بخش ۳۵ - در خبر دادن سلطان العارفین بایزید فرماید
عطار نیشابوریچنین گفته ست اینجا بایزید او
که اندر عشق دیده ست دید دید او
که من در عشق دل بودم طلبکار
نمیدیدم حقیقت دید دیدار
بسی در منزل جان راه کردم
که تا در دل عیان آگاه گردم
طلب میکردم اینجاگنج جانان
بسی اینجاکشیدم رنج جانان
به آخر چون رسیدم بر سر گنج
حقیقت بود بودم این همه رنج
چو دیده خویشتن گردیده بودم
حقیقت نور کل در دیده بودم
حقیقت دیده بد چون دیدم او را
ز حسن ظاهرش بگزیدم او را
به نور دیده دیدم عین هستی
چه پیش و پس چه بالا و چه پستی
به نور دیده دیدم جمله اشیاء
عیان بد جملگی در دیده او را
به نور دیده دیدم نور خورشید
حقیقت مشتری و ماه و ناهید
به نور دیده دیدم جمله انجم
که اندر دیده بد چون قطره گم
به نور دیده دیدم راز اینجا
یقین انجام و هم آغاز اینجا
به نور دیده دیدم نور تابان
که میشد بر فلک هر دم شتابان
بنور دیده دیدم عرش و افلاک
به نور دیده دیدم تخت و کرسی
که نور دیده دانم نور قدسی
به نور دیده دیدم در قلم لوح
ز نور دیده دیدم بیشکی روح
به نور دیده دیدم آتش و باد
که اندر دیده بد آنکه شدم شاد
به نور دیده دیدم آب با خاک
که نور دیده دیدم صنع آن پاک
به نور دیده دیدم هر نباتی
که رسته زاده از وی مر نباتی
به نور دیده دیدم کوه و دریا
به نور دیده اینجا ذات دیدم
به نور دیده دیدم هرچه بد آن
حقیقت بی نشان و با نشان آن
به نور دیده دیدم من سراسر
حقیقت هرچه اینجا ساخت داور
ز دیده هر که اینجا راز بیند
یقین اعیان کل را باز بیند
ز نور دیده اینجا میتوان یافت
حقیقت اندر اینجا جان جان یافت
ز نور دیده گر واصل شوی هان
حیقت هم در او یابی تو جانان
زهی خورشید بر چرخ برین تو
که هستی اندر اینجا پیش بین تو
ندیدی خویشتن را زان تو یکتا
حقیقت هستی اندر جمله یکتا
تو دیداری از آنت دیده خوانند
درون جزو و کل گردیده دانند
تو دیداری از آن بیچون نمودی
تو دیداری از آنی عین دیدار
که از تو جملگی آمد پدیدار
تو دیداری از آن اندر همه نور
تویی اینجایگه در جمله مشهور
تو دیداری از آن خورشید بودی
که سرتاسر ز نور خود نمودی
تو دیداری از آنی در جهان فاش
عیان در تست کل دیدار مولی
تو دیداری از آن در روشنایی
تو داری این زمان دید خدایی
تو دیداری و هستی راز دیده
که خویشی هم حقیقت باز دیده
تو دیداری که درجمله یقینی
حقیقت جملگی اینجا تو بینی
بتو پیداست اینجا جسم و جانم
ز تو شد در عیان عین العیانم
حقیقت بیشکی کون و مکان کل
بتو پیداست ای خورشید جانها
بتو پیداست ای خورشید اعلی
بتو پیداست ای خورشید انور
حقیقت مهر و ماه و بود اختر
بتو پیداست اندر تو نهانست
که دیدار تو اینجا جان جانست
زهی دیدار تو جان کرده روشن
از آن اینجای صاحب دیده تو
مکانت روشنست از نور خودبین
حقیقت نور خود در نور خودبین
مکانت روشن و دیدار تو دوست
حقیقت جملگی اسرارت از اوست
مکانت روشن و اعیان تو بودی
در این نقش فنا دایم تو بودی
در این نقش فنایی این دم اظهار
ز تو اسرار کل اینجا پدیدار
در این نقش فنایی این زمان تو
گذشته از همه کون و مکان تو
مکان و کون درتو هست موجود
تو داری در عیان دیدار معبود
بتو پیداست عقل و جان و ادراک
تو خورشیدی فتاده در سوی خاک
بتو پیداست وز تو راز بینم
ز تو هر چیز در خود باز بینم
بتو پیداست اینجا بود عطار
که درتو دید پاک الله بود است
صفات دیده اینجا اینچنین است
که اندر خویشتن او جمله بین است
مر او را سر کل دیدار کردی
کز او دار یتو در عالم نظاره
صفات دیده موجود است در ذات
صفات دیده اینجا مصطفی یافت
