بخش ۲۰ - هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید
عطار نیشابوریتو بیچون آمدی این راز بشنو
یقین انجام با آغاز بشنو
تو بیچون آمدی اندر نمودار
ز ذات خویش اینجاگه پدیدار
تو بیچون آمدی در عرش اعظم
از آن دم بیشکی در سوی آن دم
تو بیچون آمدی در عرش اینجا
نمودی روی خود در فرش اینجا
تو بیچون آمدی در لوح بیشک
قلم بنوشته اینجاگه تو از یک
تو بیچون آمدی در عین جنت
رسیدی این زمان در سر قربت
تو بیچون آمدی از شمس تابان
شدی اینجایگه چون شمس تابان
تو بیچون آمدی از مه بماهی
چگویم دوست در چشمم چو ماهی
تو بیچون آمدی از مشتری باز
در ایجا باز دیدی بیشکی راز
تو بیچون آمدی از زهره موجود
همه بود تو است و بود تو بود
تو بیچون آمدی در عین انجم
تو بیچون آمدی در مخزن باد
یقین مر باد از تو گشت آباد
از آن پیداست در تو جمله افلاک
تو بیچون آمدی در معدن کان
حقیقت لؤلؤ و دراست و مرجان
از آن شد در همه آفاق مشهور
تویی کعبه یقین در عین آفاق
عجایب این چنین پاسخ نمودی
گشادستی در اینجا راز مشکل
بتو روشن شدست این کعبه اینجا
تمامت کعبه است ای راز دیده
تو بر خود عاشقی معشوق هستی
تو برخود عاشقی ای گمشده تو
وصالم مینمایی دم به دم باز
چنان شو همچو اول در نمودار
که بودی در تمامت ناپدیدار
چنان شو همچو اول در فنا تو
که بودی ذات در عین لقا تو
چنان شو همچو اول در عیان لا
که الا الله بودی در همه جا
چنان شو همچو اول در همه دید
مگرد این بار اندر گرد تقلید
چنان شو در همه یکتا نموده
که می خود گفته باشی یا شنوده
چنان شو همچو اول در همه گم
که عالم قطره بد تو عین قلزم
چنان شو همچو اول راز دیده
که بودی این همه خود باز دیده
چنان شو در یکی چون اولین تو
که بودی در نمودار پسین تو
صفاتت محو کن تا کلی شوی ذات
اگرچه خود یکی دیدی در آیات
صفاتت محو کن کل بیچه و چون
حقیقت محو شو در هفت گردون
حقیقت محو شو در نور خورشید
برافکن مشتری با نور ناهید
بسوزان نور کوکب سر بسر تو
یکی گردان در اینجا جمله بینش
حقیقت محو شو اندر دو عالم
حقیقت محو شو چون خود نمودی
که چون خورشید در گفت و شنودی
حقیقت محو گرد و بی نشان شو
تویی اصل و تویی فرع اندر اینجا
تویی عقل و حقیقت شرع اینجا
که کلی خود تواند و خود تو گویند
که خود را هم بدست تو بکشتند
چنانت عاشقان در نیست هستند
چنانت عاشقند ای جان که جان را
نمییابند خود را و نشان را
ازآن سودا همه در پیش داری
بخواهی ریخت بیشک خون جمله
که هستی در درون بیرون جمله
تو بودی بیشکی دیدار منصور
که کردی فاش خوددر جمله مشهور
تو بودی بیشکی باوی تو مطلق
زدی اینجا ز بود خود اناالحق
اناالحق گفته خویش و خود شنفته
تو بودی بیشکی در خود نمودار
تو بودی هیچ غیری نیست ذاتت
تو بودی خود بخود پیدا نموده
ز تو منصور شوریده در اینجا
بجز تو هیچ نادیده در اینجا
همه ذات تو دید و خود فنا کرد
همه ذات تو دید و خویش در باخت
میان عاشقان خود سر برافراخت
همه ذات تو دید اینجای تحقیق
در آخر شد فنا و یافت توفیق
چو جز تو هیچ دیگر را نمییافت
چنان در بحر ذاتت خورد غوطه
نه بی رزق و نه بی تدبیر فوطه
که خود را دید اینجا جوهر تو
نمود تو میان جان و تن دید
چنان اندر صفاتت گشت موصوف
عیان در قرب ذاتت گشت موصوف
فنا کرد اختیار و بود خود یافت
ترا در جزو و کل محبوب خود یافت
چنان در عشق تو حیران شده هست
که صورت پیش ذرات تو بشکست
نمود اوراز خود از جملگی باز
ز عشق ذات اینجا گشت سرباز
یقین تو درون جان و دل دید
گذر ازجان و از دل کرد تقلید
همه بی روی تو هیچست اینجا
که کلی نیست گشت و هست آمد
که بیخود می برآمد بر سردار
چنانت جان و خون اندر قدم ریخت
که پیوند خود از آفاق بگسیخت
چنانت واله و حیران یکی یافت
که خود ذات تو در خود بیشکی یافت
تو واصل گردی و او راز بر گفت
اناالحق از تو بشنفت و خبر گفت
تو موجودی که میگویی اناالحق
تو باطل یافتی زاندم زنی حق
ز تو منصور این عز و شرف دید
هر آنکو دید از تو یک نمودار
نه منصور از حقیقت زد اناالحق
که ذرات جهان گویند اناالحق
کسی باید کز این سر راز داند
یکی نکته از این سر باز داند
وجود خویش در باز و چنان گو
نه هر کس این دم اینجاگه برآرد
کسی باید که چون او سر برآرد
نشاید عشق جانان ناتوان را
کسی باید که در بازد جهان را
بیک ره دست از جان برفشاند
چنان بیند وجود خویش اینجا
که پنهان باشد اندر عشق پیدا
حقیقت مغز کل نی پوست باشد
جمال دوست بیند در عیان او
حقیقت بود خود یابد ز صورت
یکی بیند در اینجا بی کدورت
یکی بیند نمود خویش و جانان
اگر آیی تو چون حلاج بردار
اگر کشته شوی در کوی جانان
بیابی تو نفس در روی جانان
اگر کشته شوی دل زنده گردی
چو خورشیدی بکل تابنده گردی
اگر کشته شوی در پیش جانان
شوی خورشید همچون ماه تابان
نماند مکر و شید و زرق و تلبیس
اگر کشته شوی چون مرتضی تو
