده در خبر تو
که در یکی نظر یابی بشر تو
خدا هم بینیاز از بود خویشست
همه دانند کو معبود خویشست
در اینجا با خبر اینجا خبردار
نیابد این بیان جز صاحب اسرار
رموزی دیگرت برگویم ای دوست
مگر مغز دگریابی در این پوست
در این اطوار با خویش است و بیخویش
تویی آن بر نگر با غیرمنگر
چو مرغ جانست آن در سوی دنبال
از آن درواقعه میبیند احوال
چو نیکی یا بدی در پیش آید
خیالی دان که او رامینماید
چو بیهوشست و خاموشست و مدهوش
ندارد عقل و افتادست خاموش
چو جان اطوار زد با جان خود باز
حجاب افتد دگر از پرده مر باز
هر آن چیزی که باشد از خیالی
خیال از پیش خود بردارو بشنو
تو در خوابی و دنیا چون سرابی
تو در عین سراب و پرده خوابی
تو در خوابی و بیداران رسیدند
تو درخوابی و فارغ دل بخفته
تو درخوابی بمرده فارغ و خوش
که ناگاهی شوی از خواب بیدار
چو یارانت سفر کردند و رفتند
نه همچون تو خوش و فارغ بخفتند
سوی دلدار اگر خواهی شدن تو
نخواهم تا چنین خواهی بدن تو