بخش ۱۲ - شعر گفتن ورقه در مرگ پدر - عیوقی | ناهیدبخش ۱۲ - شعر گفتن ورقه در مرگ پدر
عیوقیدریغ ای پدر دیده شیر مرد
کی رفتی ز دنیا پر از داغ و درد
چنین است کار سرای سپنج
چنین بود خواهد جهان گرد گرد
شدی کشته ناگه به دست سگی
که او را نه زن خواند شاید نه مرد
از و کین تو باز خواهم چنانک
کی گرید برو گنبد لاژورد
چنان کو بر آورد گرد از سرت
بر آرم ز فرقش به شمشیر گرد
بگفت این واز درد بگریست زار
ز خون کرد روی زمین لاله زار
چو بسیار بگرست و زاری نمود
بگفتا کنون بانگ و زاری چه سود
برفت او و بر بارگی برنشست
سوی کینه رانداسب چون پیل مست
به حمله درآمد به سوی ربیع
کی بر تو مرا رحمت آید همی
سراسیمه رایی و دل خسته ای
چه مردی هلا زود بر گوی نام
همانا تویی ورقه ابن الهمام
کی از هجر گلشاه و مرگ پدر
کی برهانمت هم کنون زین بلا
ور از بهر گلشاه دل خسته ای
دل اندر غم عشق او بسته ای
هم اکنون سرت را برم سوی اوی
نبینی تو تا زنده ای روی اوی
نه ای تو سزاوار دیدار اوی
چو بشنید ورقه ازو این سخن
بنالید و دردش بی اندازه شد
نیاورد گردون چو تو سنگ دل
بر آن پیر فرتوت دیده جهان
که بر جان او بر کمین ساختی
چه گفتی وراهیچ کین خواه نیست
و یا سوی تو مرگ را راه نیست
ترا گر چنین بود در دل گمان
کنون از عرب نام تو کم کنم
ز بی آن کی بر تو شبیخون کنم
ز خون تو این دشت گلگون کنم
به شمشیر جان از تنت برکنم
جهان را چو من تیغ پیدا کنم
بنالند چون نیزه گیرم به چنگ
به بیشه هزبرو به دریا نهنگ
ألا با من ای شیر جنگی بگرد
کی خواهم ز فرقت برآورد گرد
نباید مرا با تو زین بیش لاف
ربیع ابن عدنان ز گفتار اوی
برآشفت و آمد به پیکار اوی
چه گویی تو در روی مردان جفا
محالست با من ترا گفت و گوی
بیا تا به میدان درآریم گوی
بگفت این و مانند ابر بهار
برو حمله کرد آن دلاور سوار
دو فرخنده نام و دو عالی نسب
دو میر شجاع و دو پیل نبرد
دو شیر صف آشوب و دو مرد مرد
به یک جای هر دو برآویختند
سپردند هر دو به مرکب عنان
که شد نیزه هر دوان ریز ریز
چو دو برق رخشنده از تیره میغ
ز بس ضرب شمشیر زهر آب دار
بشد تیغ در دستشان پاره پار
نماندونه کس داد ز آن سان نشان
ربیع ابن عدنان بکردار میغ
ز شمشیر او ورقه ابن الهمام
به شمشیر شمشیر او را گرفت
به دو نیمه شد هر دو تیغ ای شگفت
بماندند بی نیزه و تیغ تیز
کسی کرد بی تیغ و نیزه ستیز
چو از تیغ و نیزه ندیدند کام
ربیع و همان ورقه ابن الهمام
نشدشان به جنگ اندرون رای سست
فشردند هر دو به پرخاش پای
کی گل رنگ رخسارشان گشت زرد
دو تیغ و دو رمح آوریدندشان
چو بی نیزه و تیغ دیدندشان
به میدان در آن هر دو خسرونژاد
به کینه بگشتند چون تند باد
ربیع ابن عدنان برآورد خشم
یکی حمله کرد آن سگ شوخ چشم
سر نیزه بگذارد بر ران اوی
که از درد آزرده شد جان اوی
رخ ورقه از درد دل برفروخت
پیاده شد از اسپ اسپش بمرد
پیاده برآن خستگی حمله برد
یکی نیزه ای زد به بازوش بر
کی بردوخت بازو به پهلوش بر
ز بازوی خود نوک نیزه بکند
تن هر دو در بند غم بسته شد
همین خسته گشت و همان خسته شد
بیاورد زی ورقه ابن الهمام
هم اندر زمان ورقه نیک رای
ز هر دو چو دو سیل خون شد روان
ز بس خون کی از هر دو پالوده شد
دل هر دو از درد مستی گرفت
تن هر دو از رنج سستی گرفت
بر آن هر دو آزاده شد کار زار
یکی خسته بازو یکی خسته ران
همان زین بترسید و هم این از آن
دو عاشق ز بهر دلارام خویش
همی بر زدند از جگر سرد باد
چنان بد دل ورقه ابن الهمام
کی هزمان همی مغزش آمد به جوش
ولیکن بداز صبر و مردی خموش
ربیع ارچه بد عاشق زار اوی
دلش ایمن آخر بد از کار اوی
کی در حی او بود و در خان اوی
کی گلشاه با او وفا کرده بود
تن از وی به حیله رها کرده بود
به مکر و به چاره دلش بسته بود
به شیرین زبانی ازو جسته بود
جهان بر دلش تنگ چون حلقه بود
کی باوی به یکجای خو کرده بود
دل هر دو در عشق پرورده بود
هم از کودکی مهرشان بسته بود
وفا در دل هر دوان رسته بود
ربیع ابن عدنان ز بس ابلهی
کی بروی به حیلت نهادست بند
به تیمار هجران و بیم گزند