اگر کشته شوی چون پور حیدر
تو باشی آن زمان دیدار الله
تو باشی جزو و کل را دید در دید
ار این سر ز من بتوانی اشنید
اگر گشته نخواهی گشت در دوست
نیابی مغز و یابی در یقین پوست
اگر این سر بدانی راز یابی
شوی کشته تو جانان بازیابی
یقین میدان که کشتن در بر یار
به از این زندگانی تو عطار
یقین میدان که سر خواهد بریدن
جمال دوست جان خواهد بدیدن
چه باشد جان و تن من شرم دارم
هزارا جان چه باشد تا فنایت
چه باشد صد هزاران جان چه باشد
مرا مقصود این با خود رسانم
رهان با خود مرا زین تنگنایی
که مردم کشتن است اندر جدایی
جدایی نیست لیکن این غرض هست
چو نقشی برده بر جانم فروبست
که تا یابم مگر از وی رهایی
مرا تا هست صورت نیست آرام
مر این صورت بیک ره بشکنی تو
بکش و آنگه رسان در دید لایم
از این صورت اگرچه راز دیدم
بمردم از خود و در تو رسیدم
ولیکن گرچه صورت هست در وی
چو اینجا وصل دارم از رخ تو
کز این صورت گذارم پاسخ تو
ولی رازم تو میدانی در اینجا
مرادم هم تو بتوانی در اینجا
وصالی میرساند از تو هر دم
مرا عشق تو خواهد کرد کشته
مرا عشقت بخواهد کشت تحقیق
که تا یابم در آخر دوست توفیق
کز این معنی ز صورت وارهانم
چنانت رفتهام از خود بیکبار
که گویی هستم اندر عین دیدار
بکش تا زنده گردم من برویت
شوم من کشته اندر خاک کویت
بکش تا زندهام گردانی ای دوست
برون آور مرا یکباره از پوست
که جز ذات تو مر چیزی نماند
بکش عطار تا اسرارت ای جان
بگوید فاش دیگر بارت ای جان
ترا مر برتر از اسرار بیند
تو او را میکشی او زنده تست
یقین فرمان تست اکنون خداوند
برون آور مرا بیچاره از بند
در این بند و بلا او را فکندی
بماندست این زمان در مستمندی
در این بند و بلا او را بخواهی
در این بند و بلا او هست تسلیم
حقیقت فارغست از ترس وز بیم
در این بند و بلا مستانه و خوش
در این بند و بلا چون رخ نمایی
در این بند و بلا میگوید از تو
در این بند و بلا آمد گرفتار
ندارد کار جز در گفتن اسرار
در این بند و بلا در میفشاند
که میداند که جاویدان نماند
در این بند و بلا آخر رهایی
نخواهد یافت از قیدت جدایی
در این بند و بلا میباش با او
در این بند و بلا میدان تو رازم
که در عشقت همی سوزیم و سازم
در این بند و بلا من آنچنان راز
ز تو دیدم که با تو گفتهام باز
در این بند و بلا من باتو گویم
دوای دردم اینجا از تو جویم
در این بند و بلا دیدم جفایت
در این بند و بلا فریاد من رس
که من جز تو ندارم در جهان کس
در این بند و بلا گشتم گرفتار
ز تو در بندم ای مه رخ برون آر
جفاکردی وفا کن آخر ای دوست
که عین این جفا دانم نه نیکوست
در آن عهدی که کردستی تو مشکن
ولیک این معنی اینجا کس ندانست
بجز آنکو شناسد رازت ای جان
که دید آغاز و هم انجامت ای جان
من از آن عهد جان اندر کف دست
نهادستم که از رویت شدم مست
من از آن عهد خود را راز دیدم
که اینجا عهدت ای جان باز دیدم
من از آن عهد کل جان میفشانم
یقین پیدا و پنهان میفشانم
من از آن عهد جانان یافتستم
مرا عهد تو اینجا کشت تحقیق
که در کشتن بیابم عین توفیق
مرا عهد تو یادست ای دل و جان
چو خواهی کشتنم آخر مرنجان
مرا عهد تو یادست از حقیقت
از آن بیزارم از عین طبیعت
مرا عهد تو یادست و بکش زار
مرا آنگه حجاب از پیش بردار
مرا عهد تو یادست و تودانی
مرا عهد تو یادست و همه یاد
هزاران جان فدای روی تو باد
ز عهدت این زمان من پایدارم
ز زندان بر کنون در پای دارم
ز عهدت بر نگردیدم در این راز
مرا سر این زمان از سر بینداز
ز عهدت بر نگردیدم تو دانی
چه باشد چونکه دارم چون تودلدار
مرا چون جز تو جانان هیچکس نیست
بجز تو هرگزم فریادرس نیست
توبخشیدی در اینجا راز چونست
تو بخشیدی مرا این فضل و حکمت
تو بخشیدی عیان انجام از تو
تو دادی مر مرا هم زهر و تریاک
چنان ره گم شدم در اول کار
که خواهستم شدن من گم بیکبار
درم بد بسته وانگه برگشودی
ز فضلت شکر دارم ای دل و جان
تویی جانا مرا هم جان و جانان
چو گفتی من رآنی حق تو باشی
حقیقت با تو دارم من سر و کار
که بگرفتی دل و جانم بیکبار
همه گفتار من با تست اینجا
که راز جملگی گشت از تو پیدا
چو تو کس نیست ای ذات همه تو
حقیقت چون دویی برداشتی باز
حجاب آخر ز پیش من برانداز
مرا نزدیک خود معذور گردان
خدا با تست دیگر می چه جویی
نموده مر ترا انجام و آغاز
خدا با تست پیدا خود نموده
خدا با تست ای دانای اسرار
نهان اندر جهان صورت پدیدار
خدا با تست اینجا راز دیدی
خدا با تست در پیدا و پنهان
خدا با تست در خلقت بگفتار
همی گوید زهر شیوه ز اسرار
خدا با تست میگوید که چونم
یقین با تودرون و هم برونم
خدا با تست اکنون بر یقین باش
گمان بردار و اینجا پیش بین باش
خدا با تست هم اینجا هم آنجا
نهان بود و کنون در تست پیدا
خدا با تست اینجا راز گفته
خدا با تست بیشک همچو منصور
اناالحق میزند تا نفخه صور
خدا با تست چون منصور حلاج
