بخش ۴۶ - حکایت در وقت پیر گوید
عطار نیشابوریشبی در صحبت پیری بدم شاد
نشسته در عیان عشق دلشاد
بدم اندر حضورش مانده خاموش
ز سر عشق بد آن پیر مدهوش
دمادم پیر در مستی اسرار
شدی در حالت اسرار بیدار
وگر آهی زدی در عشق و هویی
شدی گردان بر من همچو گویی
بسرگردان شدی مانند پرگار
چنین گفتی بلند اینجاکه دیدار
نموی میربایی این چه باشد
تو جانی و معانی این چه باشد
ترا خواهم که سلطان جهانی
حقیقت مر مرا دیدار جانی
نظر پنهان مکن از من کنون تو
چو هستی در حقیقت رهنمون تو
در اینجاگه یقین آگاه مایی
ترا میخواهم اینجا جاودانه
ترا میخواهم و خود را نخواهم
حقیقت نیک و هم بد را نخواهم
جمالت چون نمودی پرده بردار
وگرنه کن مرا ای دوست بردار
منم من چون تویی ای پرده جان
تو بودی مر مرا گم کرده جان
کنون من نیستم هستی تو داری
بلندی و یقین پستی تو داری
کنون من نیستم ای مایه ناز
تو باشی در میانه صاحب راز
کنون من نیستم ای جان جمله
تو باشی این زمان اعیان جمله
کنون من نیستم جانا تو باشی
تو باشی این زمان اعیان تو باشی
کنون من نیستم هستی تو دایم
بگفتی این و گشتی پیر خاموش
چو آمد نزدم آن پندار خاموش
سؤالی کردم از آن پخته راز
که با من گوی از آن اسرار خود باز
خبربودت در آن رازی که گفتی
مرا گفتا که تو رازم شنفتی
کز این اندیشه جانم پر ز خونست
مرا گفتا که ای جان و جهانم
چگونه من که من چیزی ندانم
در اینجا و ترا من راز گویم
ترا گوید ز عشق اینجای پاسخ
یقین آن دم مبین خود را در اسرار
حقیقت خود مبین تا دوست یابی
چنان کاینجا وصال اوست یابی
بجز او هیچ منگر در عیان تو
حقیقت خود مبین اندر میان تو
حقیقت خود مبین و یاربین باش
تو دید او عیان اسرار بین باش
حقیقت خود مبین و او ببین تو
اگر هستی د راین سر پیش بین تو
حقیقت خود مبین در وی فنا باش
چو رفتی محو او شو کل فنا باش
حقیقت خود مبین جز او حقیقت
در آن دم چون وصال آید بدیدار
حقیتق جان شود کل ناپدیدار
در آن دم هرکه آنجا خود نبیند
بد و نیک از خدا دان جمله نیکوست
حقیقت بد مبین چون جمله از اوست
هر آنکو خود ندید او جمله حق یافت
در اینجا بود خود را حق حق یافت
دویی برخاست تا یکی عیان شد
حقیقت در یکی او جان جان شد
خطابش جمله با جانست اینجا
که ذات کل یقین اعیانست اینجا
مبین عطار خویش الا که هم یار
یقین میدان که بود تو خدایست
از آن اینجاست دیدار بقایست
چو او در تست آخر تو که باشی
چو ازوی دم زدی او گوی دایم
که از ذات ویی در عشق قایم
چو از وی دم زدی او دیده تست
خدابین باش نی خود بین در اینجا
که خود بین باشد اینجا خوار و رسوا
خدابین باش ای پاکیزه گوهر
مگو هرگز که هستم نیز بهتر
از او گوی و وز او جوی آشکاره
وز او کن در نمود خودنظاره
دویی چون رفت او در تست موجود
منی تو کنون از اوست مقصود
دویی رفت و ترا او شد یگانه
دل و جان هر دو با هم آشنا شد
چو دیدارند هر دو در تن تو
تویی تو یقین هم اوست بنگر
