بخش ۷۰ - ذکر ابومحمد جریری قدس الله روح العزیز
عطار نیشابوریآن ولی قبه ولایت آن صفی کعبه هدایت آن متمکن عاشق آن متدین صادق آن درمشاهده بصیری شیخ وقت ابومحمد جریری رحمةالله علیه یگانه وقت بود و برگزیده زمانه در میان اقران واقف بود بر دقایق طریقت و پسندیده بود بهمه نوع و کامل بود در ادب و در انواع علوم حظی وافر داشت و در فقه مفتی و امام عصر بود ودر علم اصول بغایت بود و در طریقت استاد بود تا حدی که جنید مریدان را گفت که ولی عهد من اوست صحبت عبدالله تستری یافته بود و آداب او چنان بود که گفت بیست سال است تا پای در خلوت دراز نکردم وحسن ادب با خدای اولی تر
نقلست که یک سال به مکه مقام کرد که نخفت و سخن نگفت و پشت بازننهاد و پای دراز نکرد ابوبکر کتابی گفت اینچنین بچه توانستی کرد گفت صدق باطن مرا بدان داشت تا ظاهر مرا قوت کرد چون جنید وفات کرد او را به جای اوبنشاندند
و گفت روزی بازی سفید دیدم چهل سال بصیادی برخاستم بازش نیافتم گفتند چگونه بود گفت روزی نماز پسین درویشی پای برهنه وموی پالیده از در خانقاه درآمد و طهارت کرد و دورکعت بگزارد و سر به گریبان فرو برد و آن شب خلیفه اصحابان را بدعوت خوانده بود من پیش او رفتم وگفتم موافقت درویشان می کنی به دعوت سربرآورد و گفت مرا امشب سر خلیفه نیست مرا عصیده می باید اگر می فرمایی نیک والا تو دانی این بگفت و سر به گریبان فرو برد من گفتم مگر این نومسلمانی است که موافقت درویشان نمی کند و نیز آرزویی می طلبد التفات نکردم و به دعوت رفتیم وسماع کردیم چون بازآمدیم آن درویش همچنان سر فرو برده بود برفتم و بخفتم رسول را علیه السلام به خواب دیدم که می آمد بادو پیرو خلق بسیار بر اثر او پرسیدم که آن دو پیر کیستند گفتند ابراهیم خلیل و موسی کلیم وصدواند هزار نبی من پیش رفتم و سلام کردم و روی از من بگردانید گفتم یا رسول الله چه کردم که روی مبارک ازمن می گردانی گفت دوستی از دوستان ما عصیده از تو درخواست کرد تو بخیلی کردی و بوی ندادی در حال از خواب درآمدم و گریان شدم آواز در خانقاه به گوش من آمد نگاه کردم درویش بود که بیرون می رفت در عقب او برفتم و گفتم ای عزیز توقف کن که آن آرزوی تو بیاورم روی بازپس کرد و بخندید و گفت هر که ازتو آرزویی طلبد صد و بیست و چهار هزار پیغمبر را به شفاعت باید آورد تا تو آن آرزوی وی برسانی این بگفت و برفت و ناپدید شد بیش او را ندیدم
