بخش ۴۴ - در صفات جان و دل گوید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۴۴ - در صفات جان و دل گوید
عطار نیشابوریتعالی الله که بیمثل و صفاتند
حقیقت هر دو در دیدار ذاتند
تعالی الله که هر دو در یکیاند
ابا عطار جانان بیشکیاند
تعالی الله که هر دو آفتابند
که با ذرات اندر نور تابند
تعالی الله دو دیدار نمودار
حقیقت در حقیقت صاحب اسرار
تعالی الله نور لایزالند
کنون اندر تجلی جلالند
تعالی الله از این جوهر پاک
که اندر آب و ریح و نار در خاک
نمودند و حقیقت یار گشتند
ز شاخ عمر برخوردار گشتند
بسی اسرار دل دارم که گویم
نمیدانم ز معنی با که گویم
بسی اسرار جان اینجا نمودیم
کنون هر کو در این منزل درآید
ازاین اسرارهای جوهر الذات
از این اسرارها اسرار بین کیست
حقیقت همچو ما یک یار بین کیست
که برخوردار این دیدار گردد
در این بحر پر از جوهر که جانست
که اینجا در یقین جوهر عیانست
که را زهره است تا جوهر ستاند
در این دریای او غرقه نماند
که را زهره است از این دریای اعظم
که یک دم با تو جوهر برکشددم
کز اینجا یافتم هر لحظه جوهر
مرا این بحر کل آمد بدیدار
مرا این جوهر کل راه دادست
مرا این جوهر اینجا شاه دادست
در این بحرم یکی جوهر پدیدست
درونم بیشک از بیرون پدیدست
از آن جوهر چو رهبر یافتستم
کنون چون جوهرم در دست افتاد
مرا جوهر عجب در دست افتاد
همی خواهم که آن کلی ببینند
کسانی کز عیان صاحب یقینند
مراجوهر بدست اینجا خریدار
مرا بستاند این جوهر ز خود باز
که تا گردم یقین بیجان و تن باز
چو این جوهر مرا دادند آخر
از آن دایم حضور ونور دارم
حضورم بیخودی اکنون بدیدست
درونم بیشک از بیرون بدیدست
بود زیرا که دارم قربت دوست
حقیقت عین ذات و رفعت دوست
ز جانان هم بجانان راه دارم
حقیقت سر از آن آگاه تر شد
حقیقت یافت وصل اندر نهانم
دلم این دم حقیقت جوهر اوست
که جمله پیش او دیدار نیکوست
دلم یار است و جان دیدار باشد
از آن دل دایما با یار باشد
که جان هم واصل و دل هست واصل
یقین مقصود هر دو گشته حاصل
کنون هم وصل هر دو آشکارست
حقیقت هر دو در دیدار یارست
کنون در وصل جانان بیشکیاند
چو جان اصلست از جانان که جانان
که جان گوید ترا اسرار پنهان
چو جان اصلست از جانان خبردار
چو من پیوسته در جانان پدیدار
چو جان اصلست با جان آشنا شو
چو با جان آشنا گشتی خدا شو
چو باجان آشنا گشتی بیندیش
حجاب و پردهها بردار از پیش
چو با جان آشنا گشتی بتحقیق
ز جانت بود تاوان لحظه توفیق
چو با جان در یکی دیدی در اشیا
تو باشی در نهان پرده پیدا
مبین چیزی اگر مردی نه بینی
بجز جانان مبین اکنون چو عطار
حقیقت جان ز دید او نگهدار
بجز جانان مبین در هیچ رویت
که او اینجاست اندر گفتگویت
بجز جانان اگر تو راز دانی
که هم هیلاج خود را باز دانی
چو جانانست با تونیست اسرار
حقیقت جان ز دید او نگهدار
ز جانان گوی از جانان حقیقت
فنا کن آن زمان خود را تو در وی
یکی شو هان یکی در دید لاشی
فنا کن خرقه خود در بر دوست
برون آور حقیقت مغز از پوست
فنا کن بود خود تا بود گردی
که اندر بود کل معبود گردی
فنا کن مغز را و پوست بگذار
فنا کن خویشتن عطار در جان
که اسراری تو مر اسرار در جان
یقین گفتار من با یار افتاد
مرا گفتار از یاراست هر دم
کز او هر لحظه دیدارست خرم
سخن در بیخودی میگویم اکنون
ز جانان وصل کل میجویم اکنون
سخن در وصل کل هیلاج افتاد
از آن گفتار با حلاج افتاد
سخن در وصل کل اینجا نمایم
اگرچه این زمان افتادهام دوست
همه یارند لیکن جمله بی یار
همه یارند و در دنیا ندانند
یقین این نیز در عقبی نمایند
دراینجا وصل جانان دست دادست
غنیمت دان که جانان دست دادست
در اینجا وصل جانانست دریاب
در ایجا وصل جانان یافتستی
در اینجا وصل معشوقست پیدا
همه از بهر این در شور و غوغا
همه در شور و در سودای دنیا
وصال اینجاست مر صاحبدلان را
که پیش از مرگ بیند جان جان را