تو اویی این زمان عطار او تو
چو او بینی یقین باشی نکو تو
تو اویی این زمان در عالم خاک
ترا بنموده رخ این صانع پاک
ترا اینجایگه بنموده دیدار
ترا زیبد که میگویی به جز وی
دگر چیزی یقین جویی به جز وی
چو جستی یافتی اکنون مجو تو
که او خود گوید و می من مگو تو
چو درجانست خود گوید اناالحق
نموده خود بخود انجام و آغاز
چو در جانست خود گفته ست خود راز
چو درجانست اسرار جهان است
همی گویم منم چون تو نگویی
خداوندا تو میدانی که عطار
ترا میبیند اندر عین دیدار
بجز تو هیچ اینجاگه ندیدست
که اندر تو حقیقت ناپدید است
که دیدار تو جز دردم ندارد
حجابش برگرفتستی تو از پیش
که مخفی نیست هر اسرار پیشت
بتو دانا است مر عطار اینجا
بتو گویا است هر اسرار اینجا
تو درجان ویی پیوسته جاوید
هم اندر تو شدست او ناپدیدار
چنان امیدوارم من در آن دم
که گردانی مرا محو دو عالم
در آن دم عین دیدارم نمایی
چو آیم بیخود اندر زیر خاکت
حقیقت درجهان گفتار با تست
همه گفتارها ما را از این راز
ابا تست و کنون کارم تو میساز
تو میدانی که عطار است خسته
در این وادی دل او شد شکسته
از این اشکستگی دریافت اسرار
ز دیدار تو ای دانای اسرار
هر آنکس را که خواهی درگشایی
مر این گوهر من از فضل تو سفتم
ترا دیدم که بیشک کار سازی
بنگذارم ترا یک دم ز دیدار
ترا بینم یقین تا وقت کشتن
دمی از تو نخواهم دور گشتن
نخواهم گشت از تو یک زمانم
که بیشک مر تویی جان و جهانم
در آن عالم تویی اینجای هم تو
حقیقت هم وجود و هم عدم تو
در آن عالم یقین هستی عیان ذات
که نور تست اندر جمله ذرات
از آن اینجایگه عین الیقینم
ترا میبینم و اینجا عیانست
که دیدار توام اسرار جانست
ز شوقت محو گردانم در آن خاک
همه اجسام در تو تا شوی پاک
ز شوقت این زمان دیدار دارم
کنونم جان و دل سوی تو مانده
منم در عشق تو مجروح مانده
ابا دیدار تو با روح مانده
که گردانی مرا دید تو ظاهر
مرا بود تو میباید که دیدم
کنون اینجا چو در بودت رسیدم
از آن بنمودیم اینجا ز هیلاج
که تا بر سر نهم ازدست تو تاج
از آن بودم یقین بنمای تحقیق
که از بود تو یابم جمله توفیق
تو بنمودی مرا اسرار اینجا
از آن بودم نما تا جان فشانم
که جان چبود سرم با جان فشانم
از آن بودم نما ای ظاهر جان
که هستی مر مرا تو دید اعیان
عیان ذات تو میخواهم از تو
که گردد بر من اینجا روشن از تو
یقین شد این زمانم زانکه جانی
دوعالم را بتو دیدم در اسرار
ولیکن پرده را از پیش بردار
مرا این پردهها بردار از پیش
که تا من گردم اینجاگاه بیخویش
مرا این پرده باید تا درانی
کنونم پرده اینجاگه حجابست
از آنم با تو اینجا صد عنانست
تو میدانی همه اسرار پنهان
تویی بر جزو و بر کل واقف جان
تو میدانی همه اسرار اینجا
که بنمودی همه دیدار اینجا
امید از روی تست ای جان جانم
که بیشک خود تویی راز نهانم
همه در تو شده اینجای فانی
از آن اسرار جمله می تو دانی
زهی بود تو ناپیدا ز دیدار
همه اندر تو تو خود ناپدیدار
