بخش ۹۹ - در آگاهی دل در اسرارو از تقلید دور شدن فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۹۹ - در آگاهی دل در اسرارو از تقلید دور شدن فرماید
عطار نیشابوریدلا بیدار شو از خواب غفلت
چراماندی تو درغرقاب غفلت
دلا بیدار شو چون عاشقان تو
مخفت ای دل در اینجا یک زمان تو
دلا بیدار شو از خواب مستی
که افتادستی اندر سوی پستی
دلا تا چند رانم با تو هر راز
حجاب از روی خود یک دم برانداز
دلا تا چند گویم با تو هر سر
تو ماندی در پی تقلید ظاهر
زمانی گرز تقلیدت رهایی
بود یابی یقین عین خدایی
زمانی بگذر از بود وجودت
طلب کن در درون مربود بودت
رهایی کن طلب زین مسکن خاک
ز بود خویشتن شو یک زمان پاک
رهایی کن طلب چون مرغ از دام
اگر درمانده اینجا تو ناکام
که دردام اوفتادی بی بهانه
چرا آخر چنین مستی تو ای دل
گمان چون راه تاریکست در تو
در این دارالشفای دل بمانده
طبیبت نیست اینجا خود دوا کن
چو مجروحی برو خود را شفا کن
که بسیارند رنجوران چون تو
همه اینجا دوای خود طلب کن
که شاه جزو و کل اینجا طبیبست
دهد مر هر کسی اینجا نصیب او
که دل از بهر روی اوست بیمار
بوقتی کو شود از خود فنایی
مرا دردیست کو را نیست درمان
بجز دیدار او را نیست درمان
که افتادم عجب مجروح و بیمار
ز درد من فلک در خون نشسته
عیان بحر و راغ و باغ و بیشه
ز دردم کوه بنگر پاره گشته
اگر از درد گویم کس چه داند
وگرداند چو من در درد ماند
همی خواهد که ننشینیم ما فرد
من و او هردو باهم راز گوییم
ایاهم هر صفت ما باز گوییم
چو من او باشم و او من در آن درد
نماید یار با ما دیدنش فرد
ندیدم هیچ هم دردی در اینجا
حقیقت عاشقی مردی در اینجا
که چون منصور آید او پدیدار
ز دست خود شدم بیخود تو دانی
مرا زین درد از اینجا میرهانی
رسانم این زمان از دیدن دید
منم مشتاق تو در خود بمانده
شده فارغ ز نیک و بد بمانده
چنان بیهوشم و حیران بمانده
بیک ره دست از جان برفشانده
مر از من در اینجاگه جدایی
دلم بر لطف و بر قهر تو باشد
که بیهوش است اندر گفتگویت
چنان از شوق رویت بیقرارست
که ازدرد خوشی مجروح و زارست
چنان از درد تو اندر خروشست
که از بحر تو اینجا در فروشست
چنان از عشق تو باشد خروشان
که چون دیگی است او پیوسته جوشان
حجاب از پیش چون برداشتی تو
در این آیینه دیدار تو دارم
خوشی بر خود ز دیدار تو دارم
در این آیینه کل بنموده با من
مرا با تو خوشست ای جان جانها
مرا با تو خوشست ای قوت دل
که تو هم برگشادی راز مشکل
مرا با تو خوشست ای نور دیده
تویی اینجا سراسر نور دیده
مرا با تو خوشست ای عین دیدار
مرو زینجا مرا تنها بمگذار
مرا با تو خوشست ای راحت جان
از آن می آرمت لؤلؤ و مرجان
مرا با تو خوشست ایمایه دل
مرا با تو خوشست و یار مشکل
دلم تا راه در سوی تو برده است
تنم زنده است و در کوی تو مرده است
دلم شد زنده از دیدار رویت
در این آیینه رخ بنموده تو
ز خود گفته ز خود بشنفته تو
مرا با تو خوشست ای راحت جان
مرا از این در گفتت مرنجان
روانی کن اگرخواهی تو قربان
شدم فارغ و فارغ گشته از کیش
فتاده مستمند و زارو دلریش
چو خواهی کشتنم و در آخر کار
