بخش ۱۱ - باقی سخن در توحید
شیخ بهاییمی برد تا به خدمت ذوالمن
کش کشانش دوشاخه در گردن
دو نهال است رسته از یک بیخ
میوه شان نفس و طبع را توبیخ
کرسی لا مثلثی است صغیر
اندر او مضمحل جهان کبیر
هرکه رو از وجود محدث تافت
ره به کنجی از آن مثلث یافت
عقل داند ز تنگی هر کنج
که در او نیست ما و من را گنج
بوحنیفه چه در معنی سفت
نوعی از باده را مثلث گفت
هست بر رای او به شرح هدی
آن مثلث مباح و پاک ولی
این مثلث به کیش اهل فلاح
واجب و مفترض بود نه مباح
زان مثلث هر آنکه زد جامی
شد ز مستی زبون هر خامی
زین مثلث هرآنکه یک جرعه
خورد بختش به نام زد قرعه
جرعه راحتش به جام افتاد
قرعه دولتش به نام افتاد
