غزل شمارهٔ ۱
جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا ای قاصد جانان تو را صد جان و دل بادا فدا بالله اخبرنی بما قد قال جیران الحمی حرف دروغی از لب جانان بگو بهر خدا یا ایها الساقی أدر کأس المدام فا
۲۵ شعر از شیخ بهایی
جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا ای قاصد جانان تو را صد جان و دل بادا فدا بالله اخبرنی بما قد قال جیران الحمی حرف دروغی از لب جانان بگو بهر خدا یا ایها الساقی أدر کأس المدام فا
عهد جوانی گذشت در غم بود و نبود نوبت پیری رسید صد غم دیگر فزود کارکنان سپهر بر سر دعوی شدند آنچه بدادند دیر باز گرفتند زود حاصل ما از جهان نیست به جز درد و غم هیچ ندانم چراست این ه
نگشود مرا ز یاریت کار دست از دلم ای رفیق بردار گرد رخ من ز خاک آن کوست ناشسته مرا به خاک بسپار رندیست ره سلامت ای دل من کرده ام استخاره صد بار سجاده زهد من که آمد خالی از عیب و عار
آتش به جانم افکند شوق لقای دلدار از دست رفت صبرم ای ناقه پای بردار ای ساربان خدا را پیوسته متصل ساز ایوار را به شبگیر شبگیر را به ایوار در کیش عشقبازان راحت روا نباشد ای دیده اشک م
اگر کنم گله من از زمانه غدار به خاطرت نرسد از من شکسته غبار به گوش من سخنی گفت دوش باد صبا من از شنیدن آن گشته ام ز خود بیزار که بنده را به کسان کرده ای شها نسبت که از تصور ایشان م