بخش ۶۷ - در قبول نمودن نصیحت و بیان ادیان و ملل مختلفۀ مخترعان و توضیح دین هدی که طریقۀ آل مصطفی و مرتضی است - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۶۷ - در قبول نمودن نصیحت و بیان ادیان و ملل مختلفۀ مخترعان و توضیح دین هدی که طریقۀ آل مصطفی و مرتضی است
عطار نیشابوریپند آزادیست ای آزاده مرد
تو برآراز غافلی خویش گرد
سالها غافل از این پند آمدی
لاجرم چون دیو در بند آمدی
رو تو این پندای پسر در گوش گیر
بعد از این در خم وحدت جوش گیر
هست این پند ز آیات کلام
از زبان مصطفی خیرالانام
هست این معنی به قرآن خود جلی
گشت والی بر سر خلقان علی
از ولایت وز هدایت کان اوست
انما خوش آیتی در شأن اوست
معنی حق اوست یعنی در کلام
ختم این معنی باو شد والسلام
حیدر کرار محبوب خداست
جمله انس و ملک بر این گواست
چشم بد از روی ایشان دور دان
غیر حیدر این مراتب کس نداشت
هرکرا با او ولایت همره است
او ز حال هر دو عالم آگه است
هرکه او در خود ندیده شاه را
عمر ضایع کرد و گم خود راه را
جلوه گر کرده است اندر هر لباس
از کمال حق نباشد این غریب
اوست آن کو مظهرش گویند خلق
من عجایب دانمش در زیر دلق
دیدم او را من بعین خویشتن
لاجرم چون بحر گشتم موج زن
مرده ای بودم بعالم همچو تو
هر که او زنده باو دان زنده شد
رو تو او را بین و واصل شو در او
ز آنکه غیر او نباشد راه رو
راه حق او راه خدا ای ناصبی
دست او خود دست حق دانم یقین
گر نمی دانی برو قرآن ببین
کفر نبود این سخن در پیش من
فوق ایدیهم بخوان بی خویشتن
خوانده ام من وصف او را در کلام
گر نمیدانی تو علمت شد حرام
علم ازو و عقل ازو دان ای پسر
عالمان را من کنم از وی خبر
جن و انس و جمله در فرمان او
رو بنقدش بین تو عقل کل و بخت
ز آنکه نسیه پیش عشق انداخت رخت
عشق و عقل و نسیه و نقدش ببین
بعد از آن بر تخت انسانی نشین
او ندارد در دو عالم خود زوال
گر سخن گویم جهان برهم زنم
ترسم از منصور ناگه دم زنم
فکر سر آنکس کند کوراسراست
خلعت دنیا مر او را در بر است
این چنین کس هست مردود ازل
ز آنکه باشد فکر و درک او دغل
من ندارم فکر و ذکر این جهان
محو او باشم چو عشاق ای جوان
هرکه عاشق گشت او خود یار ماست
در معانی دیده و دیدار ماست
هرکه عاشق گشت او مقبول شد
صد هزاران جان فدادر راه او
جان فدا عطار را در شاه او
خود دل دشمن ازو در بیم بود
شک میاور نور ایشان را ببین
ورنه باشی همچو شیطان لعین
بود ابراهیم چون از دوستان
چونکه آدم قطره ای از نهر اوست
نور یزدان علم رحمان بوتراب
او نرفته در جهان هرگز بخواب
او نخورده ای پسر برگو که چون
تو مخور گندم چو خواهی همدمی
گر خوری گندم ز من غافل شوی
شه بحکم حق نخورده حنطه ای
اوست در معنی چو حی و زنده ای
رو تو بینش همچو حی در خویشتن
رو نمایی دل از ایمان اوست
علم ابراهیم و احمد زآن اوست
او بود چون لعل اندر کان ما
هر که یک جو حب اودر جان ندید
هست ملعون و مکدر چون یزید
حال آن معلون شنیدی در جهان
تا چه کرد اوبا امیرمؤمنان
با لعینان سوی دوزخ کرد رو
شد نبی و مرتضی بیزار از او
حال این کس در قیامت چون بود
دوزخ و عقبی از او پر خون بود
بعد از ایشان دوستان شه ببین
تا چها کردند با مشتی لعین
پور مالک بود همچون جان او
