بخش ۳۶ - دیدن ورقه و گلشاه یکدیگر را - عیوقی | ناهیدبخش ۳۶ - دیدن ورقه و گلشاه یکدیگر را
عیوقیبگفت این و درماند در غم اسیر
ستد خاتم و در فگندش به شیر
به کدبانوش برد با بیم و درد
ستد شیر گلشاه لختی بخورد
پدید آمد انگشتری اندر اوی
چو دید آن بت دلبر مهر جوی
همه مغزش از مهر پرجوش گشت
بیفتاد بر جای و بی هوش گشت
کنیزک ز کردار او خیره ماند
به دل در جهان آفرین را بخواند
به رخسار او بر بگسترد آب
از آن آب گلشه درآمد ز خواب
بدو گفت در شیر انگشتری
که افگند بر گوی بی داوری
کنیزک بگفت ای شه بانوان
همانا ز انگشت این میهمان
که گشته ست از مویه مانند موی
به دل گفت گلشاه که ایزد یکی ست
که خاتم بجز خاتم ورقه نیست
کنیزکش را داد فرمان که هین
که تا من ز خانه برآیم به بام
که تا بر رسد کاین جوان ورقه هست
بگفتا نباشد که باشد جز اوی
جز او را نمودن محال است روی
کنیزک سوی ورقه آمد چو باد
بر او کرد گفتار گلشاه یاد
برون رفت از قصر ورقه به در
برآمد به بام آن بت سیم بر
ز پنهان سوی ورقه کردش نگاه
دو چشمش پر آب و دلی پر ز خون
همی جانش از دیده آمد برون
یکی باد سرد از جگر برکشید
بگفت آه و ز پای شد سرنگون
ز بالا درآمد به خاک اندرون
چو ورقه بدید آن دلارام را
مر آن ماه خوش خوی پدرام را
بدید آن مرین را و این مر ورا
دل هر دو سوزان بد اندر برا
برآمد ز هر دو به یک ره خروش
ز هر دو به یک راه ببرید هوش
کنیزک به بالا و ورقه به زیر
به زیر آمد از بام آن دلبرا
همان سوخته ورقه از در درا
چنین گفت گلشاه کای ابن عم
همی خون شد اندر برم دل ز غم
کنون چشمم ای یار مهر آزمای
به دیدار تو کرد روشن خدای
بگفت این و بنهاد سر بر زمین
به سجده به پیش جهان آفرین
به سجده درون بار دیگر خروش
برآورد از وی چکان گشت هوش
چنان دید ورقه که برگ درخت
بلرزید و بر خود بپیچید سخت
دو دل خسته بر روی خاک سیاه
فتاده بر آن خاک گشته تباه
گهی شد برین و گهی شد بر آن
پراگند بر روی آن هر دو آب
برون آمدند آن دو عاشق ز خواب
دل هر دو مسکین رمیده ز درد
براندند خونابه بر روی زرد
که بر ما دو بیچاره کردش ستم
بدین سان جدا کرد ما را ز هم
بگفت این و کس کرد گلشه به شوی
به نزدیک خود خواندش آن خوب روی
به نزدیک گلشاه شد شاه شام
چکان هر دو را خون بر روی زرد
نهفته رخ هر دو در خاک و گرد
به گلشه بگفت ای صنم حال چیست
چرا نالی و این جوانمرد کیست
بگفت این جوان را ندانی همی
مرو رابه دست خود آورده ای
دلم را بدو شادمان کرده ای
بگفتا ندانم تو بر گوی نام
بگفتا که ورقه ست ابن ال همام
به نزدیک اوی ست جان و دلم
ز جان و دل خویش چون بگسلم
به گلشاه گفت آنگهی شوی اوی
اگر این جوان مر ترا بود جفت
چرا نام خود راست با من نگفت
چنین گفت گلشاه را شاه شام
مرو را تو از خود گسسته مکن
مرین خسته دل را تو بسته مکن
بگفت این شه شام و شد باز جای
