فصل ۱
بهاء ولداهدنا الصراط المستقیم
گفتم ای الله هر جزو مرا به انعامی به شهر خوشی و راحت برسان و هزار دروازه خوشی بر هر جزو من بگشای و راه راست آن باشد که به شهر خوشی برساند و راه کژ آن باشد که به شهر خوشی نرساند
همچنین دیدم که الله مزه جمله خوبان را در من و اجزای من درخورانید گویی جمله اجزای من در اجزای ایشان اندرآمیخت و شیر از هر جزو من روان شد و هر صورتی که مصور می شود از جمال و کمال و مزه و محبت و خوشی گویی این همه از ذات الله در شش جهت من پدید می آید چنانکه کسی جامه آبگونی دارد و بر آن جامه نقش های گوناگون و صورت های مختلف و لون لون باشد همچنان الله از خود صد هزار صورت می نماید در من از حس و دریافت او و صور باجمالان و خوبان و عشق های ایشان و موزونی ها و صورت عقلیات و حور و قصور و آب روان و عجایب های دیگر لا الی نهایه نظر می کنم و این صورت ها را مشاهده می کنم که چندین جمال آراسته در من می نماید و هر صورتی که می خواهم می نمایدم و می بینم که این همه از اجزای من پدید می آید
و الله را دیدم که صد هزار ریاحین و گل و گلستان و سمن زرد و سپید و یاسمن پدید آورد و اجزای مرا گلزار گردانید و آنگاه آن همه را الله بیفشارد و گلاب گردانید و از بوی خوش وی حوران بهشت آفرید و اجزای مرا با ایشان درسرشت اکنون حقیقت نگاه کردم همه صورت های صورت صورت میوه الله است اکنون این همه راحت ها از الله به من می رسد در این جهان
اگر گویند تو الله را می بینی یا نمی بینی گویم که من به خود نبینم که لن ترا نی اما چو او بنماید چه کنم که نبینم
و الله اعلم
