شمارهٔ ۱
بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان روا اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر قرین تا شدم
۱۰۱ شعر از ملکالشعرا بهار
بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان روا اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر قرین تا شدم
چشم ساقی چو من از باده خرابست امشب حیف از آن دیده که آماده خوابست امشب قمرا پرده برافکن که ز شرم رخ تو چهره ماه فلک زیر نقابست امشب نور روی قمر و عکس می و پرتو شمع چهره بگشاکه شب ت
صبا ز طره جانان من چه می خواهی ز روزگار پریشان من چه می خواهی دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست به حیرتم که تو از جان من چه می خواهی دوباره آمدی ای سیل غم نمی دانم دگر ز کلبه وی
ای تازه بهار نغز و زیبایی اندر خور دیدن و تماشایی رضوان سر شاخ تازه پیراید چون تو سر زلف تازه پیرایی هر دم به دگر طریقه و آیین رخساره خویشتن بیارایی تا آن که بدین طریقه های نو دل ا
بگرد ای جوهر سیال در مغز بهار امشب سرت گردم نجاتم ده ز دست روزگار امشب بر یاران ترش روی آمدم زین تلخ کامی ها ز مستی خنده شیرین به رویم برگمار امشب ز سوز تب نمی نالم طبیبا دردسر کم