زمانی این حجاب از پیش بردار
چو خواهی کشتنم آن روی بنمای
که مر خود نیست کارم جز سلیمی
تو دارم چون تویی معبود جمله
مرا چون کشت خواهی راز دیدم
بدستگیریم منما این جفا تو
اگرچه در حقیقت هم تویی دوست
چگویم چون ترا این فعل وین خوست
در آن دم دم زنم از بود بودت
بدست دوست هر کو کشته گردد
میان خاک و خون آغشته گشته گردد
مراد دوست چون این کشتن ما است
میان خاک و خون آغشتن ما است
هزاران جان فدای روی جانان
اگر کشته شوم در کوی جانان
هزاران جان کنم هر لحظه افشان
چو گردم از فنای تن سرافشان
مرا جانیست از خود شرم دارم
نمیدانم که چون پاسخ گذارم
چه باشد جان ضعیفی ناتوانی
که پردازد از او شرح و بیانی
چه باشد جان مرا جانان تمامست
که جز جانان همه بر من حرام است
چه باشد جان یکی مسکین بمانده
ضعیف و خوار و بی تمکین بماند
بسی گفته ز درد اینجا سخن او
بگشته هر زمان در جان و تن او
سلوکی دارد اینجا بی نهایت
سلوکی دارد او واصل بمانده
همی خواهی که چون اول شود باز
اگرچه یافتست انجام و آغاز
کمالش برتر از کون و مکان است
که دیدارش حقیقت جان جانست
کمالی دارد از اسرار جانان
که پیدا آمدست و راز پنهان
کمالی دارد او از راز منصور
که هم آن دم زند تا نفخه صور
کمالش از اناالحق باز دیدست
که چون منصور اینجا راز دیدست
کمالش یافت زو اینجا اناالحق
حقیقت کشتن خود در لقا یافت
اناالحق زد که حق اندر لقا یافت
خدا باید که مر خود راز گوید
اناالحق هم بخود او باز گوید
چوحق مربود خود بشناخت اینجا
بپاسخ ذره جان در باخت اینجا
منم جوهر فشان از بحر اسرار
که بنمودم در اینجا راز دلدار
اناالحق میزنم کین دم منم حق
که چون من خوف راز یار گویم
مکمل راز من داند در اینجا
که او را عین رهبر دارم اینجا
منم جوهر فشان از بحر اسرار
که بنمودم در اینجا راز دلدار
چو من هرگز که دید از عهد آدم
که در بر دارمش یار دل افروز
حقیقت یار در بردارم اینجا
که او را شاه و رهبر دارم اینجا
ز بود خود مرا دانای خود کرد
چو من هرگز نیامد سوی عالم
مرا خاتم در اینجا رهنمونست
مرا این دم از آن دم منکشف شد
از آن دم با دم او متصف شد
دمی دارم ز نفخه ذات اینجا
که میبارد از او آیات اینجا
از آن دم دمدمه انداختم من
چو شمعی پا و سر بگداختم من
دمی اندر نهادش میتوان کرد
در این رازم درون صاحب درد
چو من اسراردان هرگز که دیدست
خدا گفت و خدا از خود شنید است
خدا میگوید این اسرار را فاش
که هم نقشم من و هم دید نقاش
خدا میگوید اینجا در درونم
که من اینجا درون و هم برونم
کسی کین راز حق بشنفت از من
گر این سر پی بری در وصل آنی
حقیقت برتر از هر دو جهانی
شود باز و نماند هیچ پندار
درون خود نظر کن ای خردمند
که مرغ لامکانت هست در بند
ز بند چار و پنجت باز ده تو
از این ارکان چه میبینی به جز رنج
تو تا در بند دید این طلسمی
حقیقت مانده در زندان جسمی
گدایی کن رها زیرا که شاهی
تو شاهی میکنی اینجا گدایی
چو جمله انبیا در فقر و تجرید
مرایشان را نموده دیدن دید
نه تو چون تو مست کل هشیار بودند
نه چون تو در پی دنیای غدار
شدند ایشان در این صورت گرفتار
جمال یار دیدند اندر اینجا
شدند از بود خود یکباره پیدا