همه باتست و و تو اندر میانه
همه باتست و تو عین الیقینی
همه باتست و تو خورشید ذاتی
که ذات اینجایگه عین صفاتی
همه ازتست پیدا اصل از تست
یقین شد این نفس چون وصل از تست
مرا بنمای اینجاگاه تو وصل
که آن را انتها نبود بدیدار
همه اندر تو تو خود ناپدیدار
همه با تست اندر این میانه
از آن وصلم ببخش اینجایگه تو
ببخشم در یقین آن پایگه تو
در اینجا عین اسرار تو دارم
وصالت آنچه باقی هست اینجا
مرا اینجایگه پیوسته بنمای
مرا آن وصل میباید که داری
که من در آن کنم کل پایداری
مرا زان وصل اگر بخشی زمانی
که خواهم گفت اینجاآخرت اصل
نمایم بعد از آن اینجایگه وصل
تو میدانی که خواهد گفت عطار
طمع از جان وز عالم بریده ست
که دیدار تو جانا باز دیدست
چو بردیدار تو او جان فشاند
در این اسرار تو کی جان بماند
که در آخر مرا بی خویش کردی
در این بیخویشی و تنهایی من
تو دانایی که در این سر چگویم
که از کویت فتاده در درونم
حقیقت هستی اینجا رهنمون تو
درونم از تو پرنور است اینجا
نهادم همچو منصور است اینجا
درونم صاف شد با وصل ای جان
مرا شد در زمانه یار اعیان
از آن در اندرون خود شتابم
مرا در اندرون وصلست تحقیق
از آن پیوسته زین اصلست توفیق
تو دانی بیشکی جان و جهانی
ترا گفتم که راز من تو دانی
دم اینجا زد که داند او نماند
تو درعطاری و عطار اینجاست
ترا پیوسته در اسرار اینجاست
از آن دست ازدل و جان برفشاندست
از آن هیلاج در اسرار باقیست
از آن عطار در تو جانفشانست
که دیدار تو اینجا روح از آنست
یقین بنموده اینجا عین آیات
که میداند یقین کاینجاتو بودی
درون جزو و کل بینا توبودی
تو ای عطار این گفتار تا چند
تو میدانی که یارت در درونست
ترا بر جزو و بر کل رهنمونست
از او بین عین دیدارش حقیقت
از او میدان تو اسرارش حقیقت
که خواهم گفت من از بعد جوهر
تو از هیلاج آن سر باز دانی
چو اصل کل در اینجاگه بیانست
از آن اینجایگه کلی عیانست
ز هر یک بیت از آن برگوی توفیق
ولی یک جوهر از کل پایدار است
ز هیلاجت کنم روشن عیان باز
به بینی جوهر انجام و آغاز
هزاران نافه در هر بیت پنهانست
که گویا جملگی در ذکر جانانست
هزاران نافه میریزد ز یک حرف
سزد گر پر کنی از نافها ظرف
که باشد مر ورا حد و قیاسی
کسی باید که باشد طرفه شهره
اگر دانا است ور نادانست در کار
چه نادان و چه دانا بهر مرگست
همه تا عاقبت داند که مرگست
حقیقت ترک کن تا زنده باشی
جهان را ترک گیر و پادشه شو
بنزد واصلان چون خاک ره شو
جهان را ترک کن تا شاه گردی
ز شاهی بعد از آن آگاه گردی
تو ترک جمله کن کآنگاه شاهی
حقیقت برتر از خورشید و ماهی
تو ترک خویش کن عطار اینجا
تو ترک خویش کن عطار اکنون
چو دیدی ذات اینجا بیچه و چون
تو ترک خویش کن گر دوست خواهی
برو صورت پرست از دوست خواهی
سخن گفتی هم ازمغز و هم از پوست
شدی واقف چو دیدی جملگی او
که راندی نکتههای سر اسرار
بخش ۴۶ - حکایت در وقت پیر گوید - عطار نیشابوری | ناهید