بخش ۷۸ - در شرح احوال خود و خواب دیدن حضرت مولی و شفا دادن او را فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۷۸ - در شرح احوال خود و خواب دیدن حضرت مولی و شفا دادن او را فرماید
عطار نیشابوریبودم اندر تون بوقت کودکی
داده از کف رشته آسودگی
زار و بیمار و ضعیف و ناتوان
مانده از من یک رمق از نیم جان
هشت ماه متصل بیمار و زار
بودم افتاده بکنجی سوگوار
همچونی بگداخته اعضای من
رفته بود از کار سر تا پای من
مادر از جانم طمع ببریده بود
در جنان حالم پدر هم دیده بود
جان خویشان جمله در درد و محن
ساختندی از برای من کفن
ناگهم ضعف غریبی در ربود
مادرم ز آن جامه پاره کرده بود
چون زخود رفتم بزاریدم بسی
دیدم آخر خوش به بالینم کسی
گفت ای کودک نترسی ز آنکه من
همچو جان باشم ترا اندر بدن
درجهان گفت تو گردد همچو در
بحر و برگردد از آن در جمله پر
بعد از آن مالید دست خود بمن
زآن یدالله خوانمش در انجمن
تا کند آن شه بمن اسمش عیان
نام تو عطار و نام من علی است
هرکه دارد حب من در جان ولی است
هستم اندر قرب حق از واصلان
خود مرا میدان تو شاه مقبلان
این بگفت و شد روان آن شاه زود
شد عرق بر من روان چون آب جوی
گشت پیدادر تن من رنگ و بوی
جمله گفتند این عرق از مرگ زاد
گفتم ای یاران شما باشید شاد
خود مرا جانی ز جانان آمده
خود مرا حق داد جان نو ز نور
من ندارم ذوق رضوان و قصور
خود مرا شاه ولایت پیش خواند
زین حکایت جان ایشان شاد شد
جمله میراندند با هم این پیام
شد زیاده اعتقاد خاص و عام
قرب صد سال است و کسری زین سخن
چون مرا عطار خواند آن شاه جان
خود پدر چون جد من عطار بود
ملک معنی ختم شد بر من تمام
دین و دنیایم ازو روشن شده
باغ جان و دل از او گلشن شده
ای تو نور مظهر و اسرار غیب
سربرآورده تو پاکان را ز حبیب
ای که عقل کل ز تو حیران شده
عشق در کوی تو سرگردان شده
هرکه را لطف تو کرد از اهل دید
معنی تو همره هر کس که بود
او زمیدان گوی معنی را ربود
ای که عقل کل ز تو حیران شده
صدهزاران همچو عطار این زمان
گشته همچون پشه پیشت بی زبان
من چه گویم تا کنم اثبات تو
حبش ایمان شد بهر دل راه یافت
همچو خورشید است کو بر ماه تافت
گر تو خواهی جان انور باشدت
اولیا با مهرش ایمان داشتند
لاجرم از خلق پنهان داشتند
نور پاکش بر دل پاکان بتافت
زآن بحق دلهای پاکان راه یافت
تافت نورش بر جنید و بایزید
ز آن سبب گشتند در عالم وحید
هرکه او چون بوذر و قنبر بود
نور او چون بر دل بصری بتافت
چون کمیل او جانب حق راه یافت
گاه ذوالنون را شده یار و رفیق
گاه معروف و سری و گه جنید
گاه چون نوری و شبلی کرده صید
جمله را بوده است او میر و ملاذ
شه شجاع و یوسف و ابن حسین
یافتند از نور مهرش زیب و زین
بوعلی دقاق و بوالقاسم قشیر
همچو نصر آبادیش بوده نصیر
داده با او خضر و دیده فیض و نور
پیر حاجات از غلامان وی است
خواجه عبدالله هم زان وی است
بوده بویعقوب و بوالفضل حسن
همچو عبدالله مبارک زو علن
تافت نوری بر دل منصور ازو
عالمی شد زان نواپرنور ازو
کرده اند از مهر او میری بدور
بوسعید بن ابوالخیر آن زمان
خورده اند از جام مهر او شراب
هرکه از مهرش بحق گویا شده
همچو نجم الدین ما کبری شده
بوده مجدالدین و سعدالدین مدام
چون علی لالابجان او را غلام
سیف با خرزی دگر بابا کمال
یافتند از فیض جود او کمال
هرکه مهرش داشت او خاموش بود
این سخن تا این زمان سرپوش بود
این زمان کرد اوعیان اسرار را
هرکه راهی یافت اندر راه حق
جان ما از مهر او پر نور شد
خاک نیشابور از او پرنور شد
هرکه دارد حب حیدر راه یافت
همچو خورشیدی که او بر ماه تافت
هرکه دارد حب او ایمان برد
کی ازو ایمان و دین شیطان برد
هرکه دارد حب او سلمان ماست
او چو شمعی در میان جان ماست
هر که دارد حب او بوذر بود
هرکه دارد حب او دل زنده است
در میان واصلان فرخنده است
کفر و ظلم او همه بر باد شد
هر که دارد حب او شاهی کند
حکم او از ماه تا ماهی کند
چون مسلمان می شماری خویش را
چون تو امروزی نرفتی سوی او
چون توانی دید فردا روی او
روز حشرت خود زبان الکن شود
خود دوعالم بر تو یک گلخن شود
هر که دارد حب او از اتقیاست
رافضی گویی تو او راکی رواست
بهر این گفتن تو ملعون رفته
دان که او بی شبهه باشد ارفضی
خود تو برگشتی ز راه شاه حق
خارجی را غیر دوزخ جای نیست
خارجی را سوی جنت پای نیست
خارجی رانده شده از پیش شاه
او شده در صورت و معنی تباه
ای برادر تا شوی از اهل دید
تو گریزان شو از این قوم پلید
خارجی و ناصبی خود مرده اند
بیشک ایشان را بدوزخ برده اند
راه مردان گیر و مرد مرد شو
با محبان باش و اهل درد شو
ای برادر تا شوی تو مرد دین
خوش درآ در راه مردان مردوار
تا کنم من بر تو معنیها نثار
زانکه از وی نور معنی انور است
آخر معنیم او شرح و بیانست
اول این ایمان تقلیدی بسوز
تو ازین تقلید بگذر همچو من
زانکه تقلیدت نیارد جان بتن
چون نرفتی راه افتادی چو زن
دان که چون خورشید میتابد ازو
مهر او میدان که لاف و حرف نیست
بهر مهر او ترا چون ظرف نیست
سینه را از قید آلایش بسوز
بعد از آنی کار مردان پیشه کن
روز وشب در جستجو اندیشه کن
چون شوی صافی تمام از بهر او
دل شود روشن ترا از مهر او
تو مگو مقبول گشتم ای فضول
جهد کن تا او ترا سازد قبول