برایشان منکشف شد عین این راز
به پنهانی بگفتند این سخن راز
ولی منصور کرد این راز کل فاش
چه با عالم چه با جاهل چه اوباش
اگرچه عقل در پرده بسی تاخت
سپردر عاقبت اینجا بینداخت
ولیکن عشق اینجا پرده بدرید
بیک ره کرد اینجا پاره پاره
اگرچه عشق این پرده دریدست
چو او را اول و آخر هویداست
حقیقت سر پنهانست و پیداست
چو تو خواهی که بشناسی خود او را
نهانست و عیان پیدا و پنهان
حقیقت جسم و جان آنگاه جانان
چو چندینی عدو بینی تو از عقل
از آن وامانده در گفتن نقل
گذر کن هم ز جان و جسم و تقلید
که تا بیشک رسی در دیدن دید
چو شک داری چگویم از یقینت
که تا اینجا شوی بی کفر و دینت
رسی یک لحظه اندر قرب جانان
ترا همراه باید بود ای دوست
رها کردن در اینجا صورت پوست
ترا همراه باید بود با جان
که از جانت رسی بیشک بجانان
که جان زان امر آمد در سوی خاک
در این تاریکنای از دیدن پاک
حقیقت پرده اندازد ز رخ باز
چنانش عقل اینجا کرد محبوس
چگویم نی در این عین بلایست
اگر وصلش شود صورت هم از اوست
نه صورت دشمنست الا به جز دوست
چو صورت جان شود در آخر کار
نماند عقل و جان را گفت دیدار
چو صورت جان شود در دیدن دید
چو صورت جان شود هم جان نماند
چو صورت جان شود ارکان جانان
که تا جان کل شود جانان بتحقیق
خوشا آنکو در این سر یافت توفیق
چو آخر جان شود جانان نماید
نهندش روی در خورشید تابان
شود خورشید رویش باز گردند
در آن انوار صاحب راز گردند
سوی خورشید کل چون مینهد رخ
ازآن خورشید رویش برفروزند
چو کلی اندر اینجادور گردند
از آن تف مله بود بود گردند
در آن شمع وصال قرص خورشید
شوند ذرات جانان تا بجاوید
در آن شمع وصال ای دل حقیقت
شوی آنگاه روی یار خود بین
تو چون پروانه ای دل بمانده
در این بیغوله بیحاصل بمانده
برت شمع وصال از شوق سوزان
اگر از عاشقانی خود بسوزان
بسوزان خویش چون پروانه اینجا
مشو چندین تو مر دیوانه اینجا
بسوزان خویش چون پروانه ایدل
که تا مقصود گردانی تو حاصل
بسوزان خویش چون پروانه ای شمع
از این گفته که من گفتم ابر جمع
که تا ایشان شوند از تو خبردار
همه همچون تو عشق آرند ای یار
کسی کو عاشقان را دید و بشناخت
چو پروانه نمود خویش درباخت
تمامت عاشقان پروانه کردار
وجود خویش را اینجا فروزان
در آن آتش شدند از عشق سوزان
چو خود را پاک کردند از نمودار
بیک ره اندر آن منزل بدیدند
که چون منصور سوی او رسیدند
در این منزل سرای پر بهانه
بسوزد بود خود اینجا به یک موی
مگر دیگر نباشد همچو منصور
چه میگویم که دل میسوزد از درد
چو پروانه شد از هر سوی گردان
فرومانده است در عین بهانه
بمانده واله و حیران و شیدا
همی خواهد که خود را برفروزد
سخن باقیست زان درگفتگویست
خجل ماندست شمع و زرد رویست
همه شمع است و پروانه بهم باز
بمانده در سوی انجام و آغاز
همی خواهد که خود را برفروزد
بیک دم پیش رویش جان بسوزد
طوافی میکند در گرد آن شمع
برو نظاره گشته گرد آن جمع
همه گویند کین پروانه بنگر
همه نظاره تا خود را بسوزم
وجود نیک و بد را هم بسوزم
ولی چون وقت آید در اناالحق
بسوزم بود خود اینجای مطلق
همه کاری چو وقت آید پدیدار