بخش ۲۶ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۲۶ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
عطار نیشابوریدر این پرگار گردانم عجایب
تماشا میکنم نفس غرایب
در این پرگار در اندوه ودردم
بمانده اندر این پرگارم فردم
در این پرگار گردانم چو پرگار
طلبکارم بهرجایی رخ یار
در این پرگار گردانم بسر بر
نمییابم کسی را یار و رهبر
تماشا میکنم از هر کناری
همی جویم ز بهر خویش یاری
تماشا میکنم در بود و نابود
مگر جایی بیابم عین مقصود
تماشا میکنم چرخ فلک را
نظاره میکنم آن یک بیک را
تماشا کردم اینجا هر چه دیدم
چو سودی زان چو مقصودی ندیدم
بسی زانجا رسید از خویش دردم
که باشم تا توانم برد راهی
بسی در خاک و خون آغشته گشتم
چو شیب و عین بالا در نوشتم
نبردم هیچ ره در سوی جانان
که تا این دم ترا من یافتم جان
دوای درد من اینجا تو دانی
در این پرده حقیقت در گشایم
از این پرده مرا بیرون فکن تن
که تا بیرون جهم از ما و از من
از این پرده چنانم زار مانده
حقیقت عاشق و بی یار مانده
از این پرده چنانم در بلا من
که میخواهی دگر باره فنا من
فنا میخوانم از صورت حقیقت
که بیرون آیم از عین طبیعت
فنا میخواهم از این زندگانی
فنا میخواهم و کل کن فنایم
تو جانا باز خر در این بلایم
تو جانا اندر این حالت غمم خور
تو غم خور زانکه غمخواری ندارم
تو غمخور زانکه دردم را دوایی
در این منزل مرا تو آشنایی
تو غم خور زانکه اینجایم گرفتار
مرا جانا از این صورت برون آر
تو غم خور تا مرا اینجا رسانی
که ره در سوی آن منزل تو دانی
تو دانی راه بردن ماه اینجا
که دیدستی حقیقت شاه اینجا
تو اینجاگه حقیقت دید یاری
بتو شادم که تو اسرار یاری
در اینجاگه مرا شادان تو داری
بتو شادم حقیقت جان در آخر
که مقصودم کنی اینجا تو ظاهر
برون کن تا رسانی سوی ذاتم
نه چندانم در اینجا فکر و یارست
از اول تا بآخر اندر اینجای
مرادر کل بد ای جان مانده در پای
نظر در سوی اشیا کردم از سیر
عجب گردانست کردم این همه دیر
در این دیرم مثال بت پرستان
بمانده من نه کافر نی مسلمان
حقیقت هم طبیعت گرچه خویشان
بود اینجا که با ایشان مقیمم
وزایشان این زمان در خوف و بیمم
بسی کردم طلب از هر کسی باز
شنفتم من ز هر کس خود بسی راز
همه تقلید بود و هیچ تحقیق
ندید از هیچکس الا که توفیق
در آخر گر مرا اینجا نمایی
غم از من بیشکی اینجا ربایی
نظر چون میکنم در خویش اینجا
چو میبینم یقین در پیش اینجا
هدایت مر مرا زین سر نور است
که دایم مر مرا از وی حضورست
از این نورم حقیقت روشناییست
که مر تحقیق این نور خدایی است
در آخر نیز هم دانستهام من
کز این نورم شود اسرار روشن
اگر خورشید میبینم از این نور
یکی در تست از او افتاده تن دور
اگرخود ماه میبینم از این است
که گردان اندر این چرخ برین است
همه کوکب از این نورست دایم
وگر عرش است و کرسی هم بود این
حقیقت هم قلم با لوح شد این
مزین چه بهشت و کرسی و عرش
ملایک هرچه اعیانست در فرش
از این نورند من تحقیق دیدم
حقیقت من از این توفیق دیدم
کنون این نور پاک مصطفایست
که ما را اندر اینجا رهنمایست
ولی ای جان مرا اسرار برگوی
بگو با من حقیقت شرع و برهان