به دلدار داد آن بت دلربای
از آن جایگه هر دو برخاستند
به قصر اندرش جایگاه ساختند
ز پیشش به یک ذره نگذاشتند
چو بنهاد خورشید افسر ز سر
گشاد از میان چرخ زرین کمر
به نزدیک آن هر دو ماه تمام
مر آن خسته دل ورقه را پیش خواند
نوازیدش و هم بر خود نشاند
چرا چون بدیدمت ز آغاز کار
نکردی مرا آگه از کار خویش
نگه داشتی راز و اسرار خویش
بدی خود نکردم من این راه را
نشستند و راندند چندان سخن
مدار ایچ و بنشین ابا ابن عم
و گرتان همی حشمت آید ز من
بترسید که انده فزاید ز من
من اینک برون رفت خواهم ز در
چو من رفته باشم به آرام گاه
بگفت این سخن را و برپای خاست
برون رفت با مکر و تلبیس و بند
به بیغوله ای در نهان گشت شاه
همی کرد دزدیده زآن سو نگاه
که تا در میانشان خطایی رود
بدین حال می بود تا صبح روز
که رخشید خورشید گیتی فروز
نه زین و نه زآن دید نا مردمی
چو این با وفا دید و آن آدمی
بشد ایمن از کار آن دلربای
به گلشاه و ورقه بگفتا شما
ز دل یک دگر را گرامی کنید
بگفت این و برگشت و رفت او برون
به کنجی نهان شد به مکر و فسون
چو او رفت گلشاه و ورقه به هم
به هم هر دو عاشق سخن ساختند
ز نالیدن و هجر و غمخوارگی
گهی ورقه در وی چو کردی نگاه
غم دل بگفتی بر آن مهر و ماه
هر آن رنج کآمد ز عشقش بر اوی
گرست آن برین و گرست این برآن
جز از تو مبادا کسی یار من
گهی ورقه گفتی که ای حورزاد
ببودند بر درد و هجران صبور
پس از یکدگر هر دو گشتند دور
برآمد برین کارشان چند گاه
شه شامشان داشت هر شب نگاه
نیامد دگر نزدشان وقت خواب
چو یک چند بر حالشان برگذشت
بترسید که ش کار گردد تباه
چو بسیار پاید به نزدیک شاه
که گر در همه عمر از روی تو
نباید که آید مر او را گران
که هست این جوانمرد فخر مهان
بود نیز که ش خوش نیاید که من
بوم با تو یک جای ای سیم تن
که از من نیاید ورا غم به دل
بدو گفت گلشاه که ای نیک خواه
مگر زی تو باز آید ای مهرجوی
که از رنج ره نیز ناسوده ای
از آن پس که در غم بفرسوده ای
ببد ورقه آن جایگه چند روز
چو از رنج ره آمدش تن به راه
به گلشاه گفت ای دل افروز ماه
همی شرم دارم من از شوی تو
چه خوی ست با او مرا در نسب
کجا او ز شام است و من از عرب
به رفتن مرا سوی ره چاره نیست
به جز من کس از عشق بیچاره نیست
و گر در صبوری شوم همچو مور
به نزد تو باز آیم از راه دور
که خواهد گسست از توام روزگار
ازین رفتن آخر مرا چاره نیست
به من جز بدین چاره بیغاره نیست
که گر شه برادر بدی مر مرا
ز هم باب و مادر بدی مر مرا
چو این شغل بودی گران آمدی
چگونه بود کار آنکس که اوی
بتی دل گسل دارد و خوب روی
نبیند جهان جز به دیدار اوی
به بیگانه ای باید او را سپرد
ایا جان من این نه کاری ست خرد
که بفزود بر من فراق تو رنج
مرا رفته گیر از سرای سپنج
ز منزل تو تا رفته باشی برون
بود منزل من به خاک اندرون