نهاده بر سرت از سر خود تاج
خدا با تست اینجاگاه چون حق
ز بود خود زند در تو اناالحق
خدا با تست اینجا در دل و جان
خدا با تست و میگوید تو بشنو
نویسنده هم اوست ای پیر بگرو
چنین اسرار از ایشان بود بنگر
ترادر جان همی گویند اسرار
حقیقت از خدا ز احمد شریعت
که تا گشتی تو منصور و مؤید
حقیقت از خدا داری تو در جان
همی گویی از این دم راز جانان
اگرچه خود حقیقت بود بودست
ز شرعت دم زن اینجا صبغةالله
که دید مصطفی کلی یقین دان
محمد با خدا هر دو یقین است
هر آن چیزی که غیر از مصطفایست
حقیقت دان که تشویش و بلایست
از آن پیوسته در دید لقایی
ز دید مصطفی این دم زدی تو
ز معنی کام اینجا بستدی تو
منه پای از خدا و شرع بیرون
بهم از مصطفی بین راز بیچون
ره احمد گزین و زو مدد خواه
چو احمد در دل و جان دوستداری
همه مغزی نه چون خر پوست داری
رهت احمد نمود ای پیر عطار
از او گوی و از او میدان تو اسرار
رهت احمد نمود اینجا بتحقیق
از او مییافتستی عین توفیق
ترادر جمله عالم کرد مشهور
ترا مشهور کرد اندر بر دوست
رسانیدت که هستی رهبر اوست
دمی کاینجا زدی از مصطفی بود
دمی کاینجا زدی او ره نمودت
دم احمد ترا در جانست اینجا
دلت همچون مه تابانست اینجا
دم احمد تو داری زان شدی شاد
حقیقت حق شدی در لیس فی الدار
در آن معنی از آن آراستی تو
دم احمد درون تو چو جان کرد
بسی اینجا ترا شرح و بیان کرد
دم او در درون بنگر که اویی
حقیقت اوست با تو پس چه جویی
ترا با اوست اینجا عشقبازی
یقین مصطفی هر دل که بگرفت
دو عالم را بیک ارزن بنگرفت
از آن دلشاد در عین العیانی
هر آنکو شرع احمد دارد اینجا
ز احمد هر دلی کو راز یابد
چو من گم کرده خود باز یابد
ز احمد گر ترا بگشاید این در
شوی در دید معنی همچو حیدر
ز احمد حیدر اینجا در یقین شد
از آن بر اولین او راستین شد
ز احمد راز دان و سر تو بشناس
چو حیدر از نهنگ و دیو مهراس
ز احمد راز دان و جانفشان شو
چو جان داری حقیقت جان جان شو
چو احمد راز دان و گرد بیچون
بدان اسرار ما را بیچه و چون
ز احمد گر شوی واصل چو عطار
ز جسم و جان شوی کل ناپدیدار
ز احمد گر شوی اینجا تو مؤمن
شوی ز آفات و مرعاهات ایمن
ز احمد گر شوی واصل در اینجا
کنی دیدار ما حاصل در اینجا
ز احمد گر شوی واصل چو مردان
برت سجده کند این چرخ گردان
ز احمد گر شوی واصل چو آدم
ز احمد گر شوی واصل تو چون نوح
ز احمد گر شوی واصل تو بی بیم
نسوزی تو بنارش چون براهیم
ز احمد گر شوی واصل چو موسی
شوی در کوه و طور دل تو یکتا
ز احمد گر شوی واصل چو هارون
بکام تو شود این هفت گردون
ز احمد گر شوی واصل چو یعقوب
بیابی در زمان دیدار محبوب
ز احمد گر شوی واصل چو یوسف
ز احمد گر شوی واصل چو جرجیس
شوی زنده چو جان بی مکر و تلبیس
ز احمد گر شوی واصل چو یونس
خدا بینی درون جان تو مونس
ز احمد گر شوی واصل چو عیسی
ز احمد گر شوی واصل چو حیدر
شوی در کاینات جان و دل در
ز احمد گر شوی واصل چو منصور
ز احمد گر شوی واصل چو عطار
هزاران جان ترا آید پدیدار
فتاده این زمان در حضرت او
مرا گویاست از وی جمله ذرات
دم او میزنم در نیک و در بد
حقیقت اوست کل تنبیه مردان
هر آن چیزی که گفتم اوست گویم
ز احمد گفتم این شرح و بیانها
که بیشک احمد آمد جان جانها
ز احمد گفتم این راز نهانی
ز احمد گویم و زو بشنوم باز
که گنجشکم من اندر چنگ شهباز
چو احمد شاه و جمله چون گدایند
هر آنکو ره دهد احمد بر خود
هر آنکو ره دهد دیدار یابد
یقین از دید او مر یار یابد
هر آنکو ره دهد در خدمت شاه
هر آنکو ره دهد در سر بیچون
خدا اینجا ببیند بی چه و چون
هر آنکو ره دهد در وصل دلدار
هم اینجاگه ببیند اصل دلدار
هر آنکو ره دهد در خدمت دوست
شود مغز و برون آرندش از پوست
هر آنکو دید پیغمبرص در اینجا
حقیقت در درون آن رهبر اینجا
بمعنی برتر از کون و مکان شد
حقیقت راه دید و راهبر یافت
در اینجا جان جان در جان و تن یافت
بدید آن راز کان نتوان نمودن
بجز او کس مر این نتوان نمودن
هر آنکو دست زد در دامن او
هر آنکو جز محمدص پیر جوید
هر آنکو جز محمدص دید اینجا
یقین نایافت دید دید اینجا
هر آنکو جز محمد راهبر یافت
حقیقت دور گشت از خیر و شر یافت
هر آنکو جز محمدص یار بیند
کجا جانان در اینجا باز بیند
هر آنکو جز محمد یافت چیزی
هر آنکو راه او جست و دم او
ز شرع او بد اینجا همدم او
حقیقت یافت بیچون و چرا باز
در آخر دید اینجا بیشکی راز
ابا او باش و راز او تو بنگر
در این بنگر ز دیدارش تو برخور
برون آرد ترا از رنج وز دل
در اینجا راز جانانت نماید
ابا او باش و با او مهتری کن
گدای او شو و زین پس سری کن
ابا او باش و جان اندر میان نه
چو از جان تو است انصاف جان ده
ابا او باش و خاک پای او باش
که کل نقشند و زو بنگر تو نقاش
ابا او باش اینجا تا توانی
که بیشک اوست راز کن فکانی
ابا او باش اینجا تا به بینی