جوابش داد جان آن لحظه کایدل
از این نورت رهایی باشد اینجا
از این نورت همه کامی برآید
از این نورت بود در آخر کار
از این نورت رهایی باشد از غم
از این نورت لقای جاودانست
که مر این برتر از کون و مکانست
از این نورت بسی شادی رسد دوست
برون آرد ترا و هم من از پوست
از این نورست ما را هردو امید
لقا زین نور خواهد بود جاوید
ازاین نورست بیشک هر چه بینی
دلا اکنون تو در عین الیقینی
از این نورست بیشک آسمانها
حقیقت تا بدانی جسم و جانها
از این نورست ماه و چرخ و انجم
همه در نور اینجاگه شده گم
از این نورست عرش و فرش و کرسی
حقیقت اینست پیش از نور قدسی
از این نورست بیشک انبیا بین
درون خویش ایشان مصطفی بین
از این نورست بیشک هرچه باشد
بجز این نور مر چیزی نباشد
از این نور است آدم تا بدانی
از این نورست هر شرح و معانی
از این نورست نوح و پور آذر
تو از این نور یک لحظه بمگذر
هم اسمیعیل و یعقوب این بدیده
از این نورست موسی بر سر طور
حقیقت مانده واله او از این نور
از این نورست مر ایوب و یونس
که این نورست در هر چیز مونس
از این نورست بیشک مر سلیمان
حقیقت انبیا را مر چنین دان
که این نورت عیان عین الیقین است
حقیقت این بود رهبردر اینجا
دلا اکنون تو می ره بر در اینجا
بیابی کام خود زین نور مطلق
که این نور است ذات جاودان حق
تمامت انبیا زین نور بودند
از آن اندر جهان مشهور بودند
از این مقصود حاصل میشود باز
که این نور است هم انجام وآغاز
دگر هر کس کز این آگاه باشد
دلا زین نور اینجا ره بر اینجا
که این نورست کین جا جمله پیدا
دلا این نور عین لامکان است
که با ما این زمان اندر مکان است
دلا این نور اینجا دید شاه است
همه ذرات را پشت و پناه است
حجاب از پیش بردارد بیکبار
دلا این نور بنماید یقین ذات
کند روشن چو خود مر عین ذرات
حقیقت جان شوند اینجای یکسر
همه جانها ازاین نورست تابان
همه جانها از این اندر خروش است
که این دریا حقیقت چشم و گوش است
همه جانها بدین باشد سرافراز
حقیقت اوست اینجا صاحب راز
از این مقصود ما حاصل شد اینجا
که این نورست اندر کل اشیا
ره ما آخر کارست از او راست
که اندر ره حقیقت روشنی خاست
از او یابیم هر دو عین دیدار
در آخر چون سوی منزل شتابیم
دگر ای دل ره دور و درازست
گهی شیبست و گه گاهی فرازست
بسی رفتند و در ره باز ماندند
نه در بالا که در چه باز ماندند
بسی رفتند و در اینجا رسیدند
نه بازی باشد این ره تا بدانی
که تا خود را بمنزل در رسانی
کسی باید که داند راه بردن
کسی باید که بیشک پی برد آن
ببازی نیست هان این ره ببازی
نیابی دوست تا خود در نبازی
رهی دور است و منزل ناپدیدست
که آخر کارت ای دل ناپدیدست
رهی دور است و راه عاشقانست
کسی کاینجا فنا شد عاشق آنست
رهی دور است پر خوف و خطر بین
گهی خود زیر و گاهی بر زبر بین
در این ره صد هزاران جان چو کاهست
در آخر نیست غم چون جان تباه است
در این ره عاشقی باید یگانه
در این ره عاشقی باید سرافراز
که در یکی شوند انجام و آغاز
در این ره عاشقی باید صفایی
که یکی گردد اینجا درخدایی
در این ره عاشقی باید صفاکش
که یکی بیند اینجا پنج با شش
در این ره عاشقی باید پر اسرار
