رباعی شمارهٔ ۵۳
در چهره ندارم از مسلمانی رنگ بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ آن روسیهم که باشد از بودن من دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ
۸۱ شعر از شیخ بهایی
در چهره ندارم از مسلمانی رنگ بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ آن روسیهم که باشد از بودن من دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ
در مدرسه جز خون جگر نیست حلال آسوده دلی در آن محال است محال این طرفه که تحصیل بدین خون جگر در هر دو جهان جمله وبال است وبال
عمری است که تیر زهر را آماجم بر تارک افلاس و فلاکت تاجم یک شمه ز مفلسی اگر شرح دهم چندان که خدا غنی است من محتاجم
غمهای جهان در دل پر غم داریم وز بحر الم دیده پر نم داریم پس حوصله تمام عالم باید ما را که غم تمام عالم داریم
افسوس که عمر خود تباهی کردیم صد قافله گناه راهی کردیم در دفتر ما نماند یک نکته سفید از بس به شب و روز سیاهی کردیم