شعر | ناهیدبخش ۱۰۱ - در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید
عطار نیشابوریتو او باشی و او تو من چگویم
بجز درمان دردت می چه جویم
خوشا آن دم که پرده بفکند یار
ز پنهانی نماید عین دیدار
خوشا آن دم که جان و تن نماند
بجز حق هیچ ما و من نماند
خوشا آن دم که بینی روی جانان
تو باشی در یکی هم سوی جانان
خطاب آمد درآن دم خود بخود او
شده فارغ ز گفت و نیک و بد او
که بنده این زمان شاهی تو بنگر
نمودم در همه ماهی تو بنگر
بمن قایم شدی میباش قایم
که من هم با تو خواهم بود دایم
من از آن توام تو آن مایی
زهی عین خطاب رب خدایی
نداند نفس این سر پی ببردن
بجز حسرت در اینجاگاه خوردن
نداند این بیان جز حق شناسی
بیانم از شریعت باز دان تو
هوالله قل و آنگه رازدان تو
بماند نقطه اندر عین پرگار
همه این راز میگویند و جویند
کسانی کاندر این دم راز جویند
هر آن کو پی برد در سر عطار
ببیند همچو او اینجا رخ یار
زمانی گر نه صاحب درد باشد
بدرد این راز بتوانی تو دیدن
ز خود بگذشتن اینجاگه رسیدن
بدرد این شرح اینجا راست آید
بدرد این یاب و سوی درد بشتاب
نمود دوست هم از دوست دریاب
بدرد این راست آید چند جویی
بیفکن صورت و بنگر تو اویی
بدرد این درد واکن هان و می نوش
بدرد این درد مردان را در آشام
غلط گفتم بر افکن ننگ با نام
که صاحب درد راز دوست دیدست
حقیقت مغز اندر پوست دیدست
ولیکن مغز کی چون پوست باشد
اگرچه پوست هم از دوست باشد
تو اینجا پوست بگذار و یقین پوست
که چون شد پوست محو اندر یقین اوست
تو مغزی و طلب کن مغز جانت
تو مغزی پوست همراه تو آمد
چو دامی بند این راه تو آمد
چرا در بند دام اینجا بماندی
سخن تا چند گویی ای دل مست
کنون چون دیده با دیدار پیوست
رها کن ترک نام و ننگ برگوی
رها کن نام و ننگ و زهد و طامات
دو روزی روی نه سوی خرابات
اناالحق زن در این خمخانه باری
زمانی سر نه اندر کوی خمار
نظر کن اندر اینجا درد نوشان
که از دردی شده مست و خموشان
از آن دردی که مردان نوش کردند
از آن دردی که بویی یافت منصور
از آن دردی در آشامید حق گفت
چو خود حق دیدهم حق بود حق گفت
از آن دردی که قوت عاشقانست
بده ساقی که این شرح و بیانست
از آن دردی مرا ده زود یک جام
که بگذشتم هم از آغاز و انجام
که تا بگذارم اینجا عین کثرت
مرا ده دردیی ز آن خم زمانی
مرا ده دردی و بستان و در جان
از این بیشم دگر جانا مرنجان
مرا جامی بده هان زود ساقی
زنام و ننگ برهان زود ساقی
چه جای دل که جان سیصد هزاران
بود جانم فدای رویت ای جان
چه باشد جان که در خورد تو باشد
بود درمان که در درد تو باشد
دوا کن دردم ای درمان جانها
که از دردست این شرح و بیانها
مرا زین سجن غم آزاد گردان
دوا کن دل که دل داغ تو دارد
دوا کن دل که دل محبوس ماندست
درش اینجایگه مدروس ماندست
دوا کن این دل بیچاره مانده
دوا کن این دل مجروح افگار
که در دام غمت ماندست گرفتار
دوا کن این دل حیران شده مست
که تا یک دم وصال او را دهد دست
دوا کن این دل افتاده در دام
دوا کن این دل از غم کبابم
تو دستم گیر کز سر رفت آبم
چو دردم از تو و درمانم ازتست
چو جسمم از تو و هم جانم از تست
حقیقت جسم و جان هر دو تو داری
چه باشد گر سوی من رحمت آری
ندارم عقل و هوشم شد بیکبار
چنان در قید صورت شد گرفتار
که اینجا باز ماند از دیدن یار
از آن دم میزنی بر جمله ذرات
که دام داری عیان از نفخه ذات
از آن دم میزنی ای راز دیده
که این دم زان دم کل باز دیده
دمی زن حق درون خود نظر کن
دگر ذرات از این دمها خبر کن
خبر کن جمله ذرات از این دم
خبر کن جمله ذرات از این راز
که سوی آن دم اینجاگه شوند باز
اناالحق زن چوهستی نور مطلق
بگفت او در حقیقت راز مطلق
خدا دان تو که در گفت وشنیدست
از آن شد آخر او هم جان و سرباز
بیک ره پرده از رو برگرفتست
از آن از دوست پاسخ در گرفتست
یقین دارد از آن او بی گمان شد
