فصل ۱
اهدنا الصراط المستقیم گفتم ای الله هر جزو مرا به انعامی به شهر خوشی و راحت برسان و هزار دروازه خوشی بر هر جزو من بگشای و راه راست آن باشد که به شهر خوشی برساند و راه کژ آن باشد که
۸۶ شعر از بهاء ولد
اهدنا الصراط المستقیم گفتم ای الله هر جزو مرا به انعامی به شهر خوشی و راحت برسان و هزار دروازه خوشی بر هر جزو من بگشای و راه راست آن باشد که به شهر خوشی برساند و راه کژ آن باشد که
الله اکبر گفتم دیدم که اندیشه های فاسد و هر اندیشه که غیر اندیشه الله بود همه منهزم شدند به دل آمد که تا صورتی پیش خاطر نمی آید اخلاص عبادت ظاهر نمی شود و تا کلمه لفظة الله پدید نم
گفتم عجب نیست عرضه کردن اعمال امت بر نبی علیه السلام بنگر که چون پاره راست می روم به سوی الله و نزدیک تر می شوم به حضرت الله کارهای مریدان مرا و کسان مرا بر من عرض می کنند و دوستان
به مسجد رفتم سرم درد می کرد گفتم ذکر الله چنان می باید که بگویم که الله مرا فراغتی دهد از درد سر و از همه دردها و از همه اندیشه ها گفتم چو الله را یاد کنم باید که به هر وجهی که رقت
بامداد در مسجد نشسته بودم هر کسی سلام می گفتند و سجود می کردند گفتم که الله روح مرا بر این ها عرضه می کند و روح مرا می آراید و آراسته بدین ها می نماید تا ایشان آن آثار الله را می ب