که در یکی بیابد او رخ یار
در این ره عاشقی باید که در دید
در این ره عاشقی باید که در ذات
یکی گردند اینجا جمله ذرات
در آخردل همه دیدار جانانست
همه اینجایگه انوار جانانست
در آخر دل همه عین الیقین است
یکی هم آسمانها و زمین است
در آخر در حقیقت جمله الله
در آخر دل من و تو باز کردیم
ز یکی اندر اینجا راز کردیم
در اول بازدان این راز یکتا
مرو بیرون هم اندر اندرون یاب
توقف کن تو اینجاگاه و مشتاب
در اینجا آن حقیقت دان عیانست
هم اینجا و هم آنجابی نشانست
در اینجا راز اینجا گشت حاصل
چنین بین تا تو باشی جملگی دل
دلا در پرده بین این سر پنهان
که در اینجاست این شرح و بیان هان
که جز حق نیست در راه حقیقت
بجز حق نیست اینجا جملگی اوست
یکی بین دل در این چه مغز و چه پوست
حجاب این پردهات از پیش بردار
حجاب این پردهات از خود برافکن
که تا اسرارت آید جمله روشن
بجز حق نیست چه آخر چه اول
منت گفتم کنون خود چشم کن باز
که اندرتست هم انجام و آغاز
بتو پیداست جسم من هم اینجا
که شد اسرار کلت روشن اینجا
هر آنکس کز نمود من شد آگاه
همین جا باز بیند او رخ شاه
که دیدار بقا در آن جهانست
ولی اینجا درون پرده پیداست
بنقد اینجا مده از دست او را
بنقد اینجا وصال دوست دریاب
حقیقت مغز خود در پوست دریاب
بنقد اینجا مده دلدار از دست
چو وصلت بیشکی اینجایگه هست
بنقد او را غنیمت دان تو جانان
درون پرده او را بین تو پنهان
بنقد او را مده ازدست زنهار
درون پرده میبین روی دلدار
بنقد اینجا غنیمت دان تو امروز
که دیدی در درون دیدار پیروز
بنقد او را غنیمت دان تو اکنون
مرو از خویشتن یک لحظه بیرون
مرو بیرون غنیمت دان تو این ذات
که نورش روشنایی یافت ذرات
مرو بیرون و او را بین دمادم
که پیوستست با من اندر این دم
کنون چون هر دو در عین وصالیم
کنون چون دیده در دیدار هستیم
کنون چون هر دو دیدستیم اعیان
در اینجاگاه بیشک روی جانان
کنون چون هر دوباره باز دیدیم
در اینجا صاحب هر راز دیدیم
از اینجا وصلت اعیانست اعیان
در این خلوت همی یابیم پنهان
در اینجا وصل جانانست دیدار
دلا اکنون چو وصل اینجاست پیدا
دلا اکنون قراری گیر در خود
تو چون رسته شدی از نیک و از بد
وصال اینجاست تا آنجا روی باز
سزد گر می دگر این بشنوی باز
وصال اینجاست بر خور از وصالش
وصال اینجاست وز انسان بدیدست
که اینجا بیشکی جانان بدیدست
در اینجاگه دل اندر وصل بسته
کجا فردا که امروز است حاصل
دل اندر بند فردا چند داری
از آن نادان همیشه خسته تو
که فردا بیشکی حیران بمانی
برو اصل یقین امروز فرداست
که جانان سر بسر کلی هویداست
ز وصل دوست تو امروز برخور
ز فردا بگذر و امروز او بین
چو جمله اوست مر جمله نکو بین
ز فردا بگذر و امروز دریاب
ز فردا چند گویی وصل امروز
ترا دادست اینجا خویش میسوز
ز فردا چند گویی آخر ای دل
که امروز است هر مقصود حاصل
ز فردا چند گویی زانکه فردا
ز فردا چند گویی دل یقین یاب
تو مر امروز درخود پیش بین یاب
ز فردا چند گویی دل ببین راز
درون خویشتن عین الیقین ساز
منه دل سوی فردا زانکه اینجا
نه بندد دل حقیقت سوی فردا
کسی کو واصل هر دو جهان است
ورا امروز کل عین العیان است