صور بگذاشت تا کل جان جان شد
همه معنی یکی گفت و یکی شد
مگر صاحبدلی هم صاحب اسرار
که بردارد گمان از پیش خود او
یکی بیند چه هم نیک و چه بد او
که این درهای پر معنی فشاند
بیان من نه از عقلست اینجا
ز عشق آمد نه از عقلست اینجا
کسی کو عقل را بشناخت جانست
مر او را عشق کل عین العیانست
که سرگردان شدست از گفت و ز گوی
حقیقت زو که خود رادوست دارد
نه مغز است او که کلی پوست دارد
حققت زو که جانان بیند اینجا
مر آن خورشید رخشان بیند اینجا
یکی بیند دویی را محو کرده
چو اصل و فرع بیند در یکی گم
شده او در یکی یک در یکی گم
بود واصل در اینجا بی طبیعت
مر او را این بیان گردد میسر
فنا را در بقا بنموده باشد
گره ازکار خود بگشوده باشد
مشایخ جمله خود را دوست دارند
حقیقت مغز جان هم پوست دارند
همه دم میزنند از سر اسرار
شده چندی از آن حضرت خبردار
اگرچه در معانی نیست هستند
که چون منصور دیگریار باشد
دلی چون بایزید آمد پدیدار
ولی منصور از این معروف آمد
همه این دم زدند اما نهانی
همه این دم زدند این راز گفتند
درون خلوت ایشان راز گفتند
ولیکن جز خموشی نیست ما را
چو از تقلید گویند این سخن باز
ولی کی باشد اینجا صاحب راز
که بیشک جسم و جان اینجا ببازند
در آن حضرت پس آنگه سرفرازند
در آن حضرت چه خاص است و چه مر عام
در آن قربت چه قهرست و چه انعام
ولکین این بیان مر صاحب راز
سزد اینجا که گوید نی جز آغاز
نمودی کان ز جمله خلق پنهانست
کسی شاید که گوید از دل و جانست
کسی شاید که این اسرار گوید
که او را دیده و دیدار گوید
از آن حضرت بود کلی خبردار
از آن حضرت کسی کو آگهی یافت
چو ذره سوی آن خورشید بشتافت
از آن حضرت کسی کو دید چون من
یکی شد در درون و در برون من
از آنی بی خبر ای دل ندانی
از آنی بیخبر ای دل بمانده
که هستی دست از خود برفشانده
دمی خاموشی و دیگر سخن گوی
دمی از جسم و جان کلی جدایی
همه با هم یکی دان همچو اول
چو اصلت هست فرع تو هم اصلست
گمان رفتست و کل عین الیقین است
ترا جانان نموده رخ چنین است
گمان رفتست و دیدارت نموده
ترا هر لحظه صد معنی فزوده
گمان رفتست و دیدارست اینجا
گمان رفتست و گفتارت یقین شد
گمان رفتست و دل بر جای هم نه
در این معنی ترا شادی و غم نه
گمان رفتست اکنون در یقین باش
چو منصور از اناالحق جمله این باش
چو منصور از اناالحق رازها گوی
چو منصور از اناالحق گرد نقاش
چو منصور از حقیقت گو اناالحق
بهر هستی بنه این راز مطلق
اناالحق زد ز سر قل هو الله
که میگوید اناالحق بیچه و چون
همه گفتار عطارست از آن دید
از آن بگذاشت گفت و دید تقلید
گذشت او بیشک ازتقلید اینجا
چویار خویشتن را دید اینجا
چویار خویشتن اینجایگه یافت
میان عاشقان این پایگه یافت
چو یار خویشتن اینجا بدید او
ز دید خویش گشتش ناپدید او
چو یار خویشتن دید و فنا شد
چو اول زانکه اول در فنا شد
چو اول شد فنا از بود خود او
که دیدستش یقین معبود خود او
چو اول شد فنا در دید فطرت
از اینجاگه ورا بخشید قربت
چو اول شد فنا آخر بقا دید
چو اول شد فنا و گفت او راز
چو او گر میتوانی خود برانداز
فنا بنگر که آن راز نهانی است
فنا لا دان و الاالله بنگر
دو عالم بود الا الله بنگر
چو جانت هست شد از بود آن ذات
نیابی هرگز اینجا جان جان تو
یقین را سوی خود ده راه بنگر
برافکن پرده آن ماه و بنگر
بگوید با تو کل اسرار جانان
هر آن کو با یقین همراز باشد
دوعالم بر دلش در باز باشد
هر آن کو با یقین باشد زمانی
یقین بشناس اگر تو راز بینی
که بیشک تو عیان کل بازبینی
تو داری در عیانت قل هوالله
برافکن آب و خاک و باز بین نار
از آن پیدا بیانت قل هوالله
از این درها که هر دم برفشاندی
تمامت واصلان ازجانت یارند
تویی واصل دهد این دور زمانه
تو داری میزنی این تیر معنی
که در ره میفشانی در اسرار
حقیقت وصل جانان یافتی باز
که شک بد اول کارت یقین است
ترا چشم دل اینجا دوست بین است