بخش اول - قسمت اول
پروردگار یگانه و یاور را سپاس و درود وی بر سرورمان محمد و تبار او باد اما بعد پس از آن که من از تالیف کتاب المخلاه فارغ شدم - همان کتاب که از هر چیزی نیک ترین و شیرین ترینش را در خ
۱۰ شعر از شیخ بهایی
پروردگار یگانه و یاور را سپاس و درود وی بر سرورمان محمد و تبار او باد اما بعد پس از آن که من از تالیف کتاب المخلاه فارغ شدم - همان کتاب که از هر چیزی نیک ترین و شیرین ترینش را در خ
ابوالربیع زاهد به داود طایی گفت مرا پندی ده گفت از دنیا روزه بگیر و افطارات را آخرت نه از مردمان نیز چونان بگریز که از شیر شرزه صاحبدلی می گفت ای یاران صفا این زمان زمان سکوت است و
افلاطون گفت عشق نیرویی غریزی است که از وسوسه های خواستن و سایه های خیال عاید صورت طبیعی گردد و دلیران را بزدلی آرد و بزدلان را دلیر کند و هر انسانی را خویی بخشد که عکس خوی او بود ح
خبرم مپرس از من چو مقابل من آیی که چو در رخ تو بینم زخودم خبر نباشم مردمان در من و در بیهوشی من حیرانند من در آن کس که ترا بیند و حیران نشود ساکنان سر کوی تو نباشند بهوش این زمینی
گر قسمت ما از تو جفا افتاده است آن نیز هم از طالع ما افتاده است داری لب و دندان و دهان شیرین تلخی زبانت از کجا افتاده است از بس که زدم شیشه ی تقوی بر سنگ و زبس که به معصیت فرو بردم
ای ماهتاب شبان تاری از زمان دوری دمی خیالت رهایم نکرده و بغمانم فزوده است هرگزم مپرس که روزگاران دوری چسان گذشت چرا که بخدا بس سخت بگذشت ملامت کرا تا کی به سرزنش کوشی دست از من بدا
گر ندارم از شکر جز نام بهر آن بسی بهتر که اندر کام زهر آسمان نسبت به عرش آمد فرود ورنه بس عالی است پیش خاک تود بد کردم و اعتذار بدتر ز گناه چون هست در این عذر سه دعوی تباه دعوی وجو
پاک بازم آرزوی دل نمیدانم که چیست این که مردم وصل میگویند حیرانم که چیست ابوسهل صعلوکی صوفی گفته است آن کس که پیش از هنگام صدر نشیند خود موجب خواری خویش شده است نیز گفته است کسی که
در کامل پیرامن حوادث سال دویست و هشتاد و پنج آمده است که در این سال در بصره بادی وزیدن گرفت زرد سپس سبز شد و پس از آن سیاه بعد از آن باران پی درپی آمد و تگرگی بارید که هر دانه اش ص
سخن گرچه هر لحظه دلکش تر است چو بینی خموشی از آن بهتر است در فتنه بستن دهان بستن است که گیتی به نیک و بد آبستن است پشیمان زگفتار دیدم بسی پشیمان نگشت از خموشی کسی شنیدن زگفتن به ار