بخش اول - قسمت اول
بسم الله الرحمن الرحیم سرور پیامبران شریف ترین اولین و آخرین که درود خدا بر او و تبارش باد در یکی از خطبه های خویش - آن گاه که بر ناقه ی غضباء بود - فرمود ای مردم گویی که مرگ بر غی
۱۰ شعر از شیخ بهایی
بسم الله الرحمن الرحیم سرور پیامبران شریف ترین اولین و آخرین که درود خدا بر او و تبارش باد در یکی از خطبه های خویش - آن گاه که بر ناقه ی غضباء بود - فرمود ای مردم گویی که مرگ بر غی
ای به پهلوی تو دل در پرده سر از این پرده برون ناورده یکدم از پرده ی غفلت به درآی باشد این راز شود پرده گشای نیست این پیکر مخروطی دل بلکه هست این قفس طوطی دل گر تو طوطی زقفس نشناسی
امیر مؤمنان علیع را روزی که بر قاطری به جنگ بود گفتند کاش اسبی را بر همی نشستی فرمود من از کسی که حمله آرد نگریزم و بر آن کس که گریزد حمله نبرم از این رو همین قاطر کفایتم می کند از
عارفی را پرسیدند آیا بلایی را شناسی که بر مبتلایش رحم نکنند و نعمتی را که منعمش را حسادت نورزند گفت بلی فقیر چنین است گویند عارفی هنگامی که سخن مشهور را شنید که دو نعمت است که ناشن
خلیفه ای از کودکی عادت خاک خوردن داشت روزی به طبیب خویش گفت چه چیزی از خاک خوردن مانع شود گفت اراده ی مردان گفت راست گفتی و از آن پس دیگر چنان نکرد جالینوس را پرسیدند راجع به بلغم
چشم عقل و علم کور از شهوت است دیو پیش دیده حور از شهوت است راه شهوت پر گل و لای بلاست هر که افتاد اندر آن گل برنخاست از می شهوت چو یک جرعه چشی در مذاق تو نشیند زان خوشی آن خوشی در
شیخ در کتاب نجات گفت فلک حیوانی است که مطیع خداوند است محققی گفت هنگامی که چیزهایی چون مگس و سوسک زنده است چه چیز مانع آن است که گوییم خورشید و ماه زنده است یکی از عرفا در وصف افلا
دل نهادیم به بیداد عطای تو کجاست ما خود از جور ننالیم وفای تو کجاست آن که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت به همه عالمش از من نتوانند خرید تا گبر نشی با تو بتی یار نبو ور گبر شی از
گدایی همی رفت و کودکش در پیش روان بود کودک صدای زنی بشنید که در پی جنازه ای همی گفت ای مرد ترا به جایی برند که نه در آن عطایی بود نه فراشی نه چاشتی و نه شامی کودک گفت پدر جنازه را
ابو محمد بن یحیی معلم مامون گفت روزی ناگزیر از بیماریی که دچارش بودم نشسته نماز خواندم قضا را مامون خطایی کرد برخاستم تا تنبیهش کنم وی گفت شیخا خداوند را نشسته اطاعت همی کنی اما بر