او گرفته جان ملعونان بصید
تیغها بر فرق دشمن رانده اند
کفر را در قوم مروان مانده اند
کرد او جان را فدا در راه حق
این مهان خود تیغ بهر حق زدند
روح ما با یاد ایشان هست شاد
منقطع کردند و رستند از بلا
هیفده تن خود خلافت کرده اند
جمله دلها را جراحت کرده اند
از پی دنیا ز دین بگذشته اند
تیغ را بر فرقشان بگماشتند
جملگی را تو ز دین بیرون شمار
بعد از ایشان خود بنی عباس شد
چار در خود اندر او پرداختند
دین و مذهب را برون انداختند
بوحنیفه گفت کین دین مهمل است
پیش من دین نبی خود مجمل است
زآنکه علم دین ندارد خود فنا
شافعی گفتا که قول من حق است
پیش من قول نبی خود مطلق است
بهتر است از قول دیگر در سخن
قول من چون قول پاکان روشن است
این زبانی دان که بیرون از تن است
برده ام هستم امام راستگوی
دین و مذهب را در او پرداختند
جعفر صادق شد او کرسی نشین
زآنکه داند علم حق را او یقین
زآنکه حق بر او در شرعش نبست
شرع احمدبین که صادق دیده است
چار مذهب اندر او گردیده است
چارمذهب دان در او خود تو بیک
تا نیفتی اندر این معنی بشک
کرد جعفر عاشقان را راه بین
در طریقت راه عاشق را گزین
دانکه دینت را بقلب اندوده اند
قلب و ذکرت را بسی آلوده اند
رو ز روی انبیا تو شرم دار
خود بدین دیگران کفر و بلاست
ای تو هرجایی شده در دین خود
مکر و حیله کرده تلقین خود
رو تو شرع مصطفی را یک نگر
ورنه ایمان تو دارد صد خطر
هر که او را دیده ای احول بود
کار او در دین حق مهمل بود
هرکه چون عطار با ایمان بود
رو تو شه را در وجود خویش بین
تا شود همچون سلیمانت نگین
غیر این مذهب دگر هاهست هیچ
صاحب فتوای ما خود هست گیج
زآنکه او چون ریسما پرپیچ بود
پیچ و تاب آمد همه این دین او
تو زخود بگذر که تا یکتا شوی
هرکه بینا شد بمعنی نور شد
گاه مست یار و گه مخمور شد
هرکه بینا شد خدا را دید او
تو نداری قطره ای در بحر تن
چونکه ازدریا تو دوری کرده ای
خویش را در دین چو موری کرده ای
مور تشنه لنگ و لوک و رانده ای
از لب دریای وحدت مانده ای
خشک گردد خود ز بی آبی درخت
رو وجودت سبز گردان همچو بخت
زآنکه اسرار ولی اش بند شد
گر همی خواهی که باشی زنده نام
رو طلب از آب کوثر یک دوجام
تاشوی چون خضر زنده درجهان
قطره چون با بحر شد پاک آید او
بلکه از افلاک چالاک آید او
قطره پاکان بپاکان شد قرین
ثبت این در مظهرم باشد یقین
جوهر و مظهر تو پیر خویش دان
تا ببینی نور غیبی را عیان
خود ورا خوانند اندر وقت حال
دین به اسلام نبی باشد درست
من که از رزقش چشیدم ذره ای
نعره من بین در این مظهر تمام
از دل مظهر هزاران چشمه خاست
چشمه ای ازوی هزاران بحرهاست
هرکه مظهر را بداند سرور است
رفعتش از مردمان بالاتر است
میل بالا هرکه دارد مرد ماست
میل بالا بهتر از پستی بود
عاشقی خود رستن از هستی بود
بین که عیسی میل بالا کرده است
او چگونه بر فلک جا کرده است
رو تو چون شهباز پروازی بکن
رو تو با معشوق خود نازی بکن
تا بکی همچون کشف بینی تو تخم
عاقبت پوسیده گردی همچو تخم
تا بکی همچون کشف در تخم خویش
محو باشی و نیابی کام خویش
مال دنیا هست تخم و تو کشف
چشم داری تو بر او بهر خلف
تو کشف باشی و دنیا تخم تو
تو گذر از تخم و از خود نیز هم
تا نماند در وجودت رنج و غم
گشت شه باز آنکه او شهباز شد