بخش ۱۵ - جنگ کردن پسر ربیع با گلشاه - عیوقی | ناهیدبخش ۱۵ - جنگ کردن پسر ربیع با گلشاه
عیوقیبراند اسپ تازی به کردار باد
بیامد میان مصاف ایستاد
همی گفت امروز روز منست
نترسم گرم دشمن آهرمنست
ایا شهسواران بیایید هین
بیایید و بخت آزمایید هین
چو من از پی کین ببستم کمر
بدرم من آهن دلان را جگر
بیایید و پویید سوی نبرد
مباشید پاشید بر ماه گرد
چو شد ورقه آگه ز گفتار اوی
نیت کرد رفتن به پیکار اوی
جراحت بیاگند و ران را ببست
بجست از بر خنگ جنگی نشست
دل و جان گلشاه شد ناشکیب
ز رفتن به جان اندر آمد نهیب
که با آن همه سستی و خستگی
سراسیمه شد ماند از وی شگفت
بگفتش به مردی چه نازی همی
به بیهوده چون جنگ سازی همی
من اینک همی پیش روی تو ام
تو بنشین کی اکنون به جای تو من
بگفت این و از کینه آهنگ کرد
جهان بر دل دشمنان تنگ کرد
که مرگ از نهیبش نگردد رها
بگفت این و زد بانگ را بر فرس
فرس جست زیرش چو مرغ از قفس
غلام اندر آمد به کردار ابر
بگشتند با یک دگر هر دو تن
که از بند غم گشته باشد رها
به سینه برش طعنه ای زد درشت
سر نیزه بگذاشت از سوی پشت
بگفت ای دلیران و گردن کشان
سران و شجاعان و مردم کشان
کی تا بند او بگسلانم ز هم
چو کهتر برادر شنید این سخن
که گشتند ز آن نعره گردان خجل
که پیل از نهیبش فتادی به سر
به گردن کشان بر سر افراشتی
یکی حمله کرد او به گلشاه بر
گرفت او کمین را بر آن ماه بر
بر او نیز گلشاه دلبر بگشت
چو دو شیر آشفته بر ساده دشت
زمین از تف تیغشان تفته شد
به کف ها درون تیغ یازنده شد
به تن ها درون دل گدازنده شد
به سرها درون مغز جوشیده شد
ستور از تک و پویه بیچاره شد
زره شان به تن بر به صد پاره شد
رخ هر دو از نور بی نور شد
چو ایشان به کینه برآویختند
به حمله به نزدیک گلشاه شاد
به یک طعنه بفگند خود از سرش
برهنه شد آن مشک پرتاب اوی
پدید آمد آن ورد و سیماب اوی
زمین گشت گلنار از روی اوی
بسا کس که آن روز دل خسته شد
به دام بلا جان او بسته شد
چو پیدا شد آن ماه از زیر ابر
از آن هر دو لشکر بپالود صبر
خجل گشت وز شرم گم کرد رای
شدش سست از خیرگی دست و پای
بدلش اندرون فرش غم گسترید
چو شمعی شد از آتش افروخته
به عشق آن پسر از پدر درگذشت
به یکبارگی سست و بیچاره گشت
چو دختر چنان سر برهنه بماند
بزد نیزه و خود را از زمین
سر آن خود را زود بر سر نهاد
تو گفتی که مه بر سر افسر نهاد
شجاع و دلیر و جوانمرد بود
کنیزک ز حمیت بر او حمله کرد
چو سوی غلام اندر آمد ز راه
بزد نیزه آن لعبت کینه خواه
به قوت همه نیزه بر هم شکست
چو دختر بدو کامه دل براند
به کار غلام اندرون خیره ماند
تو پیشم چنانی به میدان جنگ
به یک سو نه این کینه و گفت و گوی
مرا با تو امروز پیکار نیست
مرا جفت نی و تو را یار نیست
کنون کاین دل از مهر گم راه گشت
مرا در جهان چهرت ای دوست بس
کنون گر به مهرم تو رغبت کنی
تن و جان و مالم همه آن تست
تو اکنون ازین بند بگسل گره
از آن عشق و از ناله زار اوی
چه جای عروسی و دامادی است
همه خان و مان تو پرشیون است
ترا چه گه لهو و زن کردن است
عروس تو امروز جز گور نیست
که با بخت بد مر تو را زور نیست
پدرت اندرین آرزو جان بداد
ترا نیز جان داد باید به باد
برآشفت از خشم و کینه گرفت
کسی را که خواهد همی شد هلاک
ره مرگ او کی توان کرد پاک
بگفت این و زد نیزه را بر زمین
برآهیخت شمشیر تیز از کمین
یکی تیغ بران چو سوزنده برق
اگر با منت مهر پیوسته نیست
سرت از سر تیغ من رسته نیست
اگر با منت دوستی روی نیست
بجز گور بی شک تو را شوی نیست
بگفت این و در گردش آورد گرد
از آورد گیتی پر از گرد کرد
سر تیغ تیز از وی اندر گذشت
بجست از زمین پس به کردار میغ
به نزد پسر رفت و بگذارد تیغ
قلم کرد و اسپ اندر آمد بسر
غلام از دلیری ز زین در بجست
از آن پیشتر کاسپ او گشت پست
بیفگند شمشیر و نیزه ز چنگ
بزد در کمرگاه دختر دو دست
کشیدش سوی خویش چون پیل مست
کنیزک چو آگاه گشت از هنرش
برین حال دو دشمن کینه خواه
نه آن گشت چیره نه این گشت چیر
دلاور بدو جلد و زور آزمای
به نیزه بکندی کهی را ز جای
ز دختر فراز و فزون بد به زور
بود شیر را زور افزون ز گور
زن ار با مثل شیر پیل افگنست
به آخر چنان دان که زن هم زنست
بزد دست کودک به کردار دود
به قوت ورا از زمین در ربود