همی فردا تو باشی بیشکی آن
نباید دل سوی فردا ترا بست
در این وصل اربیابی دید جانان
یکی گردی تو در توحید جانان
در این وصل اربیابی روی آن ماه
ز نی بالای نه قبه تو خرگاه
حقیقت اندر اینجا آشناییست
یقین مر سالکان را روشناییست
حقیقت اندر اینجا دید دیدست
عیان چون یار در گفت و شنیدست
تو بر امید فردایی زهی ریش
که اندر خود فکندستی تو تشویش
تو بر امید فردایی که بینی
همی ترسم که مر چیزی نبینی
حقیقت اندر اینجا اصل دیدن
حقیقت همچو خواهی ماند جاوید
شوی از بود کل خود ناپدیدار
یقین اینست چندانی که گویم
جز اینجا وصل خود چیزی نجویم
مرا آخر وصال اینجا بدیداست
مرا امروز چون جانان بدیدست
همیشه جان و دل اندر مزید است
مرا امروز چون جانان هویداست
بنقدم شاد چون فردا نه پیداست
مرا امروز چون جان رخ نمودست
به نقد امروز دارم دلستانم
بنقد امروز با جانان برآیم
چه از آن بیشکی کز جان برآیم
هر آنکو نقد را کز دست نگذاشت
در اینجاگه وصال او خبر داشت
هرآنکو نقد خود اینجا بیابد
همان بیشک یقین فردا بیابد
که نقد امروز در روی جهانیم
بنقد امروز کام اینجاست پیدا
بنقد امروز از او آسوده گردیم
چه از آن کاندر این کل سوده گردیم
بنقد امروز کامی زو ستانیم
ز وصلش جان و دل در شادمانی است
وصال ما کنون در زندگانی است
ز وصلش این زمان عطار او شد
که بیشک اندر این عالم خود او بد
ز وصلش این زمان اندر یکیام
زهی اسرار ما اسراردان کیست
که دریابد که اینجا جان جان کیست
زهی اسرار ما ننموده هر کس
جمال خویشتن خود یافت می بس
زهی اسرار ما از وی بدیدار
بجان و سرشدم او را خریدار
درون سالکان زو گشته پرنور
بآخر ذرهها زین گشته دلشاد
حقیقت یار خود را باز بیند
حقیقت اینکه با آخر رسیده است
در اواعیان کل اینجا بدیدست
حقیقت عقل و عشق آمیزش آمد
حقیقت عشق آخر جان جان یافت
یقین مر عقل را راز نهان یافت
حقیقت عشق اینجاگه یکی دید
بهمت عقل اگرچه بس بلند است
همیشه گفت او در چون و چند است
ولیکن این بیان از عقل باشد
بیان ما همه از عشق یار است
در آن اسرارهایی بیشمار است
بیان ما همه از عشق جانانست
حقیقت در یکی اسرار اعیانست
یقین در وی حقیقت جان جانست
مگر آنکس که دارد چشم جان باز
که باشد در یکیاش کفر یا دین
اگر کافر شوی در عشق دلدار
اگر کافر شوی در عشق جانان
ببینی جان جان اینجا تو اعیان
اگر کافر شوی این سر بیابی
اگر کافر شوی در عشق آن ماه
بیابی ناگهان آن ماه خرگاه
اگر کافر شوی از عشق محبوب
اگرچه طالبی گردی تو مطلوب
براندازی حجاب از خود بیکبار
چو گر این سر نمییابی تو نادان
ولیکن در یقین حیران بمانی
بشرع اینجا شوی در کفر مشهور
اگر کافر شوی چون او یکی تو
تو چندی اندر اینجا بت پرستی
اگر کافر شوی اینجا زتحقیق
اگر کافر شوی چو شیخ صنعان
تو گردی عاقبت درکل مسلمان
تویی کافر بتی داری تودر چین
نظر بگشا بت خود در نظر بین
بت خود بین اگرچه کافری تو
که بیشک در ره و هم رهبری تو
بت خود بین که گر خود بازیابی
بت خود بین و بنگر بت پرستت
بت خود بین که او را سجده کردی
چوحکم از تست این لا بت پرستی
بتی داری تو اندر دیر مانده
ز بهر این بت اندر سیر مانده
بتی داری و بت را سجده میکن
