بخش ۴۶ - باقی قصه ورقه و گلشاه - عیوقی | ناهیدبخش ۴۶ - باقی قصه ورقه و گلشاه
عیوقیکنون قصه گلشه و ورقه باز
ز من بشنو ای مهتر سرفراز
که چون بود و آن شاه فرخ چه کرد
به جای دو عاشق بمرد او بدرد
چو گلشاه در هجر ورقه بمرد
روان گرامی به یزدان سپرد
غمین گشت شاه و بنالید زار
ببارید از دیده در در کنار
همی کرد نوحه همی راند خون
ز دیده بر آن دو رخ لاله گون
همی گفت ای دلبر دل ربای
شدی ناگهان خسته دل زین سرای
مرا در غم و هجر بگذاشتی
دل از مهر یک باره برداشتی
کجا جویمت ای مه مهربان
چه گویم کجا رفتی ای دلستان
دریغ آن قد و قامت و روی و موی
دریغ آن شد و آمد و گفت و گوی
تو رفتی من اندر غمت جاودان
کجایی تو ای راحت جان و دل
تو رفتی مرا در غم هجر خویش
که گردم بدین زودی از تو جدا
که با تو بمانم بسی روزگار
بدی گفته یک روز ای ماه راز
رسیدی به کام دل ای مهربان
به فرمان بران گفت فرخنده شاه
کی ای مر مرا جملگی نیک خواه
برفت آن نگار من و کار بود
ازین ناله و درد اکنون چه سود
به من هر دو بگذاشتند درد و غم
شما آنچ گویم به جای آورید
به گفتار من هوش و رای آورید
میان را ببستند فرمان بران
زمین را به پولاد کردند چاک
به دست خود آن خسرو به آفرین
دفین کرد او را به زیر زمین
نهاد اندرو ورقه را نزد ماه
چنان چون ببایست آن پادشاه
مر آن گورها را بزرگان شام
چو این آگهی در جهان اوفتاد
ز هر سو خلایق برو روی داد
همی آمدندی به بی راه و راه
نماند ایچ کس در همه شهر شام
که نامد بدان جای از خاص و عام
نکردند با باغ و کاشانه ها
به روزی دوره خلق نزدیک گور
به شام اندرون بد ده و دو هزار
مسلمان و به روز و پرهیزگار
جهود و مسلمان برون شد به در
سوی گور آن هر دو خسته جگر
برآمد برین کار یک سال راست
نگر حکم ایزد که چون بود راست
شد از مرگ آن هر دو دل سوخته
ازیشان به گیتی خبر گسترید
کی هرگز چنان کس دو عاشق ندید
مر آن کس که بشنود از آن داستان
ز دل گشت بر مرگ هم داستان
بدان وقت کآن هر دو پژمرده بود
که با فتح و با ناز همباز گشت
چو پیغمبر آن فخر و زین بشر
شنید ای عجب از دو عاشق خبر
بگفتا کسی زین عجب تر ندید
از ایدر همی رفت خواهم به شام
که آید سوی شام با من به هم
که خواهم که چیزی ببیند عجب
هم از معجز و هم ز تقدیر رب
کی این جان ما باد پیشت فدی
نهادند زی شام ز آنجای روی
ابا او صحابان و یاران اوی
سوی شهر شام اندر آمد زراه
سوی دشت و صحرا یکی بنگرید
همه دشت و صحرا پر از خلق دید
بر آن هر دو مسکین خسته جگر
جهود و مسلمان شده نوحه گر
خبر شد به ساعت بر شاه شام
نکردش درنگ ایچ آمد به پای
دلش پر ز تیمار و جان پر زحیر
چه قومند وین ناله از بهر کیست
شه از غم در اندهان باز کرد
همی هر زمان حال بر وی بگشت
چو شاه این سخن راند با مصطفا
پس آنگه نبی گفت ای رادمرد
نخواهی که آزاد گردی ز درد
نخواهی که آن هر دو فرخ همال
شود زنده از قدرت ذوالجلال
ازین به ز شادی چه باشد دگر
همی گفت اگر جملگی خاص و عام
جهودان که هستند در شهر شام
کند هر دو را زنده اندر زمان
نبی گفت ایدون کن و رفت شاه
جهودان ز تیمار آن هر دو تن
برفتش به گور دو مهر آزمای
چو خاک از بر گورشان برفگند
همی کرد دعوت به بانگ بلند
تو ز اسرار این قوم داناتری
تو کن دعوت بنده را مستجاب
هم اندر زمان سوی او جبرییل
کی در دل میاور تو اکنون غمی
کجا عمر ایشان به پایان رسید
که مرگ و فنا سوی ایشان رسید
چو شان زندگانی نماندست بیش
چگونه کنم زنده شان بیش ازیش
کنون آن شه نیک دل را بگوی
که گر تو وفاداری و مهرجوی
ترا مانده است عمر می شست سال
بریشان دهی عمر یک نیمه راست
که هر بنده را خرمی از بقاست
چو کردی وفا عمر را ای خدیش
ببینی تو شان زنده در پیش خویش
بگفتا بدین هر دو فرخ همال
چهل سال بخشیدم از شست سال
بمانیم بی بیم و بی درد سر
پس از بیست سال ار بمیرم رواست
به پیش ملک او ز دعوت تمام
که بد هر دو تن زنده در زیر خاک
برآمد ز خاک آن دو یاقوت پاک
ز بانگ و ز نعره که خاموش گشت
چو دیدند آن هر دو را زنده روی
درافتاد در هر کسی گفت و گوی
همی تافت رخشان چو خورشید شرق
ز شادی همی جست هریک چو برق
جهودان ز شادی شدند شاد کام
مسلمان پاکیزه از خاص و عام
مر آن هر دو دل برده را پیش خواند
به شادی به پیش خود اندر نشاند
چو گلشاه با ورقه انباز گشت
شه شام و ورقه به شهر آمدند
شده ایمن از فعل دهر آمدند
بدو داد شاهی گزین شاه شام
که بنشین به شاهی و می ران تو کام
بسی مال و نعمت به درویش داد
نشستند از آن پس به شادی و ناز
ز عیوقی و امتان خاص و عام