در آن دید حقیقت کل خدا یافت
صفات دیده خودبین در اینجا
سخن از دیده میگوییم اینجا
سخن از دیده گفتم تا بدانی
سخن از دیده گفته ستم یقین من
سخن از دیده گفتم پیش هرکس
تو نیز از دیده بشنو کین ترا بس
سخن از دیده گوی و عین دیدار
ز دیده هر معانی را پدید آر
سخن از دیده گوی و عین توحید
سخن از دیده گو اینجایگه باز
چو دیدی از درون دیدهات راز
سخن از دیده گوی ای مرد اسرار
سخن از دیده گویی سر اسرار
سخن از دیده گوی و دیده کن باز
سخن از دیده گوی اینجا حقیقت
اگر بیناست اینجا دید دیدت
سخن از دیده گو اینجا یقین تو
هم از دیده شنو مر راز بین تو
سخن از دیده چون بسیار گفتم
سخن از دیده گفتم در لقا من
سخن از دیده خواهم گفت دیگر
سخن از دیده خواهم گفت اینجا
سخن از دیده اینجا باز گویم
سخن از دیده شد اینجا عیانم
در اینجا بنگری شرح و بیانم
در اینجا راز کل پیداست آخر
در اینجا جملگی وصلست پیدا
ترا تحقیق در اصل است پیدا
در اینجا راز بیچون بازیابی
دگر آرایشی بودآن در اینجا
حقیقت جزو و کل خود دان دراینجا
حقیقت چون سخن از دیده گفتم
نه ازتقلید وز نادیده گفتم
حقیقت چون سخن از دیده شد باز
مراد کل در اینجا دیده شد باز
چنان کآنجا جمال اوست دیدم
حقیقت دیدهام در اصل توحید
بچشم صورت و دل هر دو پیداست
جمال جان و جانانم هویداست
گذشته من ز کون اندر مکانم
بچشم جان و دل اینجا بدیدم
بچشم جان و دل واصل شدم من
حقیقت جان جان حاصل شدم من
بچشم جان و دل در چشم صورت
توانی یافت در هر سه حضورت
چو هر سه با هم اندر داخل هم
چو هر سه در یکی دیدار دارند
حقیقت هر سه بود یار دارند
چو هر سه در یکی اعیان رازند
حقیقت هر سه اینجا دیده بازند
چو هر سه در یکی موجود بودند
در آخر هر سه در یکی نمودند
چو هر سه در یکی موجود ذاتند
چو هر سه در یکی اسرار دیدند
در اینجا راز اعیان باز دیدند
چو هر سه در یکی دیدند دلدار
کنون هستنداز اعیان خبردار
از آن جوهر حقیقت بازدانند
سوی جوهر ره خود باز دانند
از آن جوهر گر اینجا آگهی تو
از آن جوهر که اینجا دیده باز
نظر کن هر سه جوهر خویشتن بین
مر این هر سه درون جان و تن بین
ترا این هر سه جوهر در نمودست
ترا این هر سه جوهر بایدت دید
که ایشانند در اعیان توحید
ترا این هر سه جوهر هست موصوف
وز ایشان رازها اینجاست مکشوف
ترا این هر سه جوهر گر بدانی
ترا این هر سه جوهر نور ذاتند
که بنموده رخت اندر صفاتند
ترا این هر سه جوهر هست بر حق
بدین هر سه تو داری روشنایی
بدین هر سه بیابی در صفاتت
بدین هر سه بیابی راز بیچون
در اینجاگه عیان هفت گردون
بدین هر سه حقیقت شد نمودار
از این هر سه عیان شد دید دیدار
بدین هر سه شدم واصل حقیقت
ازاین هر سه عیان شد دید دیدت
بدین هر سه منم کل راز دیده
بدین هر سه اگر ره میبری تو
سزد گر جز که ایشان بنگری تو
در ایشان کل عیان دلدار یابی
بدیشان بنگر و دیدار خود بین
در ایشان جملگی اسرار خودبین
که ایشانند اینجا جوهر بود
اگر ایشان نبودی در دوعالم
گر ایشان اندر این عالم نبودی
حقیقت عشق از ایشانم عیانست
اگرچه هر سه اینجا جان جانست
حقیقت عشق از ایشان میشناسم
از ایشان من ابا شکر و سپاسم
حقیقت عشق موجودست از ایشان
چو ایاشن صاحب رازند دریاب
هم از ایشان از ایشان کل خبر یاب
چو ایشان صاحب اسرار جهانند
عیان هر سه را بین و بقا شو
وز ایشان آخر اینجا کدخدا شو
عیان هر سه را بین بنگرت راز
از این هر سه عیان انجام و آغاز
عیان هر سه بین تا راز بینی
وز ایشان جمله اشیا بازبینی
عیان هر سه اینجا مصطفی دید
در ایشان بیشکی آنجا لقا دید
