بخش ۴۹ - تشویق نمودن مستعداد بولایت حضرت شاه مردان - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۴۹ - تشویق نمودن مستعداد بولایت حضرت شاه مردان
عطار نیشابوریچون بدین مصطفی همره شوی
از طریق مرتضی آگه شوی
هرچه گفتار کلام است و حدیث
گوش کن مشنو سخن از هر خبیث
رو توبیعت کن باولاد رسول
تا کند الله ایمانت قبول
هرچه فرمایند میکن تو بجان
تو بجان کن آنچه گویندت عیان
خود ورای رأی ایشان راه نیست
گر روی ره غیر آن جز چاه نیست
چاه چبود چاه خسران چاه ویل
گفتمت حرفی ببینش چون سهیل
آن سهیلی کز یمن بر هر که تافت
از شعاعش بوی دید ور نگ یافت
بوی و رنگ از حب آل مصطفی است
هر که دید او سرخ روی دو سراست
دفتری سازد که ظاهر خوش بود
رو تو غیر از راستی چیزی مگو
زآنکه باشد این بعالم خود نکو
هر که او دفتر بقلابی کشید
پیش قلابان فکن این غل و غش
عالمی از دست خط گمره شدند
بعد از آن چون نور ایمان شمع کن
چیست چندین رسم و این آییین همه
رسم و آیین را گذار و راست باش
باش یک روی و مکن این راز فاش
راست قول مصطفی و مرتضی است
غیر این هر کس که کرد او برنخاست
راه احمد راه حق دان بی گزاف
خط کلام است و حدیث است و ورع
نیست حاصل دیگران را جز جزع
هیچ میدانی که در عالم چه شد
این همه بدعت بعالم از که شد
از کسی کو راه حق پوشید و رفت
آستان دوزخ او بوسید و رفت
رو تو بی حکم خدا کاری مکن
خویش را درضد چو مرداری مکن
هر که از دین نبی بیزار شد
او نجس گردید چون مردار شد
هرکه او در راه دین تقصیر کرد
خویشتن را درجوانی پیر کرد
هر که با او یار شد او یار دید
کور شد آنکه ورا اغیار دید
هرچه در عالم بظاهر حاضر است
تو یقین میدان که فانی آخر است
تو بظاهر نیک باش و نیک رو
وآنگهی گفتار ما را توشه کن
غیر ایشان نیست هادی ای عزیز
گر تو بینی ناکسی و بی تمیز
رو بصحرا آر و خود را وارهان
هست صحرا و ادیی بس با حضور
دیده اغیار از آنجا مانده دور
هست صحرا آنکه گل روید از او
اهل معنی نکته ها گوید از او
چون برون آیی تو از شهر بدن
اندر آن صحرا روی بی خویشتن
همچو گل جا در میان جان کنی
رو تو نیکو باش و هرجا باش باش
زآنکه این معنی نباشد بی بلاش
تا که یابی از بلای او ثمر
خود بلای تو همه از تو بود
هر بلا کز وی بیاید خوش بود
رو مکن با اهل حق جنگ و نزاع
گر کنی حشر تو باشد باسباع
حیف باشد خود که شیطان در جهان
خود تووسواسی شوی با این و آن
رو تو از وسواس شیطان دور باش
تا ببینی با نبی در یک قباش
گر بصورت دردومظهر جلوه کرد
مظهر ما در دو عالم هست فرد
زآنکه اعمی را نباشد راه حق
راه حق از معصیت گردد خراب
ساختی یک خانه را هفتاد در
خود برآ از باب او درعلم حق
تا بری از جمله صدیقان سبق
چونکه جنت خواستی با حق گرو
رو تو فتاح علیم از حق شنو
ز آنکه حق دانا ز سر خلق شد
از درون یابم بسویش راه را
در حقیقت مرتد و ملعون شوی
مذهب غیر از دلت بیرون دوان
در دلت نهری ز ایمان کن روان
تا که باشد علم شرع تو نکو
راه حیدر را در این خود کی شکیست
قرنها این بد سرشته در گلم
تا که گفت آنشاه من با من سخن
عیب من در این سخنها تو مکن
آنچه او گفته است من خود آن کنم
غیر دینش را همه ویران کنم
تو زدین او بکن یک خانه ای
واندر آنجا جای ده جانانه ای
گنج و مایه حب او باشد ترا
پیش تو دیو لعین رحمان بود
جامده در خانه بغض و کینه را
تیره از ظلمت مساز آیینه را
هرکه بر دین شه مردان برفت
از جهان میدان که با ایمان برفت
وآنگهی رو جان دشمن چاک کن
جان دشمن چاک کردم زین سخن
زآنکه دشمن را نباشد بیخ و بن
این معانی را بدان و فهم کن