بخش ۸۲ - ذکر شیخ ابوعمر و نجید رحمةالله علیه
عطار نیشابوریآن عامل جد وجهد آن کامل نذر و عهد آن فرد فردانیت آن مرد وحدانیت آن مطلق عالم قید شیخ ابوعمرونجید رحمةالله علیه از کبار مشایخ وقت بود و از بزرگان اصحاب تصوف و درورع و معرفت و ریاضت و کرامت شانی عظیم داشت و از نشابور بود و جنید را دیده و آخر کسی از شاگردان بوعثمان که وفات کرد او بود و او را نظری دقیق است چنانکه نقل کرده اند که شیخ ابوالقاسم نصرآبادی با او بهم در سماع بود بوعمرو گفت این سماع چرا می شنوی گفت سماع شنویم بهتر از آنکه بنشینیم و غیبت کنیم و شنویم بوعمرو گفت اگر در سماع یک حرکت کرده آید که توانی که نکنی صدساله غیبت از آن به
نقلست که چهل سال بود که تاعهد کرده بود که از خدای جز رضا او نخواهد دختری داشت که در حکم عبدالرحمن سلمی بود وقتی این دختر را عارضه اسهال پدید آمد جمله اطبا در علاج او فرو ماندند شبی عبدالرحمن پوشیده را گفت داروی این پدرت دارد گفت چگونه گفت چنانکه اگر گناهی بکند حق تعالی این سهل گرداند دختر گفت این از همه عجب تر است گفت پدرت عهد کرده است از چهل سال باز که از حق تعالی جز رضای حق نخواهد اگر عهد بشکند و دعا کند حق تعالی شفا دهد پوشیده نیم شبی در محفه نشست ونزدیک پدر آمد گفت ای فرزند بیست سال است تا از اینجا رفته هیچ نیامدی اکنون بدین نیم شب چرا آمدی پوشیده گفت پدری دارم چون تو و شوهری دارم چون عبدالرحمن امام وقت و زندگی دوست می دارم تا او راد عبدالرحمن و غمخوارگی دین خدا از تو می شنوم و من نیز در میانه خدای را یاد می کنم اکنون آمده ام تاعهد بشکنی و دعایی بگویی تا حق تعالی حال مرا شفا دهد بوعمرو گفت نقض عهد روا نیست و تو اگر امروز نمیری فردا بیمری و مردنی مرده بپروای جان پدر و مرا در گناه مینداز اگر من بجهت تو عهد بشکنم تو بد فرزندی باشی دختر گفت یکدیگر را وداع کنیم که مرا بدل چنین می آید که مگر اجل من نزدیک است ازین علت نرهم گفت بیایم بر جنازه تو نماز کنم دختر وداع کرد و برفت تا بسرای خود رسید علت بصحت بدل گشته بود تا بعد ازوفات پدر به چهل سال دیگر بزیست و او را کلماتی عالیست ازو می آید که گفت صافی نشود قدم هیچکس درعبودیت تا آنگاه که همه کارهای خویش جز ریا نبیند و همه حالهای خویش جز دعوی نداند