که او اینجاست دوست حق یقینی
ابا او باش و تو بین زو همه دوست
اگر تو مرد راهی خود همه اوست
محمدص با خدا دانند یک ذات
اگر مرد رهی بین زین تو ایات
محمدص رحمت الله و حبیب است
همه رنجور عشقند او طبیب است
که تا یابی شفا از ناتوانی
اگر مردی از این هر دو تو مگذر
دوا از مصطفی جو و لقا یاب
بسوی مصطفی از جان تو بشتاب
محمدص باتو است ای کار دیده
محمدص با تو است و بنگرش روی
تو راز دل همه با مصطفی گوی
محمدص با تواست ار راز بینی
حقیقت بر خور از اسرار احمد
دل وجان را ز دید او خبر کن
دو عالم را یکی منشور او بین
درون جان مر او را بین و شو ذات
حقیقت جان از او کن تو چو ذرات
درون جان چو دیدی باز او را
دل وجان در خدایش باز او را
درون جان گرفت و هر دو عالم
یکی گردد نبیند جز که محرم
از او واصل شو و دم زن تو الحق
سزد گرهم از او گویی اناالحق
از او واصل شو ای مرد یگانه
از او واصل شو این دم زن در اینجا
حقیقت جزو کل بر هم زن اینجا
از او واصل شو و اشیا برانداز
عیان صورت از پیدا بر انداز
از او واصل شو و برگوی از وی
بجز او هیچ منگر تا شوی شیی
زمین و آسمان و خاک در اوست
خوشا آنکس که خاک حیدر اوست
از آن او پیشوای انبیا بود
طفیل اوست اینجا هر چه بینی
مبین جز او اگر صاحب یقینی
اگر نه نور او بودی در افلاک
کجا این منزلت دیدی کف خاک
ز نور اوست عرش و فرش و کرسی
چه کروبی چه روحانی چه قدسی
ز نور اوست جزوی در دل و جان
حقیقت برتر از خورشید تابان
ز نور اوست عکسی اندر آفاق
از آنش سالکان هستند مشتاق
ز نور اوست جزوی نور خورشید
ز نور اوست جزوی در قمر تاب
از آن آمد در اینجاگه جهان تاب
ز نور اوست جزوی مشتری بین
از آن شد در همه آفاق شهره
از آن رخشانست اینجا نجم ثاقب
از آن آتش شدست اینجای سرکش
ز نور اوست یک ذره سوی باد
از آن کردست اینجا عالم آباد
از آن کل میشود صنع جهان تاب
ز نور اوست جزوی در سوی خاک
از آن کل میشود در صنع او پاک
ز نور اوست یک ذره سوی کوه
از آن مر جوهری آرد باشکوه
ز نور اوست جزوی در سوی ما
از آن پیوسته اندر شور و غوغا
ز نور اوست یک ذره صدف وار
از آن اینجا نماید در شهوار
ز نور اوست اشیا سر بسر نور
از آن مشتق شده اسرار منصور
زمین و آسمان از نور او بین
فغان و شور در منصور او بین
دلا جان در ره احمد برافشان
در آخر در پیش بیشک سر افشان
دلا جز وی مبین در هر چه بینی
که جز او نیست در صاحب یقینی
دلا در وی ببین کو دید یار است
جهان در دید دیدش رهگذار است
جز اودیدی جز او کس نیست مهتر
همه عالم سراست و اوست سرور
از او اینجا طلب کن تا بیابی
چو او با تست نزد که شتابی
از او اینجا طلب کن دید بیچون
که بنماید ترا اسرار بیچون
ز تو ره باز دیده پیر رهبر
ز تو کل دم زده ای شاه سرور
ز تو ره باز دیده اندر اینجا
ز تو ره باز دیده در معانی
ز تو ره باز دیده بر سر راه
زده دم کل عیان انی اناالله
ز تو ره در قربت عزت رسیده
ز تو در راه بیچون راه برده
برافکنده در اینجا هفت پرده
ز تو تا جاودان شوری فکنده
نموده خویش از نور تو زنده
درون جزو و کل یکتا شده کل
ز تو دیده ز تو گفته حقیقت
تو میدانی که بیشک از تو دم زد
تو میدانی که جان وسر برافشاند
ز بهر جمله بر خاک درافشاند
کسی کو باز دیدت همچو منصور
ز دیدار تو شد در جمله مشهور
کسی کو باز دیدت عین دیدار
چو منصور آمدت پر شوق بردار
تویی اصل و همه فرع تو دیدم
اساسی کرد اندر اصل و فرعت
درون جزو و کل در عین خاکت
طلبکار تواند اینجا همه کس
تویی در جان و دل فریادشان رس
که پیش از آفرینش کل تو بودی
طلبکار تو اینجا هر چه بینم
تو میدانی که در عین الیقینم
که تا ناگه بیابند جمله بازت
طلبکار است جان در تن طلبکار
طلبکار است اینجا جمله اشیا
که تا بویی بیابد ازتو اینجا
طلبکار است خورشید فلک بست
از آن با نور رویت با تو پیوست
طلبکار است و سرگردان شده ماه
همی گردد ترا در عین خرگاه
طلبکار تو اینجا مشتری است
بجان و دل ترا او مشتری است
طلبکار تواند اینجا نجومات
طلبکار تو اینجاگه شده عرش
حقیقت نور تو افشانده بر فرش
طلبکار تو کرسی گشته با لوح
که تا بویی بیابندت از آن روح
طلبکار تو است افلاک و انجم
همی سوزد ز شوق روی تو خوش
طلبکار تو است اینجایگه باد
از آن کرده تمامت از تو آباد
طلبکار تو است اینجایگه آب
که نورتست در وی جان تو دریاب
طلبکار تو است اینجایگه طین
که تا بویی بیابد این دل و دین
طلبکار تو است اینجایگه کوه
بمانده دایم اندر عار اندوه
طلبکار تو است اینجای دریا
از آن خویش میزند در جوش غوغا
تویی پیدا شده در جمله بیشک
همه در تو چنان مشتاق بودند
که در تو نور کلی طاق بودند
اگر آدم بد از تو دید او راز
حقیقت از تو هم انجام و آغاز
اگر هم نوح از شوقست ای جان
اگر هم شیت بد در خاک کویت
شد اینجا جانفشان از شوق رویت
اگر هم بد خلیل از شوق دیدار
شد اینجاگاه از سر تو در نار
