فصل ۵۰
بهاء ولددلم کاهل گونه شده بود از غلبه خواب زود برخاستم از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم یعنی پرده کاهلی را از خود برکشم و از سر بیرون اندازم
نی نی دست از خود و تدبیر خود بدارم و دست به زاری زنم از خود و چون دست به تکبیر برآرم انگشت را به گوش خود برسانم که حلقه در گوش تو ام و باز انگشتان را به سر برم که سرم را فدای خاک درگهت کردم
نی نی دست هام را پنجه گشاده از زیر خاک غفلت برآرم چون شاخ درخت انجیر که سر از زیر خاک برآرد به فصل بهار و الله اکبر گویم و آنگاه خود را گویم که در کار جهان چست می باشی کار الله مهم تر است در جمال معشوقان عالم شیدا و دست بر سر داری عشق حضرت الله از آن قوی تر است
سبحانک گفتم یعنی تویی تو را ای الله هیچ نمی دانم و سبوحی و نغزی تو را هیچ نمی دانم از غایت آنکه همه نغزی های جهان مرا مصور می شود و از هنرهایی و صفت هایی که مرا مصور می شود گفت الله این صفاتی که تمام و کمال شماست و توی شماست وجود ناقص است و من منزهم از وجود و جمال ناقص تا بدانی که وجود جمال من کامل تر است و نغزتر است نه چنانکه خیره شوی و مرا خیال و صفت وعدم نام نهادن گیری آخر خیال و صفت عدم کم از وجود ناقص باشد پس مرا ناسزاتر نام می نهی و عاشق تر و واله تر نمی باشی بر من
