غزل شمارهٔ ۱
ای پریشان کرده عمدا زلف عنبربیز را بر دل من دشنه داده غمزه خونریز را شد فروزان آتش سودایت اندر جان و دل درفکن در جام بی رنگ آب رنگ آمیز را می پیاپی بی محابا ده میندیش از حریف یاد م
۷ شعر از باباافضل کاشانی
ای پریشان کرده عمدا زلف عنبربیز را بر دل من دشنه داده غمزه خونریز را شد فروزان آتش سودایت اندر جان و دل درفکن در جام بی رنگ آب رنگ آمیز را می پیاپی بی محابا ده میندیش از حریف یاد م
در مقامی که رسد زو به دل و جان آسیب نبود جان خردمند ز رفتن به نهیب ناشکیبا مشو ار باز گذارد جانت خانه ای را که ز ویران شدنش نیست شکیب تن یکی خانه ویرانی و بی سامانی ست نتوان داشت د
دارم دلی مخاطره جوی بلا پرست سرگشته رای گم شده عقل هوا پرست با درد و غم به طبع چو یاری وفا نمای با جان خود به کینه چو خصمی جفا پرست سعیم هبا شده است و طلب بیهده از آنک بیهوده جوی ش
بگسلم از تو با که پیوندم از تو گر بگسلم به خود خندم بخت بیدار یاور من شد ناگهان زی در تو افکندم بندها بود بر من اکنون شد دیدن تو کلید هر بندم کان اگر کندمی نیافتمی زان تو را یافتم
سرگشته وار بر تو گمان خطا برم بی آنکه هیچ راه به چون و چرا برم از جان و از تنم نتوانم به شرح گفت کاندر رهت ز هر دو چه مایه بلا برم من رخت بینوایی تن بر کجا نهم من جان زینهاری خود ر
در آب و گل که آورد آیین جان نهادن بر دوش جان نازک بار گران نهادن شاداب شاخ جان را از بوم جاودانی برکندن از چه علت در خاکدان نهادن ز آوردن تن و جان با هم چه سود بینی جز درد تن فزودن
رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود روی مشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی شمشاد ز قدت به خم ای سرو دل آرا خورشید ز رویت دژم ای ماه سخن گوی از شرم قدت سرو فرومانده به یک جای وز رشک رخت م