عیان هر سه اینجا مرتضی نیز
حقیقت یافت در اسرار هرچیز
عیان هر سه را بین و لقا شو
در ایشان آخر اینجا کدخدا شو
عیان هر سه در ایشانست پیدا
حقیقت درتو آن پیداست پیدا
عیان هر سه اینجا در درونست
یقین میدان که درتو رهنمونند
از آن هم باطنت قادر نماید
از آن اینجایگه مر بود اسمست
حقیقت هر دو توحید اله است
از آن باطنت بشناس و حق یاب
که خورشیدند از حق حق بحق یاب
شوی آخر چو هستی مر تو طالب
ز باطن شد حقیقت کل پدیدار
در آخر ظاهرش در خواست از حق
که تا ظاهر بیابد راز مطلق
بحق گفتا که اشیاام تو بنما
در اینجا راز پیداام تو بنما
حقیقت چون ز باطن کاردان شد
حقیقت شرح آن از جسم و جان بین
همه در خویشتن بیشک عیان بین
ولکین این بیان را شرح گویم
در آن هیلاج کانجا راز گویم
حقیقت شرح هیلاجم چنان است
که شرح کل در اینجاگه عیانست
یقین عین اشیا را از آن یاب
درون را در یقین راز نهان یاب
ز پنهانی مگو پیدا تو بنگر
چه خواهی دید از پنهان که بودست
نظر کن سر اشیا کان نموداست
حقیقت هم ثقیل و هم خفیفست
بیانی دیگر است این سر اسرار
ز هیلاجت کنم اینجا بدیدار
ز این جوهر که نام آمد صفاتش
از این پیداست مر اعیان ذاتش
ازاین جوهر بیابی کام اینجا
از این جوهر نمودت جسم در دید
که این جوهر عیان آمد ز توحید
از این جوهر نظام عالم آمد
از این جوهر عیان شد هر چه بنمود
حقیقت این ز ذات کل عیان بود
از این جوهر عیان شد جوهر ذات
از این جوهر نمودارست ذرات
از این جوهر ببین تابنده اختر
حقیقت هر شبی اعیانست جوهر
از این جوهر ببین تابنده خورشید
از این جوهر نظر کن جوهر ماه
که میتابد ز اعیان بهر او ماه
بسی اسرارها یابی از این باز
اگرداری یقین چشم یقین باز
ترا چشم یقین میباید ای دوست
که تا یابی که این جوهرهم از اوست
که تا چشم دلت بگشاید اینجا
ترا چشم یقین میباید ای دل
که مقصودست بیشک جمله حاصل
نشیبی این زمان وقت فراز است
کز آن اسرار جزو و کل بدیدست
اگر امروز یابی از یقین تو
حقیقت دانم اینجا پیش بین تو
حقیقت چون بدانی خود تو اویی
بیابی از صفات انجام وآغاز
ترا چون چشم جان اینجا یقین است
حقیقت در همه عین الیقین است
وگر مر چشم دلت امروز بازست
حقیقت او در اینجا عین رازست
حقیقت شرح گفته ستم ترا یار
یقین از چشم جان مقصود ذاتست
یقین چندی همی بیند ز بینش
حقیقت هر سه در هم راز دانند
حقیقت چون ببینی باز دانند
یقین دیدار ذاتست از در کل
حقیقت آنست گر تو باز دانی
بدان دیدار سر را باز دانی
کسی کو را در اینجاگه حضور است
که از عین حضور اینها بدانی
حضور از ذات دان ای مرد عاشق
اگر هستی در اینجاگه تو صادق
که آید از حضورت آن بدیدار
که از اینجا بیابی هر معانی
حضوری را طلب در طاعت خویش
که تا یابی در آن سر راحت خویش
ترا بنماید اینجا بیشکی شاه
ز طاعت در بر جانان نظر یاب
یقین دیدند اینجا جان جانان
بطاعت کوش و پیش آور حضوری
که تا یابی در اینجاگه حضوری
بطاعت یاب جانان را تو در راز
که چشم جانت از طاعت شود باز
که تا حقت شود اینجای مشهور
بطاعت خوی کن چون انبیا تو
که از طاعت بیابی مر لقا تو
در اینجا تو عیان راز یابی
بطاعت جمله مردان راز دیدند
جمال جان ز طاعت باز دیدند
ز طاعت انبیا بردند کل گوی
ز طاعت هر سخن از راز کل گوی
چو مردان پشت بر دنیا کند او
شود او را عیان دیدار کل فاش
بطاعت یابد اینجا دید نقاش
ز خوفت در گذر در راحت آویز
از اول در وضو میدان تو اسرار
که اینجا از چه خواهی کرد این کار
از اول تا بدانی عین دل پاک
وگر چون آب آری در دهان تو
مگردان ذکر او جز بر زبان تو
شوی بیشک تو از اسرار آگاه