که پیدا نیست این بت را سر و بن
چنان این سر بیان گفته خوانیم
که از دور فنا رخ کرد بیرون
که با ما اندر اینجا آشنایست
بت ما زاده پنج و چهار است
مر او را در جهان دیدار یار است
که بنمودست رخ در جمله دنیی
که اینجاگاه در عین وصالست
در اینجاگه عیان یار دیدست
بت ما نی چو آن بتها بیجانست
که هم جان دارد و هم دید جانانست
بت ما جان جان اینجا بدیدست
ابا او در عیان گفت و شنیدست
برون شد بیشک از عین طبیعت
بت ما یافت جانان اندر اینجا
ابا او شد در آخر عین یکتا
بت ما یافت اینجا سر بیچون
ز دلدار خود او کل بیچه و چون
بت ما با دلست و عین جانست
حقیقت دیده اینجا جان بیانست
که او رادر عیان عین الیقین است
بت ما در یقین دم از یقین زد
ز کفر خود رقم بر عین دین زد
بت ما در فنا آغاز و انجام
یکی دیدست اینجاگه سرانجام
ورا اسرار جانان کل عیانست
یکی ذاتست و او آن دید دارد
یقین خود در فناانداخت آخر
در آن عین فنا مر شاه دارد
بت ما دیر خود بر جای بگذاشت
ببام دیر شد کز خود خبر داشت
بت ما این زمان در لا هویداست
بنزد عاشقان پنهان و پیداست
بت ما در یقین جانست و جانان
از آن چون جانست او پیدا و پنهان
بت ما این زمان در عین لاهوست
اگرچه در بیان گفت یا گوست
درون جزو و کل بیشک چو همراه
از آن اینجایگه بی غیر افتاد
مر او را سر درآنجا گشت پیدا
در اینجاگاه از خود کام بیند
ببام دیر شد دریافت او راز
حقیقت در عیان انجام و آغاز
نظر کردست کل در بیچه و چون
ببام دیر خود را کل فنا دید
ببام دیر اکنون در وصال است
که وصل شاه اینجا باز دیدست
همه اشیا چو خود را راهبر کرد
خدا را در همه او بیشکی دید
همه مقصودش اینجا گشت حاصل
که ذاتش در درون جمله پیداست
ببام دیر اعیانش کماهی است
که بیشکی این زمان سر الهی است
گمان برداشت کاینجاگه بقا یافت
که خود اینجایگه سر خدا یافت
گمان برداشت چون اندر یکی دید
گمان برداشت چون خود را نهان داشت
در اینجا بود خود را جان جان یافت
معانی محو کرد اینجا بیکبار
گمان برداشت کلی در فنا شد
در آن حضرت بکلی در بقا شد
گمان برداشت او در ذات بیچون
برش چون ارزنی شد هفت گردون
گمان برداشت تا خود را فنا یافت
از آنجا بیشکی خود را خدا یافت
حقیقت وصل جانان اندر اینجاست
یکی دان کز یکی جمله هویداست
چو اندر بیخودی در نیک و بد شد
احد شد بیزمان و بی مکان او
یقین شد بیشکی کل جان جان او
فنا شد تا بیان اندر فنا شد
مرا اسرارها در خود بقا شد
فنا شد تا بیان اندر فنا یافت
همه اسرارها در خود بقا یافت
فنا شد در یقین مانند منصور
یکی خود دید او در جملگی نور
یکی دید اندر اینجا عین پرگار
همه از وی بدید او ناپدیدار
یکی دید اندر اینجا جان و دل دید
حقیقت ریح و ماء و آب و گل دید
حقیقت باد و آب اینجا شده خوش
حقیقت هر چهار اینجا شده یار
حقیقت هم نهان و هم پدیدار
حقیقت هر چهار اینجا فنا بود
در آن عین فنا دید بقا بود
بوقتی کین همه دیدار حی شد
مر این معنی به جز واصل نداند
حقیقت بود حق اینجا هویداست
اگر مرد رهی پنهان و پیداست
یقین را جان و دل معبود دیدت
حقیقت چیست اینجا دوست دریافت
یقین آن مغز اندر پوست دریافت
حقیقت چیست اینجا جان جان دید
