شمارهٔ ۱
یکی دیوانه ای را گفت بشمار برای من همه دیوانگان را جوابش داد کاین کاریست مشکل شمارم خواهی ار فرزانگان را
۱۱ شعر از شیخ بهایی
یکی دیوانه ای را گفت بشمار برای من همه دیوانگان را جوابش داد کاین کاریست مشکل شمارم خواهی ار فرزانگان را
هرچه در عالم بود لیلی بود ما نمی بینیم در وی غیر وی حیرتی دارم از آن رندی که گفت چند گردم بهر لیلی گرد حی ای بهایی شاهراه عشق را جز به پای عشق نتوان کرد طی
جای دگر نماند که سوزم ز دیدنت رخساره در نقاب ز بهر چه می کنی
مبارک باد عید آن دردمند بی کسی را که نه کس را مبارکباد گوید نه کس او را
گذشت عمر و تو در فکر نحو و صرف و معانی بهایی از تو بدین نحوصرف عمر بدیع است
عید هرکس را ز یار خویش چشم عیدی است چشم ما پر اشک حسرت دل پر از نومیدی است
ساز بر خود حرام آسایش که فراغت طریق مردی نیست پا بفرسای در ره طلبش پا همین بهر هرزه گردی نیست
نقض کرم است آن که قدرش در حوصله امید گنجد
مستان که گام در حرم کبریا نهند یک جام وصل را دو جهان در بها دهند سنگی که سجده گاه نماز ریای ماست ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند
به بازار محشر من و شرمساری که بسیار بسیار کاسد قماشم بهایی بهایی یکی موی جانان دو کون ار ستانم بهایی نباشم
می کشد غیرت مرا غیری اگر آهی کشد زانکه می ترسم که از عشق تو باشد آه او