بخش اول
بسم الله الرحمن الرحیم سرور پیامبران و شریف ترین پیشینیان و مردمان بازپسین که درود خداوند بر او و تبار وی باد فرمود آن گاه که دل مؤمن از خوف خداوندی به لرزه درآید چونان که برگ از د
۹ شعر از شیخ بهایی
بسم الله الرحمن الرحیم سرور پیامبران و شریف ترین پیشینیان و مردمان بازپسین که درود خداوند بر او و تبار وی باد فرمود آن گاه که دل مؤمن از خوف خداوندی به لرزه درآید چونان که برگ از د
چنین دارم از پیر داننده یاد که شوریده ای رو به صحرا نهاد پدر در فراقش نخورد و نخفت پسر را ملامت بکردند گفت از آن گه که یارم کس خویش خواند دگر با کسم آشنایی نماند به حقش که تا حق جم
اگر در جهان از جهان رسته ای است در از خلق بر خویشتن بسته ای است کس از دست جور زبان ها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر برشوی چون ملک به آسمان بدامن در آویزدت بد گمان بکوشش توا
دانش بدون دسته دانش آشکارا و دانش پنهان بخش می گردد دانش آشکارا همان دانشی است که نزد علم آموزان مدارس و مجالس متداول است و کتبش مشهور دانش پنهان اما از غیر اهلش پوشیده و مستور است
عارفی گفت برای روزی که جز به حق قضاوت نشود به حق عمل کن بنی امیه گاه ولایت پاره ای از سرزمین های بزرگ را به اعرابیی همی دادند که وی را نه خردی بود نه دانشی اوایل حکومت بنی عباس نیز
از کتاب المعیشه از امام صادق جعفر بن محمد ع زهد بدنیا تباه ساختن مال وتحریم حلال نیست بل زهد آن است که بدانچه در دست تو است بیش از آنچه نزد خداوند است تکیه مکنی ویرا پرسیدند سبب چه
دست در حلقه ی آن زلف دو تا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد من چه گویم که ترا نازکی طبع لطیف تا به حدی
حجاج یحیی بن سعید را گفت تو سخت شبیه ابلیسی گفت امیر چرا ناخوش دارد که سرور آدمیان به سرور جنیان شبیه شود حجاج را جواب وی خوش آمد اعرابیی فرزند را دشنام بداد که ای کنیزک زاده فرزند
باز می گیرند چون استارها نور از آن خورشید این دیوارها شیشه های رنگ رنگ آن نور را مینماید این چنین رنگی به ما چون نماند شیشه های رنگ رنگ نور بی رنگت کند آن گاه دنگ خوی کن بی شیشه دی