بخش ۶ - در صفات عناصر فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۶ - در صفات عناصر فرماید
عطار نیشابوریدر این عنصر عیانست و نظر کن
نظر بر شیب و دیگر بر زبر کن
در این عنصر حلالست آشکاره
در این صورت وصالست آشکاره
در این عنصر همه دیدار جانست
اگرچه در درون پرده نهانست
در این عنصر ببین تا راز دانی
در این عنصر جمالش باز دانی
در این عنصر چه دیدی جز غم و رنج
طلسم است این ولی اندر سر گنج
طلسم و گنج هر دو در یکی گم
حقیقت گنج مخفی در یکی گم
طلسمت بر سر گنج است بنگر
حقیقت دیدنت رنج است بنگر
ابی رنجی نیابی گنج جانان
بکش مر رنج و بنگر گنج جانان
که برواصف شدست این گنج ظاهر
اگرچه گنج اینجا باطلسم است
ترا این گنج آسان دست دادست
اگر اینجا بسوی او بری دست
از آن تست اینجا گنج اسرار
نمود آن گنج برداری بیکبار
حقیقت بعد از آن دیدار یارست
یکی گنجست انجام و هم آغاز
در او پیدا شده انجام و آغاز
گرفته بودش از مه تا بماهی
که او را نیست اینجا حد و غایت
یکی گنجیست بر خورشید تابان
کسی کان راز اول او شنودست
در این گنج را او برگشودست
در این گنج اگر بگشایی اینجا
همه کس گنج را بنمایی اینجا
که گردی پاک از این عین طبیعت
در این گنج مر کو برگشودست
چو منصور از حقیقت رخ نمودست
در این گنج او بگشاد اینجا
از آنجا جوهری بنهاد اینجا
در این گنج بگشاد و بیان کرد
یکی جوهر در اینجاگه عیان کرد
در این گنج اگر نه او گشودی
کسی را کی خبر زان راز بودی
در این گنج بگشاد و خبر کرد
همه عشاق را او یک نظر کرد
برافشاند آن همه درهای اسرار
پس آنگه شد ز صورت ناپدیدار
برافشاند آن درو آنگه نهان شد
حقیقت برتر ازکون و مکان شد
برافشاند آن همه جوهر بیکبار
که او بد مرمتاع خود خریدار
چگونه برگشاد این چادر گنج
اگرچه برده بد او سالها رنج
که سر را برد پی او از نهانی
ز گنج اینجا نموده دید اسمی
حقیقت برده در دزدیده راهی
چو ره دزدیده بد دزدیده ره برد
در اینجاگوی از میدان ره برد
که شد اسرار بر وی جمله روشن
چو روشن شد بر او سر نهانی
چو گنج خویش دید او خود نهاده
بدش هم خویش کرد آنگه گشاده
حقیقت گنج او بنهاده اینجا
نمیپرداخت دیگر در سوی گنج
فتاده سالک آسا در غم و رنج
ریاضت را در آنجا گه کشید او
که تا آخر حقیقت باز دید او
کشید و باز دید او روی جانان
ریاضت یافت تا خود در یکی دید
ریاضت یافت تا جان نهان یافت
حقیقت جان جان عین العیان یافت
نمود اینجا یقین راز نهانش
که در آخر یقین دیدار شاهست
که شد در عاقبت مقصود حاصل
ریاضت هر که را مر روی بنمود
در این گنج اینجاگاه بگشود
که باشد گنج ایشان را باظهار
ریاضت کش اگر خواهی رخ دوست
ز خود بشنو حقیقت پاسخ دوست
چو منصور از ریاضت برکشیدی
چو منصور از حقیقت گر شوی مست
در آن عین نمودت کل دهد دست
که تا مر جان جان آید پدیدار
بلای عشق کش بردار این گنج
که تا آخر نیابی مرغم و رنج
بلای عشق جانان کش چو منصور
فنا شو بعد از آن تا نفخه صور
بلاکش تا لقا بینی در اینجا
بلاکش ای دل اینجاگه بلاکش
بخواهد رخ نمود اینجا بتحقیق
چه بهتر زین همی خواهی تو توفیق
ترا این پرده بردارد بیکبار
شود پیدا ترا آن ماه جانسوز
بنزدش همچو شمع ای جان برافروز
چو پروانه وجود خود بسوزان
نه چون منصور دید آن روی خوبش
نظر کرد آن زمان منصور اینجا
یقین خود دید آن مشهور اینجا
زمان را با مکان در خویش گم دید
چنان گم دید در خود هر دو عالم
چنان گم دیده بد در جمله اشیا
که او بد در همه موجود پیدا
چنان گم دید در ذرات خود را
که یکسان بد به پیشش نیک و بد را