درون خویشتن آنجا عیان دید
که او دلدار بیند عین ظاهر
حقیقت چیست سالک اندر این راه
که درخود بیند اینجاگاه او شاه
حقیقت چیست سالک را در این دید
که در خود بیند او اسرار توحید
حقیقت چیست سالک را در این راز
که بیند در درون انجام وآغاز
حقیقت چیست سالک در همه چیز
که درخود یابد اینجاگه همه نیز
حقیقت چیست سالک را در این اصل
که هم پیش از فنا در یابد این وصل
در این دیر فنا سالک حقیقت
در این بودفنا کل بود گردد
حقیقت جملگی در تک و تابند
که تا این سر بآخر باز یابند
حقیقت جملگی در گفت وگویند
که تا این سر بآخر باز جویند
یقین میدان که هر کو آخر کار
مر این رازش نیاید آخر کار
سخن اندر یقین میگفت خواهم
که دلدارم براندر بر نهادست
که در هر بیت صد راز نهانست
سخن اندر حقیقت میرود دوست
که تا بینی یقین هم مغز و هم پوست
که تا کلی یقین آید پدیدار
که تا پیدا نماید جمله جانان
که اینجا هست و آنجا نیز پیدا
ز صورت تا یکی بینی تولابت
که تا یکی شود اندر نمودار
که تا یکی شوی در عین جانان
حقیقت اندر اینجا جمله را باز
که تا آخر شوی بیرون تو از ذل
ولیکن با حقیقت دان تو نادان
سخن اندر یکی گفته ست منصور
ازآن جاوید شد در عشق مشهور
سخن اندر یکی گفت و نهان شد
در آن عین نهانی جان جان شد
سخن اندر یکی گفت او ابر دار
که در یکی خدا بودش خبردار
سخن اندر یکی گفت از ازل باز
ابی غیر اندر اینجا بی خلل باز
سخن اندر یکی گفت از حقیقت
سخن اندر یکی تا جاودان گفت
حقیقت خویشتن را جان جان گفت
کسی کو همچو خود او یار دارد
حقیقت او خبردار است از حق
از او گویند خود مردان دمادم
سخن از دید حق گفته ست بیشک
که او دیده ست در خود بیشکی یک
یکی بد تا سخن گفت و سرافراخت
نمود صورت او از چه برافراخت
یکی بد تا سخن گفت و لقا دید
فنا اندر بقا دید و خدا دید
سخن گفت و نشانش بی نشان شد
از آن در بی نشانی کل عیان شد
سخن اندر یکی گفت و یکی یافت
حقیقت خویش جانان بیشکی یافت
در این سر بت پرست آمد زاول
بت خود اول آمد دوست دار او
بآخر کرد بت بر سوی دار او
بت خود را در اول سجده میکرد
بآخر گشت اینجا در عیان فرد
بت خود را حقیقت کرد بردار
بت خود را بریدش دست و پا او
بت خود را بسوزانید در نار
که تا صورت نماید عین پرگار
بت خود اندر آخر او فنا کرد
حقیقت در فنا بت را بقا کرد
حقیقت بت پرستی را برانداخت
از آن این بت در اینجاگه برانداخت
که در بازند مهر جسم و جان را
بت او عاشق کون و مکان بود
نه چون بتهای دیگر جان جان بود
ابا او عاقبت بر دار او شد
از آن او با عیان بردار آمد
از آتش سجده کردن بهر آنست
که محو کل شد اینجا بیچه و چون
حقیقت این سخن با عاشقانست
ز بهر تست ای زندیق این راه
نگشتی یک نفس صدیق این راه
نمیگویم بت خود دوست میدار
ولیکن اندر او بنگر تودلدار
حقیقت چون سر این سر نداری
که میدانم که این بت دوستداری
کجا باشی تو چون منصور حلاج
که گردی بر سر حلاج جان تاج
کجا باشی تو چون او در حقیقت
که از جان دوست میداری طبیعت
کجا چون او توانی خویش در باخت
که همچون او کسی این راز بشناخت
کجا چون او توانی یافت بیچون
که افتادستی اندر این چه و چون
حقیقت تا چه و چونست در تو