وگر چون دست شویی راز میگوی
پس آنگه دست ازدنیا فروشوی
یقین مر ذات از هر سوی بینی
در آن دم باشدت ز آندم فراغت
بگردان روی جان از سوی دنیا
وگر چون هر دودست ای دوست شویی
یقین میدان که جمله دید اویی
حقیقت دوست را ازدست مگذار
دو روزی دست او فرصت نگهدار
که اندردست خود یابی سراسر
برایشان دست چون یابی سراسر
یقین میدان که آن دم راز داری
چو پیشانی کنی از آب او تر
ترا این سر بود هر بار خوشتر
همه در پیش بینی آن زمان باز
حقیقت در سرت انجام و آغاز
بیابی سر پیشان آخر ای دوست
برون آیی مثال مغز از پوست
وگر چون می بشویی مر قدم تو
نهی آنگه قدم در کوی دلدار
قدم در راه جانان نه دمی تو
فرو باران ز شوقت شبنمی تو
قدم در کوی جانان نه بتحقیق
که تا یابی در اینجاگاه توفیق
قدم در کوی جانان نه در اینجا
که تادر آن وضو باشی تو یکتا
قدم در کوی جانان نه حقیقت
قدم در کوی جانان نه یقین تو
که تا یابی عیان عین الیقین تو
قدم در کوی جانان نه در اسرار
که تا باشی از این معنی خبردار
قدم چون در ره جانان نهادی
قدم را اینچنین نه اندر این کوی
که تا یکی از آن یابی ز هر سوی
حقیقت مغز جان بی پوست آیی
چنان باید چو آیی در نمازت
چنان باید چو تو تکبیر بستی
یقین ازدام زرق و مکر رستی
چو گفتی آن زمان الله و اکبر
چو گفتی آن زمان الله از جان
درون بینی حقیقت راز پنهان
چو گفتی آن زمان الله از دید
یکی بینی در آندم عین توحید
چو گفتی آن زمان الله در راز
حقیقت ذات کل بینی زخود باز
چو گفتی آن زمان الله ناگاه
دل و جانت از آن واصل نماید
که آندم هم عیان و هم نهانی
که حق زان میتوانی یافت آندم
حضور آندم بود گردی تو واصل
همه مقصود از این آید بحاصل
حضور آندم توان دم باشد ای جان
که ذات کل بود در دید جانان
طبیعت آندم از خود دور گردان
طبیعت آندم ازخود دورانداز
دل و جان در بر آن نور انداز
نظر کن جان و دل در غرق نورت
مباش آندم دلا غافل در اسرار
نظر در سوی هر چیزی تو بگمار
درونت پاک دار و با صفا باش
در آن لحظه تو دیدار خدا باش
درونت پاک دار آن لحظه در جان
که درجانت نماید روی جانان
چو حق درجان و اندر جانست موجود
حقیقت سجده پیش او چو کردی
حقیقت سجده جانان کن اینجا
دلت چون مهر و مه رخشان کن اینجا
تو سجده سجده او میکنی دوست
حقیقت جسم و جان وجملگی اوست
چو کردی سجده پیش یار اینجا
چو کردی سجده پیش او حقیقت
چو کردی سجده صافی گشتی از خویش
حجاب جسم و جان بردار از پیش
درون را با برون گردان مصفا
درون را با برون کن غرق در نور
که تا باشی بکل نور علی نور
یقین دریاب وانگه رو بقربت
بخواه از حق تعالی او یقینت
از او میخواه در عین الیقینت
بجز او هیچ ازو اینجا مجو تو
از او او خواه اینجا در حقیقت
که تا پیدا نماید دید دیدت
از او او بین حقیقت آشکاره
هم از وی هم بدو میکن نظاره
از او او بین که بود تو یقین اوست
حقیقت هرچه بینی مغز با پوست
از او او بین که ذاتش هست موجود
ترا دیدار او چون هست مقصود
از او او بین که سرتاپایت اینجا
از او او بین اگر تو راز دانی
که او در خویشتن می بازدانی
از او او بین که او آمد وجودت
از او او بین اگر هستی تو آگاه
تو او در خود نگر اینجا حقیقت
تو اویی او تو نادانی در اسرار
کنون از سر کل اینجا خبردار
یقین مر باطن و ظاهر تو باشی
سجود خویش کردی در عیان باز
تو اینجایگه در انجام و آغاز
بتو پیداست اینجا هرچه دیدی
خدایی این زمان در دید دیدی
از اول تا بآخر در تو موجود
حقیقت کل تویی اسرار معبود
نه نار و باد و نی از آب و خاکی
تومنصوری دویی اینجا نداری
شعر | ناهید