اگر هم بود اسماعیل ای جان
ز عشقت خویش را میکرد قربان
اگر هم بود یعقوب از غم تو
ز تو هم یافت آخر عز و اعزاز
ز عشقت گشت اینجا راز دیده
ز شوق عشق تو در پنج و در شش
اگر هم بود جرجیس از عنایت
ترا شد پاره پاره در هدایت
ز شوقت جان خود را باخته باز
اگر هم بود عیسی صاحب اسرار
اگر هم بود حیدر با تو هم سر
حقیقت راز تو دانست و شد سر
کرامات و ولایت کز تو دیدند
شدند از مهر رویت سر بریده
تمامت واصلان در عین دیدار
شدند اینجایگه از تو پدیدار
زهی بگذشته از کون و مکان تو
طلسمند این همه در عشق جان تو
زهی بگذشته تو از چرخ اعلا
درون جزو و کل پنهان و پیدا
زهی دیده در اینجا ذات بیچون
خدا بی واسطه تو بی چه و چون
زهی مهتر که در تو جمله پیداست
همه ذرات از عشق تو شیداست
زهی در جمله تو بنموده دیدار
عیان در جان و صورت ناپدیدار
زهی گفته در اینجا آنچه دیده
چو تو دیگر کسی هرگز ندیده
نموده مر ورا انجام و آغاز
زهی عطار از تو مست وحیران
شده ازتو بکل پیدا و پنهان
شده واله فشانده سر در اسرار
اناالحق گفته از تو راز مطلق
شد از جان تو منصور و مؤید
تو مگذر از یقین ای پیر عطار
که پیغامبر نمودت جمله اسرار
تو مگذر زینچنین شاه سرافراز
که او آخر تراکرده سرافراز
که پیدا شد ترا در عین بینش
از او خواه این زمان درمان ریشت
که داری درد و درمان هست پیشت
از او خواه این زمان چیزی که خواهی
که خوش آسوده در نزدیک شاهی
از او خواه این زمان دیدار بیچون
که بنماید زخود کل بی چه و چون
از او خواه این زمان تا رخ نماید
یکی را پرده از رخ برگشاید
از او خواه این زمان روح دل خود
چو خود بردار با خود حاصل خود
از او خواه این زمان تو ذات او را
که میدانی یقین آیات او را
از او خواه این زمان او را نظر کن
وجود او مر او را خاک در کن
چو داری با خود اینجا سر احمد
مبین جز او که چیزی نیست از بد
همه نیکست اینجا هر چه دیدی
چو او اندر همه چیزی بدیدی
همه نیکست کز کل دید و دانست
همه نیکست اینجا هرچه یابی
از او بنمود اینجا جوهر ذات
که تا واصل کنم من جمله ذرات
از او واصل کنم من عاشقان را
بعز آن گه رسانم سالکان را
از او واصلم کنم تا جمله دانند
که تا چون من شوند اینجا حقیقت
چو من واصل شوند و راز بینند
محمد باز بینند جمله در خود
شوند فارغ یقین از نیک وز بد
درون جزو و کل عین العیانم
از او پیدا حقیقت کام دارم
محمدص داده اینجا جمله کامم
که غیر از مصطفی چیزی ندارم
مرا این سر محمد بر گشادست
حقیقت جوهرم در جان نهادست
مرا این سر از او گشتست پیدا
که چون منصور گشتستم هویدا
مرا این سر کز او دارم عیانست
که جان و صورت من بی نشان است
که در یکی زدم اینجا قدم من
گذشتم از وجود و از عدم من
دوعالم را یکی دیدم در اینجا
محمدص از همه بگزیدم اینجا
چو او بد جزو و کل دیگر چه بینم
از این بیشک در این عین الیقینم
چو اودیدم که بیشک جزو و کل بود
تنم را در بلا او عین ذل بود
شد آخر پای من در گنج اینجا
برافشاندم در اینجاگه باسرار
بعرش و فرش و ماه و خور فشاندم
مرا آن جوهر است اندر برم بر
در این گنج کل آن کس ببیند
که جز پیغامبر اینجا مینبیند
از این گنج معانی بهره یابد
پس آنگاهی ز دل او زهره یابد
چو من این گنج بر کلی فشاندم
ز جان و دل ز سر خود براندم
بسر این گنج در اسرار افشاند
بگفت و گرچه مخفی نکتهها راند
چنان این گنج او خواهد نمودن
در آخر از میان خواهد ربودن
که کلی این طلسم و بود جسمش
طلسم و گنج را خرد آورد او
می صاف از سرور وی خورد او
طلسم اینجایگه چون بشکند باز
شود پیدا از او انجام و آغاز
که گنج اینجا دو است ار چه یکی است
یکی گنج صفاتست اندر اینجا
حقیقت گنج ذاتست اندر اینجا
ز اول گنج ذات آنگه صفاتست
کز این ذرات آخر با ثباتست
نظر کن گر تو مر صاحب یقینی
ز گنج ظاهرت مر جمله اشیاست
که در بود تو اینجاگاه پیداست
دگر آن گنج را بی رنج بنگر
چو گنج این صفات خود بدیدی
بصورت خوب و نیک و بد بدیدی
نظر کن گنج هر جوهر که یابی
برافشان تا دگر چیزی نیابی
چو گنج اینجا برافشانی بیکبار
حقیقت هر دو را بینی یکی تو
یقین این گنج را آن گنج بینی
مر این فرصت که آن بی رنج بینی
یکی گنج است بی اسم ار بدانی
همه جانست با جسم ار بدانی
یقین در تو اگر این کل بدانی
هزاران جوهر اندر وی نهاده
یکی گنجست کان ذات الهی است
هر آنکو یافت او را پادشاهیست
یکی گنجست کز دیدار آن گنج
بسی خوردند اینجاگه غم و رنج
ز ماهی تا به مه این گنج بنگر
تویی از عاشقان بیرنج بنگر
که تا این گنج اینجا آشکارست
نمودارم در آخر پنج و چارست
مرا گنجی است حاصل در دل و جان
کرا بنمایم اینجا گنج پنهان
ز ماهی تا به مه پر در و جوهر
زماهی تا به مه دیدم همه گنج
بسی بردم در اینجاگاه من رنج
مرا گنجیست حاصل تا بدانید
دل و جانم از آن واصل بدانید
مرا آن گنج اینجا دست دادست
دل و جانم از اینجا مست دادست
