شمارهٔ ۱
آن کس که ز ناصواب بشناخت صواب بی خدمت تو کرد طلب حشمت و آب معلوم بود که دانۀ در خوشاب غواص خردمند نجوید ز سراب
۱۰۸ شعر از ازرقی هروی
آن کس که ز ناصواب بشناخت صواب بی خدمت تو کرد طلب حشمت و آب معلوم بود که دانۀ در خوشاب غواص خردمند نجوید ز سراب
آن کیست که آگاه ز حس و خردست آسوده ز کفر و دین و از نیک و بدست کارش نه چو جسم و نفس داد و ستدست آگاه بدو عقل و خود آگه به خودست
اول قدم آنست که جان در بازی وز خانه به یکبار بکوی اندازی چون قوت تسلیم و رضا حاصل شد آنگه بنشینی و بخود پردازی
بی آنکه ز من به تو بدی گفت کسی بر کشتن من چه تیز کردی هوسی زین کار همی نیایدم باک بسی صد کشته چو من به که تو غمگین نفسی
تا بنده شد از هوا قرین هوسی جز ناله ز بنده برنیاید نفسی فریادرسم نیست به غیر از تو کسی فریاد ز دست چون تو فریادرسی