یقین این راز بیرونست در تو
حقیقت تا چه و چونست در دل
حقیقت تا چه و چونست در جان
نخواهی دید اینجا روی جانان
حقیقت تا چه و چونست در راز
ولیکن زین معانی هر نفس من
نه از کس جز که این از خویش گویم
مرا این سرابا خویش است نه باکس
که من کشتن همی خواهم مرا بس
در این سر من یقین هستم خبردار
که میخواهم که چون منصور بردار
کشد معشوقم اینجا در بر خلق
که سوزانم یقین زنار با دلق
که افتادستم اندر شور و غوغا
حقیقت آنچه میگویم که هستم
که میدانم که در آخر فنایم
که میدانم که در عین وصالم
در اینجا میزنم دم درحقیقت
حقیقت بت پرستم در جهان من
دو روزی کاندر این منزل عیان من
ز زهد و زرق من بیزار باشم
حقیقت من ز زهد خویش بیزار
غم چون بت پرست ما است آخر
در این سر فتنه غوغای عشقست
حقیقت پیر ما ترسای دیر است
در این منزل که اینجا عین سیر است
حقیقت پیر ما ترسا شد از دین
که اندر دیر شد در عشق سر بین
حقیقت پیر ما ترسا شد از جان
در او بت روی بنمودست پنهان
حقیقت عین جانان بت پرستست
ز عشق بت عیان در بت نشستست
حقیقت دوست میدارد بت اینجا
که در بت میکند او شور وغوغا
حقیقت دوست میدارد بت از دل
که در بت یافت او مقصود حاصل
حقیقت دوست میدار بت از جان
در او بت روی بنمودست اعیان
حقیقت دوست میدارد بت از دوست
که بت چون بازبینی صورت اوست
که در بت مینماید او شریعت
حقیقت دوست دارد بت در اینجا
حقیقت دوست دارد بت ز اعیان
حقیقت دوست دارد بت که در راز
بت خود سجده اینجا کرد او باز
حقیقت سجدهاش در بت از آنست
از آن بت سجده را کردست مر یار
که بت را یافت اینجاگاه بیچون
حقیقت در نمود اینجایگه چون
مر او را گشت روشن سر خویشش
که جز بت نیست چیزی پنج یا شش
حقیقت او ز بت پیدا نمودست
ز بت او را همه گفت و شنودست
که این سر را بداینجا باز دیده
از این اسرار ایشانند خبردار
از این اسرار کلت دید اینجا
از آن کردند کین بت بود پیوند
بدین بت میتوان دیدن جمالش
بدین بت میتوان دیدن رخ یار
کز او پیداست اینجا پاسخ یار
بدین بت میتوانی یافت جانان
که اندر بت شدست از عشق پنهان
بدین بت میتوانی زو خبر یافت
بدین بت مییقین اندر نظر یافت
بدین بت میتوان معشوق دیدن
که اینجا در وصال او رسیدن
بدین بت میتوان دیدار او دید
از آن بت جملگی اسرار او دید
از این بت روشنست آفاق بنگر
از این بت یاب بیشک نور بینش
از این بت سالکان راز پرداز
حقیقت راه کل کردند در باز
از این بت هر که واصل شد در اینجا
یقین مقصود حاصل شد در اینجا
از این بت هر که اعیان دید ناگاه
در اینجاگاه بیشک او رخ شاه
در این بت دید اینجا سجده آورد
در این بت هر که اینجا راز یابد
در این بت روی جانان باز یابد
در این بت روی جانانست پیدا
در این بت ماه چرخ لامکانست
نه تنهایی که کل عین العیانست
در این بت آفتابی رخ نمودست
که با ذرات در گفت و شنودست
در این بت آفتابی کل هویداست
کز او این آفرینش جمله پیداست
در این بت آفتابی دلستانست
ز بت پیدا شده اندر جهانست
کسی کو یافت در عین وصالست
کسی کو یافت بیشک سجدهاش کرد
بآخر همچو او شد در جهان فرد
حقیقت سجده کرد و روی او دید
چو خود را در وصال روی او دید
یکی نه پیش غیری نیست سویش