مرا آن گنج حاصل شد بیکبار
طلسم او شد اینجا ناپدیدار
مرا آن گنج اینجا رخ نمودست
عجب آن گنج در گفت و شنودست
کرا بنمایم اینجا گنج اسرار
که تا بشناسد اینجاگاه عطار
کرا بنمایم اینجا گنج جانان
که او میدیده باشد رنج جانان
کرا بنمایم اینجا گنج تحقیق
مگر آنکو که یابد رنج توفیق
کرا بنمایم اینجا گنج جوهر
مگر آنکو ببازد همچو من سر
کرا بنمایم اینجا گنج معنی
کرا بنمایم اینجا گنج جانان
مگر آنکو شود در دوست پنهان
کرا بنمایم و من با که گویم
که خواهد برد از این میدان چو گویم
کرا این گنج بنمایم در اینجا
که گردد همچو من در عشق رسوا
بکش رنجی تو ای عطار اینجا
گدا بودی در آخر پادشاهیست
همه ذرات تو عین الیقین است
ولیکن گر ترا میباید این گنج
بر افشان جان و سر بر این سر گنج
سرت بردار کن وین گنج بستان
ابی سر شو ببر این گنج بستان
چه باشد گرچه سیصد رنج باشد
نخواهم سر مرا چون گنج باشد
نخواهم سر حقیقت گنج خواهم
دل از دوست من بیرنج خواهم
چنین اینجا قلم راندست یارت
تو میدانی که من پر رنج بردم
که خواهم برد آخر رنج جانم
همی گویم بکش خواهی برنجان
چو من عاشق در این گنج تو هستم
تو میدانی که بر رنج تو هستم
ز گنج تست این فریاد و شورم
بزور این گنج را برداشت منصور
ورا در جمله عالم کرد مشهور
بزور این گنج کی نتوان ستد باز
یکی بینی در اینجا نیک و بد باز
شد اینجا کس ندید از عهد آدم
ترا این گنج گشت از یار توفیق
نهاده جان و سر را بر سر گنج
زهی منصور گنج اینجا فشانده
بسر در راز جانان تو بمانده
بسر این گنج جان برداشتی تو
چو پیر گنج در بگشود اینجا
ترا مر گنج کل بنمود اینجا
چو پیر گنج این در برگشودت
چو پیر گنج اینجا یافتی باز
شدی از گنج معنی جان و سر باز
ترا این گنج شد اینجا پدیدار
که از معنی زدی در گنج کل دم
بیک ره دم زدی در گنج اینجا
بیک ره دم زدی اندر اناالحق
از آن بردی تو گنج ذات مطلق
بیک ره گنج اینجا برفشاندی
همه در سوی ذات خویش خواندی
بیک ره پرده از سر بر گرفتی
یقین این گنج ظاهر برگرفتی
ترا زیبد دم اینجاگه زدن کل
تو داری مملکت بر هفت گردون
که گنج ذات دیدی بیچه و چون
ترا زیبد از اینجا گنج بردن
که از جان و دل اینجا رنج بردن
زدی دم از اناالحق جاودانه
تو گنج ذات دیدی اندر اینجا
مرا بر واصلان کردی تو پیدا
زدی دم از اناالحق جاودانه
چو جانان یافتستی بی بهانه
یکی شد اندر اینجا کفر و دینت
تو گنج ذات دیدی و شدی ذات
ز معمور تو اینجا جمله ذرات
ندانم این بیان جز نور ذاتی
که یابد گنج تو جز دید عطار
از آن عطار در تو ناپدیدست
که دایم با تو در گفت و شنیدست
که او را در میان جان تو پیدا
فنا خواهی تو کردن بود بودش
که اینجا کل نظر کردی تو او را
در اینجا عین اسرار تو دیدست
ز تو عطار در تو بی نشان شد
اگرچه در تو اول بی نشان شد
ز تو عطار این سر یافت آسان
از آن میگردد او در خویش حیران
ز تو عطار این سر یافت در جان
از آن شد در وجود خویش پنهان
ز تو عطار در گفت و شنیدست
که پرده برگرفت اینجای از خویش
تو گنجی داده مر جوهرش باز
که ارزان داده است آن جوهرش باز
ترا دید و ترا اینجایگه خواند
ز گنج ذات خود او بی بهانه
چه غم داری که منصور بقایی
تویی گنج و تویی منصور معنی
در اینجا جوهری داری چو منصور
که خواهد بود آن جوهر پر از نور
چو منصورت ابا تو راز دیدن
چو منصور است با تو در میانه
در آخر مر ترا دیدار ذاتست
که مانی تا ابد در وصل دلدار
حیاتی یافت خواهی در دل و جان
در آخر هیچ نبود جز که جانان
حیاتی یافت خواهی از دم ذات
که ازدم زنده گردانی تو ذرات
حیاتی یافت خواهی بی چه و چون
که محکوم تو گردد هفت گردون
حیاتی یافت خواهی عاشق آسا
که باشی بیشکی در عشق یکتا
حیاتی یافت خواهی آن سری تو
که معنی یافت خواهی جوهری تو
که شاه اندر یدالله جام دارد
دهد مر جان عشق آنجا که خواهد
دهد آن جمله را مر جمله عشاق
که تا گردند در آخر همه طاق
دهد آن جام معنی سالکان را
که تا بیهوش بیند جان جان را
دهد آن جام و بنماید جمالش
دهد آن جام پس گوید اناالله
ایا عاشق از این سر باش آگاه
دهد آن جام و بنماید رخ خویش
حجاب جسم و جان بردارد از پیش
دهد آن جام مر هر کس بقدرش
دهد آن جام اگر داری تو خاطر
بنوش آن جام و پنهان شو بظاهر
بنوش آن جام اگر داری تو طاقت
ز هستی کن خراب آنگه وثاقت
بنوش آن جام می ازدست دلدار
مشو ازدست و بنگر دست دلدار
بنوش آن جام و آنگه دم فروکش
یقین مخفی شو اندر چار و سه شش
بنوش آن جام می بی عین درخواست
که جان باشد در آن لحظه مرا راست
بنوش آن جام از سلطان جمله
که بخشد مر ترا برهان جمله
بنوش آن جام و مستی را بکن تو
چو نتوانی مگو از این سخن تو
بنوش آن جام و بنگر عین انجام
که تا شاهت چه میبخشد سرانجام
بنوش آن جام و بنگر عین آغاز
که تا جانت کجا خواهد بدن باز
بنوش آن جام و باش اندر سکون تو
که پیر عشق باشد رهنمون تو
