فصل ۳۸
بهاء ولدما أصابک من حسنة فمن الله و ما أصابک من سییة فمن نفسک و أرسلناک للناس رسولا و کفی بالله شهیدا
گفتم همه رنج های آدمی از آن است که یک کار را امیری نداده باشد و دگر کارها رعیت و تبع آن یک کار نداشته باشد تا همه فدای آن یک کار باشند و آن یک کار که امیری را شاید آن کار است که جان از بهر آن کار باید و چاکر آن کار باید بودن
اکنون بیا تا ببینیم که چه چیز پیش نهاده است و تو را کرا می کند که چندین دست افزار را در آن ببازی این کالبد ما که چون تل برف است اندک اندک جمع گشته است و این وجود شده است باری ببین این وجود را در کدام راه در گداز می آید چندین اجزای وجود را و تدبیر و مصالح جمع شده را که چون لشکری ست جمع کرده نبینی که در کدام مصاف به جنگ می افکنی آخر کشتی وجود و کالبد عمد ما دراین گرداب افتاده است چندین جهدی نکنیم که یک طرف راه کنیم و بیرون رویم پیش از آنکه غرقه شود این کشتی وجود
بیا تا این نفس های حواس را و درم های گلبرگ انفاس را نثار کنیم یا چون موش را مانی که زر جمع می کنی و از کنج بیرون می آوری و پهن می کنی و بر زبر آن می غلطی باز هم آن را به کنج بازمی بری
آخر تو چندین سلاح جمع می کنی از دشنه خشم و سپر حلم و تاج علو و نیزه تدبیر هیچ ازاین ها را در موضع او صرف نمی کنی تو دراین خانقاه قالب این سلاح شوری می کنی چرا روزی نبرد نیایی و در راهی که کرا کند جنگی نکنی تا ظفر یابی یا کشته شوی