بنوش آن جام و بنگر سر آن ذات
نگه میدار از خود جمله ذرات
بنوش آن جام و وز بیرون منه کام
که تا مقصود حاصل بینی و کام
بنوش آن جام و آهسته شو اینجا
بنوش آن جام چون مردان تو مطلق
که خودحق گوید از مستی اناالحق
نگه میدار صورت اندر این باز
اگر کردی چنین بینی تو شهباز
تمامت انبیا این جام خوردند
بخاموشی پس آنگه نام بردند
درون با یار در خلوت گزیدند
چواحمد نوش کرد آن جام اول
چو احمد نوش کرد این جام اینجا
ز خاموشی که بودش مقتدا شد
از آن بر جزو و بر کل پادشا شد
چو کرد آن جام نوش از دست دلدار
بشد چون دیگران او مست دلدار
چو کرد آن جام نوش اندر طبیعت
در آن هستی حقیقت گشت هشیار
در آن مستی چنان هشیار حق بود
که ازمستی بکل دیدار حق بود
در آن مستی اساس شرع بنهاد
حقیقت اصل کل در شرع بگشاد
رموز سر جان با کس نگفت او
بجز حیدر ز دیگر مینهفت او
چنان در قربت دانش عیان شد
که در قربت جمال بی نشان شد
در آن قربت که بد دیدار الله
چنان بد دایما در عشق آگاه
که میدانست اینجا راز بیچون
شریعت کرد اساس بی چه و چون
چو میدانست صرف هر وجود او
حقیقت کرد حق و حق سجود او
پس آنگه گشت واجب جمله را سر
سجود دوست کرد از بی نشانی
مر او را منکشف شد از معانی
سجود دوست کرد اندر بر دوست
که او بد در حقیقت رهبر دوست
سجود دوست کرد و شکر او گفت
حقیقت دم زد و اسرار بنهفت
از آن تقوی نبودش خود وصیت
که بنمود او ز اظهار جلالش
نزد دم چون کسان اندر خدایی
بعزت یافت اینجا ذات بیچون
بحرمت برگذشت از هفت گردون
از آن با کس نگفت و ذات بیچون
که کس را خود نمیدید او چو آن خون
ولیکن با علی گفت باز اینجا
شب معراج او اندر زمین بود
یقین او عیان عین الیقین بود
چنان اندر صفات و ذات ره داشت
که اندر طین یقین دیدار شه داشت
همه دیدار دید و جاودان شد
ولیکن شه ز دید خود نهان شد
چنان در سیر قربت رفت جاوید
بمعنی برگذشت از نور خورشید
تمامت پردهها را راه کرد او
ز عشقت جزو و کل آگاه کرد او
از آن بالاتر آنجاگه طلب کرد
وجود خویشتن را پر ادب کرد
گذر میکرد و میشد سوی افلاک
ابا عقل کل اندر عین لولاک
ز عقل کل گذر کرد وبرون تاخت
چو پرده برفتاد از عین ذاتش
نمود خویشتن را بی غرض دید
چنان دید اندر اینجا عین دیدار
که میخواهست کل بیند عیان یار
در آخر گرچه کل دید آفرینش
در این معنی هزاران آفرینش
که اول دید آخر جملگی اوست
یکی اندر حقیقت مغز با پوست
چو در عزت جلال کبریا یافت
همه در خود بدید اندر حقیقت
همه در خود بدید اندر یکی بود
زمین و آسمان را یافت خرگاه
حقیقت او چو بود خود نظر کرد
بدید و جمله ذره را خبر کرد
که مر او خود نبد جز عین بینش
خدا خود دید و او بد عین الله
نیابد این سخن هر زشت گمراه
محقق این بیان در خویش بیند
حقیقت ذات شد احمد در آن دم
بر او ارزنی بد هر دو عالم
حقیقت دید خود دیدار معبود
بعزت شد ز خود در حق نظاره
خدا را دید او خود بیچه و چون
مگو با آن که گوید آنچه وین چون
ولی در خویش شد عین الیقینش
یقینش زان بد اینجا در نبوت
که دید آن شب ز اندر عین قربت
یکی را دید اینجا بیچه و چون
یکی را دید و شد اندر یکی ذات
ز ذات اینجا نمود او عین آیات
حقیقت هرچه با حق گفت بشنید
ز ذات پاک خود دیدار کل دید
چو باز آمد سوی صورت یقین او
حقیقت حق شد و هم حق بدیده
حقیقت حق شد و اندر صفا ذات
خبر کرد از نبوت جمله ذرات
چنان بد در صفا دیدار اسرار
که بد خود جان و دل اندر یقین یار
حقیقت چون چنان خود دید در حق
ابا حیدر نهان سر بیان کرد
علی را نیز هم در خود عیان کرد
علی با خویشتن هم کرد یک او
اگر نه این چنین دانی نه نیکو
از این معنی تو رهبر اعتقادت
محمد را علی دان و علی یار
که هر دو از خدا بودند بیدار
بیان کرد و ندارد خارجی فهم
که دریابد که حیدر مصطفی بود
ز نور او عیان نور خدا بود
چو هر دو را یکی دانی از ایشان
شوی واصل به بینی ذات اعیان
چون سید با علی برگفت اسرار
برفت و گفت با جاه و نهان شد
دگر با او ابر شرح و بیان شد
تو گر مانند ایشان راز بینی
مکمل باش و دل خاموش میدار
وگرنه جای خود بینی تو بردار
حقیقت چون تو خود را در ببستی
چوحیدر فارغ از هر بد نشستی
نداند داد منکر داد از خود
نماید مر ترا افعال خود بد
اگر می راز گویی با کسی گوی
که آرد مر ترا او روی در روی
ابا او صرف کن این زندگانی
که هستند این زمان مر راز دیده
چو با ایشان بگویی راز خویشت
نه چون نادان که چون اسرار بشنود
مگو اسرار حق جانا تو با عام
بترس از عام در شرح کالانعام
که اینجا اصل هست و فرع بنگر
حقیقت این بیان در شرع بنگر
چو احمد راز خود با مرتضی گفت
حقیقت مغز نی چون پوست آمد
اگرچه جمله دید و دوست آمد
بیان در شرع این دم میرود کل
که مرعین حقیقت را تو بی ذل
مکو اسرار خود با هر دو گردون
تو ای عطار اگرچه در بلایی
نگفتی راز خود جز با دم خویش
که با خود داری اینجا آدم خویش
بمعنی راز خود را جز که با خود
از آنی فارغ از دیدار هر بد
چو راز دوست با خود گفتی اینجا
در اسرار خود را سفتی اینجا
از آن بردی تو اینجاگوی معنی
که داری انس یار و بوی معنی
در اینجا دید منصورت بدیدی
از آن دم در زدی اندر دم دوست
که دیدی مغز جانت را تو بی پوست
از آن داری تو سر عشق دلدار
که میگویی همه در دیدن یار
بسی گفتی بسی دیدی تو بیخویش
مگو تا چند خواهی گفت درویش
نه این سر مر تو میگویی که جانان
حقیقت میکند این نص و برهان
نه این سر مر تو میگویی چه و چون
ترا میگوید اینجا بیچه و چون
نه این سر مر تو میگویی چه و چون
ترا میگوید از اسرار بیچون
نه این سر مر تو میجویی حقیقت
که گفتی و یقین میگو یقینت
در آخر پیش روی یار سر باز
مترس از جان و بین تا چند گوید
که اصل خویش اینجاگاه جوید
مر او را کشتن تو هست مقصود
بکش خود را و کل شو دید معبود
دمادم مینهد بر فرق او تاج
تو اینجا یافتی تا خوش بدانی
ترا این گنج معنی یار بخشید
ترا این گنج معنی یار دادست
ترا این گنج معنی رایگانست
که دیدارش به از کون و مکانست
ترا این گنج معنی شاه بخشید
ترا این گنج معنی دوست دادست
حقیقت گنج اینجا در نهادست
که دنیا سر بسر نزدت خیالی است
که بنمودت حقیقت دوست باری
که مقصود کسان کردی تو حاصل
خوشا آنکس که با شهباز ماند
ز دنیا گفتن تو راز حق بود
که گوشت در یقین از دوست بشنود
در این دنیا به جز نامی نماند
که هر کس را سرانجامی نماند
در این دنیا به جز نیکی مکن تو
بجز نیکی نخواهد بود پاداش
خوشا آنکس که مر او راست پاداش
بجز نیکی نخواهد برد از اینجا
خوشا آنکس به نیکی مرد اینجا
بجز نیکی نخواهد برد با خود
که مر پنهان نماند نیک و هم بد
بجز نیکی مکن ای یار خوشرو
ز نیکی گفته است عطار بشنو
که نیکی میرسد فریاد هر کس
بجز نیکی مکن و ز نیک اندیش
که هم نیکیت آید عاقبت پیش
که نیکی یابی اینجا جاودانی
تو نیکی را همه از نیک آموز
که تا هرگز نه بینی تو عذابی
بجز نیکی مکن تا حق شوی تو
زنیکی حق در اینجا رخ نمودست
هر آنکو کرد نیکی بد ندید او
حقیقت در میان خود ندید او
چه به باشد ز نیکی کردن ای دوست
بنه در پیش نیکی گردن ای دوست
ز نیکی چون نهادی خویش گردن
پس آنگه مر ترا این گوی بردن
سزد کین جا بری مانند منصور
شوی از نیکی اینجاگاه مشهور
دلا نیکی کن و بد را میندیش
که نیکی آیدت پیوسته در پیش
اگر از نیک مردان هوش داری
دلا نیکی کن از نیکی خبردار
که از نیکی شوی از حق خبردار
دلا نیکی کن اندر عین دنیا
تو بیشکی بدی دان پیش دنیا
دلا نیکی کن از جان تا توانی
که تا یابی تو پیوسته سعادت
به نیکی کوش همچو انبیا تو
که از نیکی شوی عین صفا تو
به نیکی کوش چون منصور حلاج
که از نیکی نهی بر فرقها تاج
به نیکی کوش و نیکی کن ز دنیا
که نیکی دوست دارد یار یکتا
به نیکی کوش و در نیکی سخن گوی
که از نیکی ببردی از سخن گوی
چنین دان راز اگر صاحب یقینی
که حق را دوست گردانی از این فن
مکن هرگز بدی بر جای هر کس
ترا این نکته میگویم همین بس
مشو غره ببد کردن در اینجا
که ناگه بشکند هر گردن اینجا
در این دنیا نمود خود چنان کرد
که در نیکی وجود خود نهان کرد
چنان در نیکوی خود کرد تسلیم
ز حق بد دایما با ترس و با بیم
پس از طاعت یقین گوی ادب برد
نرنجانید کس هم خود نرنجید
جهان چون برگ کاهی او نسنجید
هر آنکو این چنین رفت از نمودار
در آن سر هر چه کردی پیشت آید
چو نیکو بنگری در خویشت آید
در آن سر میبدانی کین چه سر بود
خوشا آنکس که اینجا باخبر بود
نداند هر کسی این سر اسرار
مگر آنکو هدایت یافت اینجا
هم از آن پای می بشناخت اینجا
در آن سر هر که نیکی کرده باشد
نه شعر است این که عین حکمتست این
حقیقت سر یار و قربتست این
حقیقت این بیانها مغز جانست
نه شعر است این که سر جان جانست
حقیقت جان جان این رازها گفت
چو گوش دل شنید این راز بنهفت
شریعت باز بین است این بیانها
ز هر گونه نوشتست این عیانها
چو اصل دوست اینجا باز دیدی
هزاران چشمه معنی در اسرار
ترا درجان و دل آید پدیدار
حقیقت چشمه دل ز آن سرایست
دلت بیچاره اینجاگه بخوابست
تمامت چشمه زان دریای بوداست
که بحر است و ترا چشمه نمود است
که بنمود است اینجا بیچه و چون
از این دریا که اول چشمه بودست
که بحر است و ترا چشمه ببودست
از آن جوهر همه اشیا پدیدست
از آن جوهر در اینجا بی نشانست
که کس اسرار جوهر می ندانست
از آن جوهر که در جانست پیدا
از آن نورست تابان هر دو عالم
نماید نور خود در جان دمادم
از آن نور است تابان آسمانها
از آن نور است این شرح و بیانها
از آن نور است پیدا جوهر دل
از آن نور است اینجا جوهر جان
که در صورت شدست اینجای رخشان
از آن نورست اینجا عین دیده
از آن نور است اینجا عین اشیا
از آن نور است اینجا نور خورشید
بخش ۲۰ - هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید - عطار نیشابوری | ناهید